جمعیت صداقتآباد عجیب پیر و پاتال شده بود. اگر میانگین سن اهالی را مثل یک تیم فوتبال حساب میکردی، به زحمت زیر چهل سال و نیم میآمد.

یک روز کنار مدرسهٔ روستا، آق ممدلی روی نیمکتی نشسته بود و از گذشتهها خاطره تعریف میکرد. حمید کتونیچینی هم کنارش نشسته بود و به حرفهایش گوش میداد.
آق ممدلی آهی کشید و گفت: — قدیم که ما بچه بودیم، مدرسه پر از سر و صدا بود. دختر و پسرها کنار هم بازی میکردند. یکدفعه میدیدی دختر بچهها جمیله شدهاند و پسر بچهها داماد. اما حالا مدرسه رنگ صدای بچه را هم نمیبیند.
حمید کتونیچینی گفت: — زمان ما آنقدر مدرسه شلوغ بود که آدم یاد استادیوم بعد از بازی استقلال و پرسپولیس میافتاد. اگر حواست نبود زیر دست و پا له و لورده میشدی.
آق ممدلی پرسید: — استقلال و پرسپولیس چیه؟
حمید گفت: — هیچی، مسابقهٔ شاخزدن دو تا بزه. یکی آبیه، یکی قرمز.
آق ممدلی با تعجب گفت: — من تو عمرم بز آبی و بز قرمز ندیدهام!
حمید خندید: — ولش کن آق ممدلی، مهم نیست.
مش بهزاد که تا آن لحظه فقط گوش میداد، ناگهان احساس کرد جرقهای در ذهنش روشن شده است. همان لحظهای که بعدها خودش آن را با لحظهٔ کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون مقایسه میکرد.
فردای آن روز دهیاری صداقتآباد از طرح جدیدی رونمایی کرد:
«طرح جامع جوانی جمعیت، ازدواج و فرزندآوری»
طبق این طرح، هر زوجی که ازدواج کند یا صاحب فرزند شود، از مزایای زیر بهرهمند خواهد شد:
یک قطعه زمین پنجاه متری در منطقهٔ خوشآبوهوای بیابانآباد، در پنج کیلومتری روستا.
پنج رأس گوسفند به همراه دو سال آذوقهٔ کامل.
سالانه صد و پنجاه کیلوگرم گندم برای پخت نان، به شرط آنکه از نانوایی استفاده نکنند.
اعزام به جشنوارهٔ کودکآوران نمونهٔ استان و دریافت سوئیچ یک دستگاه تراکتور نسل یک از دست استاندار.
همچنین زوجهای بالای چهل سال در اولویت دریافت تسهیلات قرار داشتند.
اما شرایط دریافت این تسهیلات کمی خاص بود:
۱- متقاضی باید امضا و اثر انگشت تمام اهالی روستا، اعم از زن و مرد، و همچنین تمامی مهمانانی را که طی سال به روستا رفتوآمد میکنند جمعآوری کند.
۲- یک سند مالکیت از خانهای در منطقهٔ یک تهران ارائه دهد.
۳- فیش حقوقی دو نفر از مدیران صنایع پتروشیمی یا فولادسازی را ضمیمه پرونده کند.
۴- به دهیاری اختیار کامل بدهد که در صورت تأخیر در پرداخت اقساط، وی را کنار ساختمان دهیاری فلک کند.
۵- تمامی مدارک فوق فقط در صورتی اعتبار دارد که حاج فیروز صوفیمرام شخصاً رضایتنامه را امضا کند.
مش بهزاد با افتخار تمام روستا را از بنرهای طرح پر کرد. هر دیوار، هر تیر برق و هر درختی یک بنر داشت.
اما صبح روز بعد، وقتی برای بازدید بیرون آمد، اثری از هیچ بنری نبود.
با نگرانی گفت: — نکند مخالفان طرح همه را شبانه پاره کردهاند؟
آق ممدلی نگاهی به او کرد و گفت: — نه مش بهزاد، مردم فقط شرایط دریافت تسهیلات را خواندند.
مش بهزاد پرسید: — خب؟
آق ممدلی گفت: — بعد بنرها را کندند بردند. گفتند اینها از خود تسهیلات به درد بخورترند!