
در را که باز میکنم، هنوز همهچیز نظم تو را دارد.
پردههایی که انگار قرار بود کامل کشیده شوند، اما...
کنترل تلویزیون روی میز، روبهروی مبل سهنفره،
و بالشهایی که هنوز وزن تو را در خود دارند.
اولین قدمم را در سالن برمیدارم و متوجه بویی آشنا میشوم، سعی میکنم چند نفس عمیق بکشم. عطرت که در گوشهگوشهی خانه پراکنده شده؛ وفاداری عطرت به خانه، غمگینترین شکل وفاداری است.
آشپز خانه را نگاه میکنم،
کتری آویزان از آبچکان، لیوانی خالی روی سینک...
یک دور کامل در وسط سالن میچرخم و چشمانم خیره روی یخچال میماند؛ لیست خریدی که با آهنربا روی درِ یخچال چسباندهای.
پودر کاکائو، آرد، شیر، تخممرغ، گوجهفرنگی...
تکه کاغذی که میلِ زندگی از آن سرریز شده و کل خانه غرق در آن و من مغروق و تنگ نفس..
صدای تپش های قلبم را میشنوم.
آرام آرام به سمت تراس میروم.
در را که باز میکنم، نسیم خنک بهاری برای دزدیدن عطرت به خانه هجوم میآورد. دستپاچه پشت سرم در را میبندم.
چشمانم به حسنیوسفهای روی دیوار تراس میافتد و قطرههای آب روی برگهای آن، بالای سرم، آسمان ابرهای پراکنده را در خود دارد و خورشید رنگ سرخ غروب را بر تن کرده است.
این یعنی زمان نوشیدن چای...
کنار گلها دو صندلی روبهروی هم و یک میز کوچک در وسط؛ روی میز، زیرسیگاری و پاکت سیگار، و تهسیگاری که احتمالاً آخرین همآغوش لبهایت بوده است.
اشیا زیر لب چیزی برایم زمزمه میکنند.
صدایی از اتاق خواب پاهای سست و لرزانم را به خود میکشد.
از آستانه در وارد میشوم و اتاق مرا در خود میبلعد.
تخت خواب روبهرویم قرار دارد و چروکهای روی تخت، این نظم ناخواسته، آخرین شکل خوابیدنت را زمزمه میکند.
چند تار مو که به نمایندگی از حضور تو، روی تخت نشستهاند.
این تار مو همان است که همیشه پشت گوشت جمع میکردی و سر میخورد روی صورتت؛ شاکی میشدی و میگفتی: «میروم موهایم را از ته میزنم.»
زانوی هایم سست میشود و نیاز به بغل کردن دارند
صندلی مقابل میز کارت را میکشم کنار تخت..
به در باز حمام نگاه میکنم و آینهای خالی..
صدای شیر آب و زمزمهی آهنگهایت را میشنوم چشم هایم تار میشود میبندم
باز میکنم آینه خالی روبهرویم، میبندم، باز میکنم، آینه خا..
چیزی در گلویم را احساس میکنم که با قورت دادن آب دهانم جابهجا نمیشود.
دست زیر چانهام میگذارم و خیره به تخت میشوم.
با صدای لباسشویی از آشپزخانه به خودم میآیم. باید بلند شوم و لباسهایت را دربیاورم.