
امیرعلی و بچههای محل دنیایی بزرگتر از کوچههایشان نمیشناختند. عصرها که آفتاب کمرنگ میشد، کوچه پر میشد از صدای دویدن و فریاد. خاک بلند میشد، توپ به دیوارها میخورد و اسمها پشت سر هم صدا زده میشد.
آن روز هم بازی مثل همیشه شروع شده بود تا اینکه دعوایی میان امیرعلی و فاطیما بالا گرفت.
فاطیما سر کوچه ایستاده بود. دستهایش را باز کرده بود و راه را بسته بود. پشت سرش انتهای کوچه بود؛ راهی که به بیرون باز میشد.
امیرعلی جلو رفت تا رد شود.
فاطیما کنار نرفت.
دستهایشان به هم خورد. اول آرام بود، بعد تبدیل شد به هل دادن. امیرعلی زور میزد راهی باز کند و فاطیما پاهایش را محکم به زمین چسبانده بود. چند لحظه همانطور درگیر ماندند؛ نفسها کوتاه شده بود و صورتها داغ.
بعد ناگهان فاطیما یک قدم عقب رفت.
راه باز شد.
امیرعلی میتوانست رد شود. فقط کافی بود یک قدم بردارد.
اما همان لحظه نگاهش به صورت فاطیما افتاد؛ هنوز اخمی در چهرهاش بود و نفسش تند بالا میآمد.
امیرعلی ایستاد.
کمکم دورشان بچهها جمع شدند. یکی از پسرها خندید. بعد یکی دیگر. صدای خنده در کوچه پیچید.
راه هنوز باز بود.
امیرعلی میتوانست رد شود.
اما پاهایش تکان نخورد.
چند لحظه بعد فاطیما دوباره جلو آمد و همانجا ایستاد؛ درست همانطور که قبل از دعوا ایستاده بود، با دستهایی باز که راه را بسته بودند.
بازی دوباره شروع شد. بچهها دویدند و فریاد زدند، انگار چیزی نشده باشد.
و امیرعلی همانجا ماند.
پینوشت: این سلسلهنوشتار، گرچه از احساسی حقیقی جوانه زده است، اما داستانْ برآمده از خیالِ ذهنی است که در آغازِ راهِ داستاننویسی گام برمیدارد.