
چهلسالگی، نوستالژیزدگیام را طوفان کرده و دشت مغزم را در مینوردد؛ عجیب خاطراتی شدهام! البته وقتی آدم خانوادهاش پر باشد از جیغهای بیانتها و حرف و حدیثهای بیمحتوا، یک نیمهی لیوان خاطراتت حتماً خالی است، ولی نیمهی دیگرش قندِ بچگی است؛ چای تلخ گذشتهی خودت را سر میکشی.
چهلسالگی برای بعضیها دورهی هذیانگویی از اما و اگرهای راهِ رفته شده است. یادت میرود که راهِ رفتهی عمر را باید رفت و آبِ رفتهی جوی زندگی دیگر به آن برنمیگردد. گاهی تردید میکنم؛ اصلاً هستم؟ اصلاً من کیم که به خودم میگویم «من»؟ بعد سرم به دیوار واقعیت میخورد و از دردش یادم میافتد که بله، متأسفانه مثل اینکه هستم!
گاهی احساس میکنم همان افکار صدمن-یه-غاز نوجوانی را از روی یک نوار کاست در ضبطِ مغزم پخش میکنند. دوباره یادم میآید که نه، من آن نوجوان نیستم. سر و صورت آن نوجوان مثل سفیدبرفی نبود؛ در سرش مقداری مو موجود بود. گرچه جوش و خروش بلوغ صورتش را پرجوش میکرد، ولی باز وقتی میدیدیش حق میدادی کمی بازیگوش باشد. ولی الان چه؟ با زن و فرزند، کمی بزرگسالی هم خوب است؛ بله، در ۴۰ سالگی کمی بزرگسالی هم خوب است. ولی کودکِ درونم خسته ،تنها و تشنهی مهربانی است.
ولی خب، همهی اینها خرتوپرتهای ذهن من است؛ میانش وسیله ی مناسبی برای «خانهی چهلسالگی» پیدا نمیکنی. خیلی قدیمی و کهنه شده، مثل تلویزیونهای برفکی دههی شصت؛ ولی آن را میخرند و از برفکش لذت میبرند، ولی منِ خود هم از خودم لذت میبرم؟ یعنی تلویزیون چهلساله از منِ چهلساله قابلتحملتر است؟
کمی که به فلسفهبافیهای مکررم ادامه میدهم، همسرم میگوید: «حسین! گوسفندان گرسنهاند، برو خوراکشان را بریز.» و من کنار گوسفندان حساب و کتاب میکنم چقدر کاه و یونجه برای زمستانشان باید جمعوجور کنم. و من مغزِ فلسفهبافم را طلاق میدهم و با واقعیتی به نام «خرج گوسفندان و خرج خودم» ازدواج صوری میکنم که مصلحتی است و توان مخالفتی نیست .باشد مشکلی نیست چهل سالگی و دنیا صیغه عقد را بخوانید ،تا من بله بگویم.حرف حرفِ شماست.