

من اصلاً با کارهایی مثل بازی با سگ و سگگردانی و نگهداری سگ در خانهی نشیمن موافق نیستم. اعتقادات مذهبی را که دارم به کنار، به نظرم هرچی انسان خانه و خودش را از وجود حیوانات مختلف، حتی گوسفند، دور نگه دارد، به بهداشت خودش و خانواده کمک کرده
ولی خب خانهی روستایی قواعد مخصوص به خود دارد و با شهر متفاوت است. در خانهی روستایی برای امرار معاش خانواده به مرغ و گوسفند و گاو نیازه؛ پس باید سگ هم دورِ حیاط خانه بگردد. مخصوصاً خانهی ما که از چهار طرف خالی است و کمی دور از ده است، حتماً سگ میخواد.
خلاصه کلام، سریال سگهایی که ما در ۱۶ سال داشتیم، به سگی که بهش لنی میگوییم ختم شده. عکس بالای پست عکس لنیه که خرگوش بر دهن داره. کلاً خدا به این حیوان دو پای تیز داده که از دست غول سگهای روستا فرار کنه.و اینکه صاحب قبلی که یک دختر بوده تربیتش کرده میگی دست بده دست میده بگی بشین میشه و بلند شو پا میشه .
لنی دائم در حال پارس کردنه؛ شب تا صبح هاپهاپ میکند و خواب را به آدم حرام میکند. گیر به سگهای بزرگتر میدهد. چند تا خورخور میکند؛ بعضی وقتها سگهای بزرگ اعتنایی بهش ندارند و گاهی اوقات دنبالش میکنند که از سوراخی که جوی آب داخل خونه است فرار میکند توی خونه.
یکی از کارهایی که میکند اینه که دورخیز میکند، ماشینهای مردم که میآیند هجوم سنگین بالستیک بهشون میبره. کلاً سگ کمتوانی که ادای بزرگتری را در میآورد. در ادعا پر از واقواقه ولی موقع عمل کردن عین یک سگ چلاغه.
به هر حال سگ ما هم اینجوریه. خدا آخر و عاقبت خانهی ما را با این سگ ترسوی پرادعا بخیر کنه. هرچند که یه دوربینم داریم ولی جلوی برادرهای دزد و سارق، دوربین مانع قابل توجهی نیست. بیخیال.
ولی خب سرعتش باعث میشود پا به پای خرگوشها دوندگی داشته باشد و گهگاهی هم شکارشان میکند.
این هم یک پست دیگر تقدیم به شما برای تنوع. الآن که شلوسفتکن داره، کار با ویرگول کامنت بسته است. ولی بچهها جدا یکی میگفت متنهایی که مینویسی و خاطراتی که تعریف میکنی شبیه خاطرات آقای همساده توی کلاهقرمزیه.
باشه، طلبتان. وقتی کامنتها باز شد بگید خودمو و نوشتههامو اصلاح کنم؛ شاید من تونستم مثل آقا آرش و خانم حیدریان و دیگر داستان نویسان جان که اسمشونو نمی دونم — البته نه در سطح اونا — ولی خب توی یه لیگ دیگه مثل دسته دوم داستاننویس بشم.
البته محمد جواد که مثل پسرم دوسش دارم قشنگ داستان می نویسه مرحبا به استعدادش
پی نوشت : چون رو نیمکت در پارکی تو شهرمون نوشتم زبان معیار و عامیانه توش گمشد.
دوستتون دارم بیاندازه.
---
---