
هفتساله بودم که از تهران به روستای مادرم، همان جایی که اکنون محل سکونتم است، رفتیم. آن زمان من، مادرم و برادر کوچکم با هم بودیم. پدرم با این سفر موافق نبود. پدربزرگ مادریام در سال ۱۳۶۶ فوت کرده بود، اما مادربزرگم تا سال ۱۳۸۶ زنده بود.
در آن زمان چون در روستا خانهای نداشتیم، به خانهی مادربزرگم میرفتیم. یک روز با برادر کوچکم که دو سال از من کوچکتر بود در حیاط بازی میکردیم. دنبال هم میدویدیم تا اینکه زمین خوردم و دستم به یک سنگ بزرگ که در خاک حیاط قرار داشت برخورد کرد. هنوز هم بعد از سیوسه سال انگار ضربه و درد آن لحظه را حس میکنم.
مادرم وقتی دید نمیتوانم دستم را تکان بدهم، مرا نزد پیرمردی برد که میگفتند شکستهبندی بلد است. او به خیال اینکه دستم دررفته است، دستم را جا انداخت و آتل بست.
مدتی گذشت اما دستم هنوز مشکل داشت. در نهایت به پزشک مراجعه کردیم. پزشک گفت دستم درنرفته بوده، بلکه استخوانش شکسته است و کاری که آن پیرمرد انجام داده در واقع جا انداختن دررفتگی نبوده. بعد از آن مرا به بیمارستان بردند.
از آن روز فقط یک صحنه را دقیق به یاد دارم: لحظهای که آمپول بیهوشی را به من زدند. بعد از آن دیگر چیزی از عمل جراحی در خاطرم نمانده است. تنها میدانم که عمل جراحی انجام شد.
همچنین یادم هست که پدرم مرا به بیمارستان نبرد، چون از رفتن ما به روستا رضایت نداشت. در آن زمان مادرم و برادر بزرگترم همراه من بودند.
سالها از آن ماجرا گذشته است و حافظهام بیشتر از این یاری نمیکند. فکر میکنم این اتفاق در حدود سال ۱۳۷۲ رخ داده باشد.