ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

من و داداشم و پسرخاله ام



من که بچه بودم ما در تهران فامیل خاصی نداشتیم، فقط یکی از خاله‌هایم که کوچک‌ترین خاله بود در کرج زندگی می‌کرد. باقی فامیل‌ها همه در سبزوار زندگی می‌کردند. خاله‌ام که در ۶۰ سالگی در سال ۱۴۰۱ عمرش را به شما داد، یک تک‌پسر داشت؛ اسمش مرتضی است، هم‌سن خودم است یعنی چهل ساله است. یک پسر هم دارد.

خاله‌ام که به خانه خواهرش یعنی مادرم می‌آمد، من و پسرخاله‌ام از بچگی با برادر کوچکترم بازی می‌کردیم. یک حالت خاصی از رفاقت میان ما بود؛ از رفتن به کلوپ پلی‌استیشن تا رفتن به جگرکی، تا فوتبال در حیاط و شکستن شیشه محافظ کنتور در هنگام فوتبال‌بازی کردن، تا برداشتن گاری نفت و راه بردن در حیاط که یک بار باعث افتادن روی پسرخاله‌ام شد. همه و همه شیطنت‌های بچگی ما بود.

یک کار عجیبی که من در بچگی داشتم این بود که برای خودم لیگ فوتبال در حیاط خانه داشتم. ۱۶ تیم را در دفتر نوشته بودم و هر روز که از مدرسه می‌آمدم با خودم بازی می‌کردم؛ یعنی من یک بار از طرف پلی‌اکریل توپ می‌چرخاندم، یک بار مثلاً از طرف شهرداری بندرعباس. آخرش یک نتیجه به دست می‌آمد و در دفتر می‌نوشتم. لیگ من هفته به هفته بود. با خودتان می‌گویید این چه خُلی بوده؟ حق دارید. درون‌گرایی و افسرده‌حالی آدم را هل می‌دهد توی این وضع.

پسرخاله‌ام که جمعه‌ها می‌آمد با داداشم لیگ دسته‌جمعی می‌کردیم و از حالت خودم با خودم تبدیل به بازی با دو طرف متفاوت می‌شد و نتیجه در دفتر مخصوص لیگ من ثبت می‌شد. این‌ها را که می‌نویسم احساس شرم از خودم می‌کنم، بی‌خیال. برای من که رفیق در بچگی نداشتم همان آمدن پسرخاله تنوع خوبی بود و آن روز یک روز خوب محسوب می‌شد.

خب یک خاطره.

عروسی خواهرم در ۱۵ بهمن ۱۳۷۷ برگزار شد. من و برادرم و پسرخاله‌ام گفتیم یک سروصدایی در تالار درست کنیم. گفتیم چه کار کنیم؟ نتیجه این شد که تصمیم گرفتیم یک تفنگ ترقه‌ای با خودمان به تالار ببریم و زیر میز شلیک‌های خود را انجام بدهیم.

عروسی شروع شد. یک مقدار شوهرخواهرم رقصید، بعدش یک شعبده‌باز آورده بودند از آن جنگولک‌بازی‌ها که یادتان است، یک کفتر بیرون می‌آمد. خب شرّ شعبده‌باز هم کم شد و همه منتظر شام بودند.

ما شروع به شلیک کردیم. فکر کنم ۶ تا ترقه هر تفنگ ترقه‌ای دارد. یک دفعه تق تق… همه شروع به تماشای دور و بر کردند، ولی هیچ وقت ترقه‌زن مثل شلیک‌کننده رگبار، مثل قاتل جان اف کندی، پیدا نشد و برای ذهن غریبه‌ها اگر به عقب برگردند معمای حل‌نشده باقی ماند. البته این‌قدر مردم مشکل دارند نمی‌دانند به قول بابام شب شام چی خوردند، ولش کن.

بعدها بابام یک پلی‌استیشن به برادرم قول داده بود اگر درس‌هایت را خوب بخوانی. خلاصه بابام به داداشم عیدی داد و یک پلی‌استیشن برایش خرید. دیگر زمانه برای ما عوض شده بود و ما بدون شک پیشرفت کرده بودیم؛ به جای اینکه پاهایمان را زحمت بدهیم، دست‌هایمان را روی دسته‌های پلی‌استیشن خسته می‌کردیم.

یادش بخیر فوتبال ۹۸ بازی می‌کردیم. من ایران را برمی‌داشتم و فقط یک دکمه را فشار می‌دادم که شاید فرجی شود و دروازه‌های حریفان فروبریزد. خیلی خاطرات خوبی بود.

چند وقتی پیش فوتبال ۹۸ را از بازار در گوشی ریختم و با پسرم بازی می‌کردیم. پسرم سجاد خیلی خوشش آمده بود. تجدید خاطره‌ای بود.

و آخرش اینکه من کلاً آدم شکمویی هستم، هنوز هم هستم. به حدی خودم را مستوجب زندان با اعمال شاقه می‌دانم! پول آن‌چنانی که نداشتم؛ اگر پول تو جیبی دستم می‌آمد یا در کله‌پزی بودم یا جگرکی، جایی بود که غم‌های دنیا فراموشم می‌شد.

حالا یک ماه پیش یک رکورد در ساندویچ خوردن در یک روز زدم که در گینس زنگ زدم تا بیایند ایران ثبت کنند؛ بعداً برایتان آن روز را تعریف می‌کنم.

خلاصه جگرکی سه نفره هم می‌رفتیم: جگر گوساله ۴۰ تومان، جگر گوسفند ۵۰ تومان و خوئک ۶۰ تومان. البته به تک تومان پول رایج مملکت ایران. این قیمت‌ها همیشه یادم مانده چون جگر خیلی دوست داشتم.

هر چه که بود این بچگی امثال من بود که تفریحاتمان این‌قدر سنگین‌وزن بود؛ واقعاً کوه احد را جا‌به‌جا می‌کرد.

داستان‌های دیگری هم ما سه نفر داشتیم که بعداً برای شما تعریف می‌کنم.

راستی یک مدت زنگ به پسرخاله‌ام نزدم. یک زنگ بهش بزنم، لینک این مقاله را بهش کادو بدهم.



احساس شرم
۴۱
۱۴
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید