
سال ۱۳۸۷ دفتر برای سربازی گرفتم تا برای معافیت اقدام کنم. واکس های که قبل از سربازی می زنند زدم. بعد از به مطب دکتر روانپزشکی که مرتب ویزیتم می کرد رفتم. فرم های مربوط به معافیت را دادم تا پر کند، پر کرد. به هرحال پزشک بیمارستان ارتش تایید کردند. بعد گفتند باید فلان روز به پل چوبی که نظام وظیفه تهران است بروی تا مجدد دکترهای نیروی انتظامی هم ببینند.
آنها با من صحبتی نکردند، فقط تایید دکترهای بیمارستان ارتش را نگاه کردند و به هرحال معافیت دائم به من دادند. همان روزی که من برای کمیسیون پل چوبی رفتم، پسری دقیقا مشکلات من را داشت، ولی از دکترها خواسته بود که چون معافیت پزشکی آنهم روانپزشکی مشکلاتی برایش مثل گواهینامه و استخدام و اینجور مسائل ایجاد می کند، اورا معاف از رزم کنند.
به هر حال من از آنروز تا به حال این سئوال برایم مطرح است که من هم باید همین کار را می کردم یا من توان سرباز شدن را نداشتم و در خدمت به مشکل می خوردم که فکر می کنم به مشکل می خوردم. به هر حال هر چه بوده ۱۷ سال از آن زمان گذشته است. یعنی من پاییز ۸۷ معاف شدم. خلاصه کارت معافیت را گرفتم.
حالا باید چه کنم؟ نه تحصیلاتی داشتم، نه امکان شرکت در آزمونی برای انتخاب شغل. هر چه بود خانه نشین بودم تا اینکه به هر گفتم حال می روم کار گاهی در جایی شروع می کنم. روزنامه همشهری را گرفتم، یک آگهی زده بود برای یک کارگاه قند خرد کنی که در نزدیک خانه خودمان بود. کارگاه مال یک مادر و دختر بود. یک پسر پشت دستگاه قند خرد کنی بود. منم قند را که نمی دانم روی یک ریل بود یا از پایین دستگاه می آمد داخل نایلون می ریختم. دختره هم نمی دونم سر کیسه را می بست یا کار دیگری می کرد، حالا چه فرقی هم می کند.
خلاصه مشکل این بود که پسره هی مسخره می کرد به من می گفت تو باغ نیستی. خلاصه ایراد از من بود که به حرف مردم زیاد توجه می کردم. باز احساس خود کم بینی عجیبی می کردم. ۱۰ روز رفتم، ولش کردم. فکر کنم حقوق ماهیانه ۱۷۰ تومن بود. یکی گفت اگر زن داری با ۱۷۰ تومان با این اجاره خانه ها چه می خواهی بکنی. خدایا امروز پس چه بلایی به سر ما دارد می آید، حقیقتا متحیرم.
حالا من ظهر می آمدم، ناهار می خوردم، دوباره بر می گشتم. همون چند روز رفتم. نمی دونم دختره پولمو داد، اگر داده با دنگ وفنگ داده. البته حق داشت چون آگهی داده بود من باید حداقل یک ماه کار می کردم تا یک ماه یک پولی بهم می داد.
بعد از آن گفتم چکار کنم. یکی به من گفت یک تعمیر کار چرخ خیاطی یک نفر می خواهد وقتی نیست سفارش هایش تحویل بگیرد. خلاصه چند روز هم انجا کار کردم تا یک روز تعمیر کار یا همان صاحب مغازه داشت به یکی می گفت فلانی مثل این حسین کارگر ما پخمه است. نمی دانم چه شد که به یکباره از مغازه زدم بیرون با یک عقده حقارت شدید.
همان روز فکر کنم وقتی به خانه آمدم ۳۰ تا از قرص هاای اعصابی که می خوردم خوردم، ولی بدنم عادت داشت. تنها کاری که بامن کرد این بود ۲۴ ساعت خواب آلود بودم. در واقع لاموتریژین و بقیه قرص ها در خون من بود یا تعداد کم خوردم، هر چه هست الان که این ها را می نویسم به شدت احساس می کنم آدم بسیار ضعیف و نازک نارنجی بودم و شاید الان هم هستم. حقیقتش آدم قوی و سخت کشیده نیستم وگرنه چرا باید اینقدر زود رنج باشم. این نوشته ها دقیقا نقاط ضعفم را جلوی چشمم می آورد.