بسم الله الرحمن الرحیم
کارنامه سال 1404
سالی که گذشت، سالی پر از فراز و نشیبهای سخت و به یادمدنی برای من بود. سالی همراه با شکستها و موفقیتها، گریهها و خندهها، از دست دادنها و به دست آوردنها، بالا رفتن و پائین آمدنها و ... .
سال 1404 در تقویم زندگی هرکسی که در ایران زیسته باشد، به راستی که سالی پرخاطره و پرمخاطره بود و تجربههای هر فرد ایرانی، شاید به راستی خود قابلیت نگارش فیلم نامهها و رمانها را داشته باشد و چه خوب که آنها را به قدر خود، با دست به قلم شدن و مکتوب کردن، در یادها ماندگار کنیم.
در این جریده، فصل به فصل و ماه به ماه، دفتر ایامی که گذشت را ورق میزنیم. دفتری که شاید ناخودآگاه سفیدیاش بر سیاهیهایش چیره شده و جز این نیز از لطف و رحمت الهی توقعی نیست.
بهار، فصل رویش و پویش
بهار طبیعت با بهار دل، رمضان الکریم، قریب شده بود. آخرین روزهای رمضان بود و بعد از سحرگاهان، باران باریدن گرفت و این باران بهاری دلم را به کوهستان برد. با امیرحسین سری به چشمه اونار زدیم (3 فروردین) و برگشتیم.
شب بعد از مراسم افطار با محسن و پوریا برنامه قله گورم را قعطی کردیم و فردا بعد از نماز ظهر پوریا به دنبالم آمد (4 تا 6 فروردین) تا حداقل یک روز کمتر روزههایم خراب شود. صعود به بلندترین قله جنوب استان فارس و جهرم، آرزو و عشقی قدیمی بود که با سختی و خاطرات فراوان حاصل شد.

فردای این صعود به یادماندنی (7 فروردین) با خبری خوش روزمان را شروع کردیم. «امیرعلی» اولین نوه خانواده ما بود که صبح زود به دنیا آمده بود.
در همین گیر و دارها، با جمعی از رفقای قدیمی مدرسه تیزهوشان، اولین دورهمی دانش آموختگان دبیرستان تیزهوشان جهرم (10 فروردین) را برگزار کردیم و دیدار با یاران قدیمی تازه کردیم.
بعد از تولد امیرعلی، کمی حال مادر خراب بود و آخر تعطیلات چند باری مجبور شدیم به بیمارستان و آزمایشگاه برویم.
تعطیلات که به سر رسید، مجبور به بازگشت به درس و دانشگاه بودم، با این تفاوت که اینبار دیگر ماشین داشتم و راننده بودم. پدر هم تا تهران همراهیام کرد و روز بعدش برگشت. خبرها از جهرم خوب نبود. مادر در بیمارستان جهرم بستری شده بود. البته هنوز هم نمیدانستیم که دقیقا مسئله چیست؟!
بچههای گروه کوهنوردی زحمت کشیده بودند و برای اولین بار در دانشگاه دوره کارآموزی کوهپیمایی را برپا کرده بودند (20 تا 22 فروردین). روز اول و دوم در قسمت دره شروین (دربند) و روز سوم هم در مسیر قله چین کلاغ این دوره را برگزار کردیم.
هوای تهران سرمست کننده بود و با محمدمهدی و هم اتاقیهایش جمعه را در بلندهای دارآباد و چشمههای جاری از پای قله کلکچال گذراندیم (29 فروردین). اخبار واصله از جهرم مثبت نبود. مادر به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شده بود و دکترها مسئله را در دریچه قلبش تشخیص داده بودند. دیگر در تهران ماندن و از دور خبر گرفتن ممکن نبود. راهی شیراز شدم (30 فروردین تا 9 اردیبهشت).
مستقیم خودم را به بیمارستان نمازی رساندم. حال عمومی مادر خوب بود. کمی که ماندم، پرستارها از اتاق بیرونم کردند. پیاده به سمت باغ ارم رفتم. دل و دماغی نمانده بود. بعد از مغربین، رضا هم به باغ آمد و با هم به دانشگاه شیراز و خوابگاهشان رفتیم. شبی را با دانشجویان دانشگاه شیراز به صبح رساندیم که خود تجربه جالبی بود.
