
باران قطع شده بود و کارتپستالِ آزادی و دماوند را برای چشمانِ امیرعلی هدیه آورده بود.
ضبط روشن بود. من توبه کردم از عشق، ولی مگر میشد؟
نوار میچرخید. میگن اسمش ثریاست .ولی ثریایی در کار نبود.
چقدر خیالات ؟
امیرعلی، پسرِ خیالات بود؛ تا مردِ وصالات.
آفتاب داشت غروب میکرد و پشتبام را صدایی پر کرده بود که آشنا بود.
شبِ امیرعلی ، مسجدش را صدا میزد.و امیر علی بود و یک دوراهی .