
منیژه دستش را به مربا زد و در دهان مش بهزاد گذاشت. مش بهزاد هم هر پنج انگشتش را در دبهی شیرهی انگور فرو کرد و جلوی دهان منیژه گرفت تا شیرینکامش کند.
منیژه گفت: — بهزادی! مگر اینجوری دست توی دبهی شیره میکنند؟ پلشت!
مش بهزاد گفت: — پنج انگشت عاشقانهتره، بهزادی!
منیژه لبخندی زد و گفت: — مش بهزاد بهتره یه بخشنامه بدی از این به بعد توی صداقتآباد به جای «مش بهزاد» صدات کنند «بهزادی». هم من «بهزادی» رو دوست دارم، هم باکلاستره.
مش بهزاد که از این پیشنهاد خوشش آمده بود، گفت: — یه کاغذ بده تا دستور تو رو تایپ کنند و توی صداقتآباد بنر بزنند.
در همین لحظه اسد و آقممدلی وارد شدند.
اسد گفت: — بازی تمومه، مش بهزاد!
منیژه اخم کرد و گفت: — شوهر من بهزادیه، نه مش بهزاد.
اسد خندهای تمسخرآمیز کرد و گفت: — مش بهزاد! همون اول زندگی اختیارتو دادی دست منیژه؟ زنذلیل!
مش بهزاد خواست جواب بدهد که آقممدلی برگهای را از یقهاش بیرون کشید.
— این حکم خانم فرمانداره؛ احترام بذارید.
مش بهزاد پوزخندی زد و گفت: — ای بابا! آقممدلی هم یاد میانسالی افتاده.
اسد نامه را مثل طومار باز کرد و بلند خواند:
«شورا و دهیاری دو روستای صداقتآباد و کاشتین، به علت تلاش مذبوحانه و غیرقانونی برای ادغام بدون مجوز فرمانداری، تا زمان برگزاری انتخابات جدید منحل میشوند.
آقای اسد صداقتآبادی به عنوان سرپرست دهیاری هر دو روستا منصوب میشود.»
منیژه به بهزادی که از شدت شوک خشکش زده بود نگاه کرد و گفت:
— بهزاد! ما دو تا کبوتر بودیم که وقتی به هم رسیدیم و پر زدیم، لونهمون رو خراب کردند.
مش بهزاد با تمام جاخوردگیاش لبخند زد و گفت:
— عیب نداره عزیزم؛ لونهمونو ازشون پس میگیریم.
پایان فصل دوم ادامه دارد...بعد از مدتی