
«سلام، صبح بخیر. امیدوارم حال و روز خوبی داشته باشی.
نمیدانم کی این نامه را میخوانی؛ من آن را در حالی برایت مینویسم که در تاکسی نشستهام و ساعت ۷:۴۵ صبحِ یکشنبه است. مجری رادیو با شور و حالی وصفناپذیر، برای شنوندگانش آرزوی سلامتی و روزی خوش میکند. نمیدانم منی که شارژ ایرپادم تمام شده و مجبور به شنیدن صدای او شدهام، جزو آن «شنوندگان» حساب میشوم یا نه؟
حقیقت این است که حالم خوب نیست. احساس میکنم سلامت روان برای ما به کالایی زینتی و تجملی تبدیل شده که قرار نیست هر کسی سهمی از آن داشته باشد. همین که در حال سقوط از ساختمانی چهارطبقه نباشیم، یا زخمی سر باز بر تن نداشته باشیم، کفایت میکند و میگویند سالمیم.
در این ماههای گذشته؛ در فضای سنگینِ پس از جنگ و در این تاریکیِ تاریخی، از پسِ تمام خاکسترهای امید و خشم، با دستانی لرزان و تنی که در کوچه پسکوچههای امید و ناامیدی نفسنفس میزند، بیش از همیشه به کاغذ و خودکار پناه بردهام. نوشتن برایم بخشی از تنفس روزانه شده است. نه آنکه ذهنم مملو از ایدههای بکر باشد؛ نه. صرفاً مینویسم، چون در این جا که من هستم هوا کلمه ها را در آسمان میبلعد و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیآید.
مینویسم تا شاید ذهنِ چندپاره و جانِ تکهتکهام را به هم وصله و پینه بزنم.
مینویسم؛ نه برای آنکه نوشته باشم، بلکه چون نوشتن تنها روزنهای است که اجازه میدهد نفسی تازه از میان این تاریکی مطلق به من برسد.
گاهی مینویسم چون نمیتوانم فریاد بزنم.
گاهی چون نمیتوانم یقهات را بگیرم و بگویم چقدر خستهام و چقدر عصبانی.
گاهی برای گریستن، و گاهی حتی به جای باز کردن شیر گاز و خوابیدنِ ابدی.
دروغ چرا؟ گاهی مینویسم که شاید کسی بخواند، اگرچه بیشترِ این کلمات تقدیم به سطل آشغالِ سر کوچه میشوند. اما گاهی هم مینویسم تا شاید کسی از آن دورها بخواند و بگوید: «من هم از همان دردی رنج میبرم که تو.» شاید هم کسی بگوید درمانی در کار نیست؛ شاید هم..
هر چه که باشد، برای من نوشتن چیزی فراتر از حروف و کاغذ و خودکار است. نمیدانم این نوشته را کسی میخواند یا نه، اما چارهای جز این ندارم.
از این رو، این نوشته را نه به مثابه یک نامه، که به شکلِ فریادی از زیر آوارهای این شهر بخوان. بخوان و بدان که قرار نیست دنیا با این کلمات تغییر کند؛ این فقط سنجاقسینهای است بر کتِ جنازهای در تابوت که هنوز به خاک سپرده نشده.»