ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

نامه ای به گذشته ی (خودم)

((چالش جناب گنجشک))

گذشته جان سلام🖐️

می‌دانم خیلی‌ها به تو می‌گویند: «گذشته‌ای و مرده‌ای.»

اما من همیشه از خود می‌پرسم: آیا واقعاً مرده‌ای؟ آیا این جمله درست است که، گذشته ها گذشته .

چطور می‌توانم بگویم از تو جدا هستم، وقتی کارهایی که در تو انجام ندادم، امروز حسرت زندگی‌ام شده‌اند؟

آنچه از من به یغما بردی ـ که همان عمرم بود ـ امروز مرا خسته و پیر کرده است.

پیریِ امروزِ من چگونه می‌تواند از تو جدا باشد؟

من امروز پیرم، چون تو چهل سال از عمرم را در خود نگه داشته‌ای.

امروز خسته‌ام، چون تو توانم را با خود برده‌ای.

اگر امروز برنده‌ام یا بازنده، زمین بازی‌ام تو بوده‌ای.

سوت دقیقه نود بدون همه دقایق گذشته معنایی ندارد.

اگر آن دقایق نبودند، اصلاً دقیقه نودی هم وجود نداشت.

امروز بزرگ شدن بچه‌هایم را می‌بینم، چون تو آن‌ها را بزرگ کردی.

اگر تو و آنچه در تو گذشت نبود، شاید بچه‌هایم هنوز کودکانی با پستانک بودند.

پولی ندارم؛

یا دیگران سکه‌هایم را در کیسه‌های خود ریختند و حقم را خوردند،

یا شاید خودم تنبلی کردم و فرصت‌ها را از دست دادم.

بیمارم؛

یا ژن‌های بیماری چون بختکی در بدنم رخنه کرده‌اند،

یا والدینم به جای مهر، آتش قهر بر دلم نشانده‌اند،

یا شاید خودم سلامت خویش را جدی نگرفتم.

با این همه، «حال» من عاشق توست؛

آن‌قدر که می‌گوید: بی تو هرگز.

می‌دانی؟

تو برای من مثل کوله‌پشتی یک مسافری.

مسافری که از مبدأ سفر، هنگام تولد، آن را بر دوش می‌گذارد

و تمام راه با خود حمل می‌کند.

در آن کوله‌پشتی، همه چیز هست:

غذا، توشه، خاطره، تجربه و حتی زخم‌ها.

و من امروز بر سر سفره همان کوله‌پشتی نشسته‌ام.

گذشته‌ی من،

گرچه از تو راضی نیستم،

اما واقع‌گرا هستم؛

تو را مثل همراهی ناگزیر تحمل می‌کنم.

راستش گاهی به خاطر تو احساس حقارت می‌کنم،

چون دستاورد بزرگی از جانب تو برای زندگی‌ام ندارم.

اما در عین حال، نمی‌توانم آنچه از مهر با من کرده‌ای را هم نادیده بگیرم.

پس به همان اندک دلخوشی‌ها دل می‌بندم

و روزگارم را با همه خوبی‌ها و زشتی‌هایی که به امروزم هدیه داده‌ای،

می‌گذرانم.

احساس حقارت
۲۶
۴
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید