
یک قوری چای را مثل همیشه، عادتمند، تمام کردم. بعدش شکمدرد گرفتم. خانم و بچهها هم رفته بودند مسجد برای عزاداری.
مثلاً قرار بود رژیم بگیرم، ولی یک نان کامل را با نصف قالب پنیر زدم توی رگ!
بعد یادم افتاد چند ماه پیش یک پست درباره زنبور عسل نوشته بودم. گفتم حالا که ویرگول مثل قبل گیر نمیدهد، دوباره منتشرش کنم. تا پست را گذاشتم که یک لحظه کنار خودم چیزی دیدم. اول فکر کردم مثل هر شب آقا ملخه آمده کنارم که یک نمایش هوایی بدهد، اما دیدم ای بابا... بعد از شانزده سال انگار طلسم شکسته؛ بالاخره توی خانه یک عقرب دیدم!
خیلی ترسیده بودم. دمپاییای را که خانمم روی فرش میپوشد برداشتم و کوبیدم توی سر آقا عقرب. البته عقرب، برخلاف سوسک و بعضی موجودات دیگر که با یک دمپایی کارشان تمام است، مقاومت جانانهای کرد. با خودم گفتم: «نه حسین، عقربکشتن کار تو نیست!»
اما ناامید نشدم. یک دمپایی دیگر، مثل موشک بالستیک، از بالا شیرجه زد و مستقیم روی عقرب فرود آمد. خداراشکر اصابت موفق بود و عقرب به هلاکت رسید. نفس راحتی کشیدم.
بعد با خودم فکر کردم: «حسین... پسر که نه، پدر! مرد چهلساله، خجالت نمیکشی از یک عقرب میترسی؟ تو باید مار کشتن برات افت داشته باشه، باید اژدها بکشی!»
ولی دیدم نه؛ من ترسوتر از آنی هستم که فکر میکردم.
رفتم غذای گوسفندها را بریزم. همانجا با خودم گفتم: «چه خوب میشود ماجرایش را یک پست ویرگول کنم.»
یکدفعه یادم افتاد: پسر... نه ببخشید، پدر! تو آبانماهی هستی؛ متولد ماه کژدم. آنوقت از کژدم میترسی؟
بعد هم شک کردم. گفتم شاید اصلاً عقرب نبوده، مثل دفعههای قبل اشتباه محاسباتی کردهام و عنکبوت را با عقرب عوضی گرفتهام!
دو تا عکس گرفتم و دادم به چت جیپیتی. گفتم: «عزیزم، فدات شم، دوست همیشه همراه! این تصویر مال کدام گونه جانوریه؟»
گفت: «حسین، این تصویر عقرب زرد است. ولی نگران نباش؛ برای یک آدم بالغ سالم معمولاً خطر جدی ندارد، هرچند نیشش دردناک است و اگر علائم شدید پیدا کردی باید سریع به پزشک مراجعه کنی.»
گفتم: «پس ممنون!»
در عین تهدید، همیشه فرصتی هم هست؛ حتی از ترس یک عقرب هم میشود یک پست ویرگول نوشت.
پینوشت: ظاهراً متولد ماه عقرب بودن، هیچ تضمینی برای نترسیدن از خودِ عقرب نیست!