در حال بازگشت با قطار به روستایمان
واقعاً چقدر در این لحظات حس میکنم آنچه میخواستم باشم، نیستم؛
و انگار حس میکنم من به همهی دنیا و آدمهایش بدهکارم.
با خودم میگویم چرا باید دائم حواسپرت باشم؟
چند روزی که در تهران بودم، روز اول وقتی از قطار پیاده شدم و میخواستم به خانهی پدرم بروم، کارت عابر بانک خودم را گم کردم. این چندمین بار است که کارتهای عابر بانک، کارت ملی و کیف پولم را گم میکنم. دفعهی قبل هم که عید به تهران آمده بودم، عابر بانکهایم را گم کرده بودم.
غیر از آن، برای کمک به پدرم که در بیمارستان بود، مسیری را که بارها از آن رفتوآمد میکردم، حتی برای بار بیستم هم اشتباه میرفتم.
و در مورد سوم، امروز یک اسنپ گرفتم تا به ایستگاه راهآهن بروم، اما در قسمت مبدأ، دو تا سه کوچه آنطرفتر از خانهی پدرم، آدرس و لوکیشن را اشتباه زدم. اسم کوچه قاسملو بود؛ منی که ۲۴ سال آنجا زندگی کرده بودم. نمیدانم چرا باید اسم کوچهها و مکانشان را فراموش کنم.
احساس میکنم خیلی بیارزش و بهدردنخور هستم. نمیدانم چرا اینقدر حواسم پرت است؛ از داروهای اعصابی است که میخورم یا فکرم مشغول بعضی آتوآشغال شده و همه جای آن پر شده.
ولی خلاصه، عجیب نسبت به دیگران احساس خجالت و حقارت میکنم. نمیدانم چرا احساس میکنم وقتی با دیگران صحبت میکنم، در موضع پایینتری هستم. نمیدانم حواسپرتی من چه ربطی به احساس حقارت دارد.