



گلهای شقایق این روزها همهجا روییدهاند. بهار وقتی پشتش گرمِ نمنم باران و برفِ زمستان باشد، علفها و گلها دشت و کوه را پر میکنند. یکی از زیباترین صحنههای تماشاخانهی بهار، همین تابلوهای سرخ و زندهی شقایقهاست؛ کنار زمینها، کنار جادهها، هر جا که نگاه میکنی نقطهای از سرخی میدرخشد.
وقتی در دل سیاهِ وسط شقایق خیره میشوی، انگار داغهای پنهان عاشقها جلوی چشمت جان میگیرند؛ داغهایی سنگین و آرام نگرفته. میگویند شقایق آرامبخش است، اما من هر بار که نگاهش میکنم، سرخیاش پر از جنَبوجوش است؛ قرمز رنگ سکون نیست، رنگ تندی و بیباگی است. همینجاست که حرف طبیبان برایم عجیب میشود. دنیایی که میبینم با تصویری که آنها میسازند فرق دارد؛ فاصلهای به اندازه چندین فرسنگ میان معنا و ظاهر.
مثل همیشه، شهود ما یک چیز میگوید و ظاهر جهان چیز دیگری. شقایق با همه زیباییاش خیلی زود پرپر میشود؛ درست مثل آرزوهای آدمها که خواهینخواهی پژمرده میشوند. عمر شقایق کوتاه است؛ و انسان هم همینطور. ما نهایتاً صد سال در این دنیای خاکی قدم میزنیم؛ صد سالی که در برابر عمر جهان، حتی یک قطره هم نیست در میان اقیانوسی بیانتها