
فکسی از طرف منیژه کاشتینی، دهیار کاشتین، به بهزاد صداقتآبادی رسید:
«اتحادمان مبارک باد.»
اسد رو به بهزاد کرد و گفت:
— مبارکه دهیارم!
بهزاد، برخلاف منیژه، در واتساپ پیام داد:
«ازدواجمان مبارک!»
بعد هم گفت:
— من میرم کاشتین تا حسن نیت صداقتآباد رو داد بزنم.
جعفر اورژانسی دستی تکان داد و گفت:
— اه اه! چقدر جلفی تو، بهزاد! تو میخوای بری خواستگاری منیژه.
اسد گفت:
— چه اشکالی داره؟ مرد میره خواستگاری دیگه.
جعفر اورژانسی گفت:
— مرد میره خواستگاری، دهیار که نمیره پاچهخواری!
اسد گفت:
— بریم یه جای بیطرف که برای دو طرف اعتمادسازی کنه.
جعفر اورژانسی داد زد:
— منظورت اعتمادآباده؟
اسد سرش را تکان داد؛ یعنی آره.
جعفر اورژانسی ساکت شد.
اسد به دهیار اعتمادآباد زنگ زد و ترتیب مراسم را داد.
روز مراسم، بهزاد با کتوشلوار و کراوات آمده بود. همه هاجوواج مانده بودند که چه خبر است. منیژه هم روبهرویش نشسته بود.
اسد جلو آمد و گفت:
— خودِ دهیار صداقتآباد صحبتی دارند. یک امر خیره!
ناگهان مردی که روبهروی بهزاد و منیژه نشسته بود، گفت:
— آقای بهزاد صداقتآبادی! آیا حاضرید خانم منیژه کاشتینی را با مهریه اتحاد دو روستا و پنجاهوچهار هزار سکه، به عدد سن خودتان، به عقد شما درآوریم؟
بهزاد که داشت چای میخورد، یکدفعه چای پرید توی گلویش. اصلاً قرار نبود مهریه پنجاهوچهار هزار سکه باشد!
آقممدلی که آن گوشه نشسته بود، گفت:
— دهیار رفته اعتماد منیژه را بچینه!
بهزاد هنوز توی حال خودش نبود و فقط گفت:
— بله...
حالا نوبت منیژه بود. سؤال را ده بار تکرار کردند، اما جوابی نمیآمد.
یکی از میان جمع گفت:
— عروس زیرلفظی میخواد!
بهزاد فوری دو دبه شیره آورد و گذاشت جلوی پای منیژه.
منیژه هم که حرکت عجیب بهزاد را دید، دو شیشه مربا گذاشت توی دست او.
آقممدلی گفت:
— تبادل شیرینیجاته مگه؟
منیژه خندید و گفت:
— به شیرینی شیره آقا بهزاد...
با اجازه مردم کاشتین
— بله.
عاقد هم که انگار منتظر همین یک کلمه بود، فوری خطبه را خواند.