Maryam·۴ روز پیشوقتی فرار کردن دیگر جواب نمی دهد!گاهی وقتها احساس میکنم یک جسم سنگین روی قفسه سینهام قرار گرفته است. یا انگار کسی درون دلم همهچیز را با هم مخلوط میکند. همان لحظه بدنم…
Maryam·۷ روز پیشیک جرعه خیال!انگشتانم را دور فنجان چینی آبی رنگ میفشارم و هر از گاهی ضربه های ریزی با ناخن هایم به آن میزنم.بخار چای، بیخیال از هیاهویِ توی سرم، سلانه…
Maryam·۱۸ روز پیشروزی که تصمیم گرفتم نبخشم!امروز فهمیدم وسطِ ویترینِ «مهربانیهای افراطیام»، چقدر جای یک چیز خالی بود: «حقِ نبخشیدن».میدانی، بعضی آدمها یک جوری با حرفها و رفتارها…
Maryam·۲۰ روز پیشپارادوکس های مغزی که آرام نمی گیرد!تا حالا شده احساس کنید یک عمر برای کشف همهی قصه های دنیا کمه؟ من دقیقاً توی همین چرخهی بیپایانی گیر افتادم. همیشه تشنهی بیشتر کشف کردنم…
Maryam·۲۲ روز پیشخیالِ تو!آری هنوز هم پس از این همه سال تورا گاه و بی گاه در شب پرسه های خیالم یاد میکنم... نمیدانم باید چند سال دیگر بگذرد که خیالت هم مانند خودت بر…
Maryam·۲۵ روز پیشاندر احوالات این روز های من!اکنون که در آستانهی بیست و یک سالگی ام به سر می برم، گویی زندگی رنگهای شاداب خود را اندکی از من دریغ کرده است. دیگر هر نسیم دلانگیزی مرا…
Maryam·۲۵ روز پیشبعد از تومطمئن نیستم آنچه در ادامه میگویم همان حرفهایی باشد که دوست داری بشنوی یا نهوحتی نمیدانم خواندنشان خوشحالت میکند یا اندوهگینت میسازد…ام…
Maryam·۱ ماه پیشمرورخاطره ای دور...دیروز دوباره دیدمت و برای چند ثانیه خیره به چشمانت شدم؛ همان چند ثانیه کافی بود تا در چشمانت نگاه کنم و بفهمم چقدر سرد و خالی شدهاند، انگ…