
حیاط مدرسه، کنار شیر آبخوری، دستم میلرزید. یکی از بچهها پرسید: «دستت چرا میلرزد؟»
جوابی نداشتم. چیزی را باید قایم میکردم و آن این بود که لرزش دستها را ریسپریدون برایم خواسته.
لبهایم شیر آب را تا زنگ بعد به حال خود گذاشت و رفتم سر کلاس. بچهها با «پرتغال» گفتنِ معلم، که میگفت «برتغال»، کلاس را روی سرشان حلوا حلوا میکردند. بچهها، حتی اگر دبیرستانی باشند، فقط میخواهند شاد باشند.
ریاضی خیلی خشک است؛ فقط ۲ ضربدر ۲ اش ۴ میشود، ولی دلِ آدمها اینقدر روتین نیست. ریاضی کلاً با شادی قهر است؛ مثل یک معلمِ خشکِ مقرراتی.
ولی هرچه بود، دلِ پُریام از زنگ تفریح را «مانیکوار» بدل زدم و کلاس رفت روی هوا. معلم کمربند را مثل شلاق کرد و سر و صورتم را نوازشی تحقیرآمیز داد.
البته چند روز قبل هندوانه زیر بغلم گذاشته بود که «تو کوه استعدادی». من کوه استعداد نبودم؛ آدمی بودم که ذرهای استعداد نداشتم. کدام کوه استعداد پابرجا میماند وقتی زیرش دینامیتِ خودتحقیری گذاشته باشند؟