
منیژهخانم با مادر مرتضی، محبوبهخانم، نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند. منیژهخانم نحوه پخت پیتزای لبنانی را برای محبوبهخانم توضیح میداد.
محبوبهخانم گفت:
— پیتزا، پیتزاست دیگر! حالا لبنانیاش فقط یککم کنجد دارد.
در دهیاری اما اوضاع خیلی متشنج بود. جعفر به مش بهزاد فحش میداد و در گیرودار دعوا دستش یقه مش بهزاد را پاره کرد.
اسد خودش را وسط آن دو انداخت و گفت:
— صلوات بفرستید!
مش بهزاد گفت:
— تو از همه بدتری! نقشه منو از کجا فهمیدی؟ اعتباری که ذرهذره جمع شده بود، داشتی دود هوا میکردی!
سروصدا بالا گرفت. آقممدلی سراسیمه وارد دهیاری شد و گفت:
— چه خبره؟ جنگ ریاست راه افتاده؟
مش بهزاد گفت:
— نه، مشورتهامون صداش بلند بود.
آقممدلی مش بهزاد را روی صندلی دهیاری نشاند؛ انگار که بر تخت پادشاهی مینشاند. بعد رو به جعفر کرد و گفت:
— سنگ روی سنگ بند نمیشه اگه ریاست مش بهزاد ضایع بشه.
جعفر دندانهایش را به هم فشار داد، ولی گفت:
— آقممدلی، به حرمت ریشسفیدیت چشم.
اسد، مشاور دهیار، هم نشست. آقممدلی روی تخت اربابرجوع دهیاری جا گرفت و گفت:
— مشکلتون چیه؟
اسد گفت:
— مش بهزاد عاشق شده. میخواد با منیژه، دهیار کاشتین، ازدواج کنه تا دو روستا یکی بشن.
مش بهزاد خودکارش را به سمت اسد پرت کرد و اسد جا خالی داد.
آقممدلی رو به مش بهزاد کرد و گفت:
— یعنی تو میخوای وطنمونو به بیگانهها بدی؟ من نمیذارم وطنفروشی کنی!
در همین لحظه دهیار سی ساله کاشتین، همراه محبوبهخانم، خندان وارد ساختمان شد.
منیژه تا سروصدا را شنید، خواست وارد اتاق شود، اما مکث کرد و گفت:
— ای وای! جو مردونه است انگار. یاالله؟
مش بهزاد گفت:
— نه خانم، شما هم چیزی از مردها کم ندارید.
منیژه اخم کرد:
— یعنی چی؟
مش بهزاد با لبخندی دستپاچه گفت:
— نه، شما خانم هستید، ولی اقتدار دارید.
جلسه شروع شد.
اسد گفت:
— بریم سر اصل مطلب.
آقممدلی گفت:
— اسد، این وسط تو چهکارهای؟
اسد کمی ضایع شد و گفت:
— من دست راست و مشاور آقا بهزادم.
آقممدلی قهقهه زد:
— چه قرتیبازیای راه انداختین! تو روستا جنجال به پا شده.
بحث دوباره بالا گرفت. منیژه با یک داد مقتدرانه گفت:
— آقایون، ساکت! بسه دیگه.
بعد رو به آقممدلی کرد و گفت:
— آقممدلی بزرگوار، جلسه اداری و محرمانه است. لطفاً برای حفظ اطلاعات طبقهبندیشده دهیاری تشریف ببرید تا ما گفتوگوها را شروع کنیم.
آقممدلی با ناراحتی بیرون رفت، اما زیر لب گفت:
— میگم که...
مش بهزاد رو به منیژه کرد و گفت:
— بارکالله به حکمت خانم کاشتینی!
جلسه رسمیت یافت.
مش بهزاد گفت:
— به دور از تعارف، نظرتون درباره اتحاد دو روستا چیه؟
منیژه گفت:
— برای مشورت باید برگردم کاشتین.
مش بهزاد گفت:
— هر جور صلاح میدونید.
منیژه تا خواست از در دهیاری بیرون برود، برگشت و گفت:
— عرض خصوصی دارم.
مش بهزاد گفت:
— در خدمتم.
منیژه با یه حیا گفت : آقا بهزاد با قصه ی پادشاه اسپانیا که آقا اسد گفتند من تا آخرشو خوندم.
— من با ازدواج و اتحاد موافقم، فقط لطفاً موضوع رو شما علنی نکنید.
مش بهزاد که اصلاً حرفی از ازدواج نزده بود، جا خورد.
چند لحظه بعد، منیژه از ساختمان خارج شد.
آقممدلی که کنار جوی آب کمین کرده بود، جلوی اسد را گرفت و گفت:
— اسد، چه خبره؟ اینا دارن چیکار میکنن؟
اسد گفت:
— مثل دو کبوتر عاشق، دارن اتحاد میکنن.
آقممدلی دست راستش را روی پشت دست چپش کوبید و گفت:
— چه غلطای شوری!
بعد کمی فکر کرد و زیر لب غر زد:
— ما فکر میکردیم دارن دهیاریها رو یکی میکنن، نگو دارن فامیل میشن!
