
خیلی وقت بود که خواندن کتاب را طول داده بود تا به داستان عشق و کاهگل رسید. اینجای داستان شباهتی با زندگی خودش داشت؛ آنجا که اشرف برای لحظهای دیده شدن به آب و آتش میزد. فقر مالی فقر عاطفی اشرف را هم قلقلک میداد. اشرف میخواست کسی باشد، که شال و کلاه کرده،تا شکم خالیاش را با عشق تسکین دهد. کسی که نان شب نداشت، عاشق شده بود. زندگیاش وسیلهای برای سرپوش گذاشتن بر تحقیر وجودش جز یک وصال رمانتیک پیدا نمیکرد. دنبال کسی بود تا کمی نگاه و محبت نثارش کند، ولی جیب خالی و پز عالی جور درنمیآمد. با این حال، این خلأ را باید طوری پر میکرد.
تمام رنجهایش را برای عشق خیالیاش تحمل کرد. جرئت کرد که نگاه مهربانی را که خودش به خودش نداشت، از بیگانه تمنا کند. روی کاغذ با همه وجودش ابراز وجود کرد و نوشت:
«پریسا جان، نگاهم کن.»
اما پریسا که اشرف را چیز قابل اعتنایی نمیدید، نامه را پس فرستاد و گفت:
«عمله را چه به عشق؟ عشق مال بچهمایهدارهاست.»
این جمله را نه میشد پذیرفت و نه میشد فراموش کرد. آن شب هم گرسنه سر بر بالشت گذاشت و خواب پریساها را دید.
کتاب «فصل نان»درویشیان را بست. ناگهان یادش آمد روزگاری به فکر افتاده بود صورتش را زخمی کند تا دندانپزشک زنی که هر روز دندانهایش را پر میکرد، از روی ترحم بپرسد:
«پسر، صورتت چی شده؟»
لبخند تلخی زد و با خودش گفت:
«آن زن، هم چین پریسای اشرف نبود؛ اما من انگار خودِ اشرف بودم. همان که از پشت چشمانش، گرسنهٔ یک نگاه بود؛ همان که جرئت کرده بود روی کاغذ بنویسد: پریسا جان، نگاهم کن.»