
این روزها درگیر امتحانات ترم چهارم هستم. روزهایی که بیشتر از همیشه به خودم فکر میکنم؛ به دختری که سال ۱۴۰۳ وارد دانشگاه شد و به دختری که قرار است سال آینده، هنگام فارغالتحصیلی، ثمرهی این سالها باشد.
دلم میخواهد آن روز، فقط صاحب یک مدرک نباشم. دوست دارم کسی باشم که آن مدرک را زندگی کرده است؛ نه فقط درسهایش را خوانده، بلکه آن را فهمیده، تجربه کرده و تا جایی که توانسته، در زندگیاش به کار گرفته باشد.
نمیدانم به اندازهی کافی تلاش میکنم یا نه. گاهی خودم هم از خودم میپرسم: «آیا این همه کافی است؟» اما یک چیز را با اطمینان میدانم؛ تمام تلاشم را میکنم که روزهایم بیهوده نگذرد. میخواهم هر روز، هرچند اندک، چیزی به دانستهها، شخصیت و جهانبینیام اضافه کند.
شاید برای همین است که رشتهی ادبیات فارسی را دوست دارم. برای من ادبیات فقط مجموعهای از شعرها، کتابها و نام نویسندگان نیست؛ ادبیات، تمرینِ بهتر زیستن است؛ تمرینِ دقیقتر دیدن، عمیقتر فهمیدن و انسانیتر بودن.
نمیدانم تا پیش از این، روزهایم را آنگونه که باید زندگی کردهام یا نه. اما میدانم روزهای بسیاری بوده که صادقانه تلاش کردهام زندگی کنم، نه فقط از کنار زندگی عبور کنم. اینکه تا چه اندازه در این راه موفق بودهام، پاسخش را امروز نمیدانم.
شاید سالها بعد، وقتی به این روزها نگاه کنم، بتوانم با اطمینان بگویم آن دخترِ پرامیدِ دیروز، تمام توانش را به کار گرفت تا هر روز اندکی بیشتر بیاموزد، عمیقتر زندگی کند و از خودش انسانی آگاهتر بسازد.
و اگر آن روز بتوانم این جمله را با آرامش خاطر بر زبان بیاورم، احساس میکنم مهمترین دستاورد دانشگاه برای من، نه مدرکی روی دیوار، که انسانی خواهد بود که در طول این سالها ساختهام.
هفتم تیرماه ۱۴۰۵