Maryam Shaker·۱۴ روز پیشپارت ۳ – سایهها و حقیقتهوای سرد اتاق، مثل دستی نامرئی دور گلویشان پیچیده بود. سکوت آنقدر سنگین بود که سارا احساس میکرد اگر نفس عمیق بکشد، صدا میشکند. نیما چند…
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه·۲۵ روز پیشفراموشی پشت سرمانترس هایم را هم گم کردهام. حتی ترسهایم واضح نیستند؛ انگار چیزی در این خاطر نمانده است. میدانی، وقتی خاطرات آدم گم میشود، کمکم خلقیاتش ه…
Mehdi Mehdifar·۱ ماه پیشفرمول حقیقت (۱)همیشه گفته شده هرکسی باید هدفی داشته باشه،درحالیکه هدف یک تعریف بیشتر ندارد
حسین·۳ ماه پیشفرصت نوشتنقلم را در دست گرفتم، اما هر چه تلاش کردم، انگشتانم توان حرکت دادن به آن را نداشت. انگار که قلم، همچون میخی بر روی صفحه کاغذ کوبیده شده بود!…
مجید نهازی·۳ ماه پیشکاغذ برای شب؛ جایی که رنگها میمیرندشبی رو میخوام که ماهش جرأت کنه بدرخشه. کیا مثل من عاشق شبن؟
راه دَوَک·۳ ماه پیشکاغذ ساندویچانواع کاغذ ساندویچ روغنیابعاد موجود: 35در35 25در35 40در30موجود به صورت رول و برش خورده.قابل سفارش در بستهبندیهای 10 کیلویی(دو رو روغ…
Ards·۳ ماه پیشخون نگار بخش 12هوا در زندان سنگین بود. نه فقط از بوی آهن و رطوبت، بلکه از نگاههایی که چیزی را پنهان میکردند.ادین از صبح، کنار دیگر زندانیها کار میکرد.…
حمیدرضا فرهادی·۵ ماه پیشگاهی دلم برای بوی کاغذ تنگ میشهنوشتن با قلم برای من یه حس خاص داره؛ باعث میشه کمی از شتاب روزمره فاصله بگیرم، ذهنم آروم بشه و حس خوبی پیدا کنم. دستخط مثل یه مدیتیشن کوچی…