
گهگاهی آدم بداهه نویسی می کند متن نامنسجم می شود ولی خب ناب تر است این یک بداهه نویسی بوسیله کیبورد متصل به گوشی است که توسط من نوشته شد .
روز سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵ هجری خورشیدی، برابر با ۲۵ شوال ۱۴۴۷ هجری قمری، دلم میخواهد بگریم؛ نمیدانم چرا. پر از بغضم. انگار حسرت و تنهایی در گلوی قلبم، چون لقمهٔ گلوگیری، گیر کرده است. حسرت چهقدر برای انسان غم میآورد؛ تا جایی که میخواهی نداشتههایت را پتکی بر سر زمانه بکوبی. آری، غم را با تیپِ پا از روزگارت پرت کنی بیرون. ولی واقعیت دیگری هم هست: اینکه تو هرچقدر توانا و باهوش و زکاوت باشی، فرصت استفادهٔ عالی از غمت را نداری و مجبوری با قبول واقعیت، زندگی را نه صددرصد بلکه به مقداری که عملکردت در فرصت عمرت بهت اجازه میدهد صرف کنی.
خدایا، دلم گرفته. به حامام زمانمان، به حق صادقِ آلمحمد، ما را به جایی برسان که دلگیری و غم از دنیایمان رخت بربندد. ولی چه سود که دنیا بیغم هم امکان ندارد. غم مثل نمک برای غذای زندگی است؛ اگر غم نباشد شادی هم بیمعناست. اگر ترس نباشد شجاعت بیمسمّا است. اگر نفرت نباشد عشق هم بیمعناست. اگر تردید نباشد یقین ارزشی ندارد. اگر خستگیهایی که امان را میبَرَد نباشد، رسیدن به شادابی هم بیلذت است. فاصله اگر نباشد و فراق گلویت را نفشرد، رسیدن و وصال کجا امکان دارد؟ و اگر هم باشد، وصال تکراری و ملالآور میشود. انگار مثبتهای زندگی با وجود ضدّشان معنا و مفهوم و اعتبار دارد. هر خوبی با بد، خوب نامیده میشود و هر خیری با شر شناخته میشود. همین است که دنیا با توجه به ماهیت و ذاتی که دارد، میوهٔ درهم است و صاحب مغازهٔ زندگی نمیگذارد که سوا کنی و همه را ببری و بخری در زندگی؛ وگرنه چیزی گیر نمیآید. اصلاً اگر میخواهی لذت ببری، باید دردی را تحمل کنی. تردید نکن و توجیه نکن که زندگی همیشه باید با شادی همراه باشد. داشتن همیشه باید سهمی از زندگی باشد. تو وارث داشتنهای زندگی نیستی؛ باید سهمی از نداشتن را هم قبول کنی. و چهقدر لازم است که انسان دنیا را با دو روی سکه ببیند؛ که وقتی این کار را کرد، کمی—فقط کمی—در این صحرای کمگیاه زندگی، کمی گیاهِ آرامش از مزرعهٔ دنیا درو میکند.
امروز ساده مینویسم، تو را که سادگی را دوست داری و از تکلف بیزاری. البته من هم از تکلف و قلمبهگویی بیزارم. من دلنوشته را قربان صدقه میروم؛ همانطور که صفا و بیآلایش بودن را رمز بیریایی و دوری از خودنمایی میدانم. چهقدر دوست دارم خودم باشم، نه هیچکس. سعی میکنم اینطور باشم، ولی خب رودربایستیها هم گاهی کار دستم میدهد. بگذار همینجا اعتراف کنم که اعتراف به ضعفهای خود همان صداقت و درستی است. میدانی، گهگاهی دچار خودسانسوری میشوم؛ خیلی وقتها خودم را قایم میکنم تا دیگران دوستم داشته باشند. ولی انگار این اقتضای زندگی اجتماعی است. هرچه هست، از چیزی که از همهچیز بیشتر بدم میآید دورویی است؛ هرچند که در این دنیایی که بوی آخرالزمان میدهد، دورویی سکهٔ رایج سرزمین دلهاست.
سالها میگذرد و بیتفسیرترین سخنها را به تو تقدیم میکنم تا از تعریف اینکه تو کی هستی بینیاز باشم. ولی خب اینقدر تو خوبی که اگر تو را وصف نکنم، ادای دین به عشق تو نکردهام. ای زیباترین و سادهترین، باصفاترین آدم زندگی من! کمی به سخنانم گوش بده؛ که اگر ندهی، من دچار شکست عشقی میشوم. میدانی، همینطوری افسردگی دارم؛ اگر تو را هم از دست بدهم کارم به جایی میرسد که فنای دنیایم را به بقای جانم برای فردا ترجیح بدهم. کاش بتوانم فقط با بودنت زنده بمانم؛ که بیتو زیستن برای من عین مردن است. بله، بیتو بودن و رسیدن به فردا تلختر است از مرگ با لمس امروز، و حتی بدون خاطرات تو. چرا نمیمانی؟ یعنی اینقدر من آدم ناچسب و دوستنداشتنی هستم؟