
اکنون که در آستانهی بیست و یک سالگی ام به سر می برم، گویی زندگی رنگهای شاداب خود را اندکی از من دریغ کرده است. دیگر هر نسیم دلانگیزی مرا به وجد نمیآورد و صدای خندههایم، آنچنان که پیشتر بود، در فضا طنینانداز نمیشود. گاه چنان رخوت بر جانم سایه میافکند که حتی برداشتن جرعهای آب، نیازمند ارادهای سخت برای برخاستن از بستر است.
در این اندیشهها غرق میشوم که تا چند بهار دیگر، این رنگباختگی عمیقتر خواهد شد؟ و آن روز، چه چیزی شعلهی شوق را در دلم زنده خواهد کرد؟
ناگهان، ندایی درونی پاسخ میدهد: «خدا را چه دیدی! شاید همین روزها، مدادرنگیهای رنگینکمان الهی به دستم برسد و جهانی نو، سرشار از رنگهای شاد، برایم نقاشی کند...»
نمیدانم. شاید اینها نشانههایی از عبور به دنیای بزرگسالی است که آرامآرام در من جلوه میکند. شاید نباید انتظار داشت همهچیز، چون گذشته، زرق و برق داشته باشد؛ شاید این همان طبیعت زندگی است که گذر زمان، غباری بر رنگهایش مینشاند.
هرآنچه که باشد، دلم برای این روزهایم، اندکی رنگینکمانیتر بودن را آرزومند است.