فردایش مادر را به بیمارستان دنا منتقل کردیم و منتظر عمل شدیم. صبحها ساعتی به بیمارستان میرفتم و باقی روز کاری نداشتم. حس و حال کتاب خواندن هم نبود. روز سعدی بود و برای کمی استراحت به سعدیه رفتم. بعد هم به حافظیه. پویا هم آمد و با هم به شاه چراغ رفتیم و نمازی و زیارتی... . به بیمارستان که برگشتم، وقت عمل رسیده بود و مادر زیر تیغ دکتر امیرغفران و همکارانش رفته بود. چهار ساعتی طول کشید تا دریچه قلب کاملا تعویض شود. خبر موفقیت عمل که آمد، گویی جانی دوباره گرفته بودم.
دو روزی طول کشید تا مادر به هوش آمد. از بیکاری حسابی خسته شده بودم. جمعه صبح هم قبل از ملاقات به کوه دراک رفتم. شبی هم به خوابگاه پویا و دوستانش در دانشگاه صنعتی شیراز رفتم. در همین حین بود که نتایج آزمون دکتری هم آمد. نتایج آن چیزی نبود که انتظار داشتم. به چند دانشگاه دعوت شده بودم اما بیشتر امیدم به پذیرش از سمت استعداد درخشان بود. هر روز پنج دقیقه اجازه ملاقات داشتم. به اصرار پدر و مادر دوباره راهی تهران شدم.

هنوز به تهران نرسیده، اولین و سنگینترین برنامه گروه کوهنوردی را باید برای دانشجویان و اساتید برگزار میکردیم. البته محمد و علیرضا حسابی زحمت کشیده بودند و اصل کار با آنها بود. پنجشنبه صبح (11 اردیبهشت) راس ساعت اعلامی، دو مینی بوس سی و سه نفره راهی روستای نوا و دست آزو شدیم. برنامه خوب و به یادمادنی شد. پر از استاد و دانشجو.
از قبل به بچههای انجمن اقتصاد قول یک بازدید داده بودم. 15 اردیبهشت با هم راهی ایرانخودرو دیزل شدیم و بازدید انجام شد.
یکی دو روز بعد، نوبت سفر به آذربایجان بود. کم کم داشتیم به سالگرد شهادت حاج آقای رئیسی در جنگل ارسباران نزدیک میشدیم. چهارشنبه بعد از شام (17 تا 19 اردیبهشت) با حدود چهل نفر دیگر از دوستان دانشگاه راهی آذربایجان شدیم. صبح به مراغه رسیدیم و به دیدار خانواده هم دانشگاهی شهیدمان، مالک رحمتی رفتیم. بعد از زیارت مزار شهید، راهی تبریز شدیم. تبریز هم در آستانه اولین قهرمانی تیم تراکتورسازی در لیگ برتر، حسابی پرشور و حال بود. بعد از ناهار با امیررضا و علیرضا به سمت مقبره الشعرا رفتیم و به هنگام غروب هم در ایل گولی نمازمان را در همان مسجدی که یک سال قبل با صدرا نماز گزارده بودیم، خواندیم. آخر شبی هم به یک نیمچه کوهنوردی شبانه با امیررضا در عینالی و باغ گولی رفتیم و آخرین مقصدمان هم زیارت شهدای عینالی بود.
دو ساعتی خوابیدیم تا اینکه اذان صبح شد و راهی جنگلهای ارسباران شدیم. کمی پیاده روی و کمی زیارت قتلگاه شهید نصیبمان شد.
از غرب برنگشته دوباره برنامه سفر به غرب را باید میچیدیم. اینبار بچهها را باید برای صعود به قله زیبای الوند در همدان میبردم. ابتدا قرار بود پنجشنبه صعود داشته باشیم اما باد چهل کیلومتری اجازه نداد و بالاخره پنجشنبه عصر (26 و 27 اردیبهشت) راهی همدان همدان شدیم. شب دیر رسیدیم اما بچهها هم به مزار باباطاهر و هم بوعلی سینا بردیم. البته آن موقع شب، هردو بسته بود و با دکتر قسوری با یک بستنی برایمان جبران کرد.
صبح زود، بلافاصله بعد از نماز، صعودمان را شروع کردیم و حدود ساعت 9 به قله رسیدیم و صعود خوبی داشتیم.
یکشنبه (28 اردیبهشت) روز موزه بود و با سروش و طاهر به کاخ نیاوران رفتیم. بچهها همه مشغول رزومه جمع کردن برای مصاحبه دکتری بودند و سرمان به آن گرم بود. کم کم مصاحبهها شروع شده است.
آخر هفته به دعوت رفقای دفتر مطالعات صنعت راهی دوره دو روزه تیزبین 2 (مدیرشو 8) شدم. چهارشنبه شب راهی اصفهان شدیم. پنجشنبه ابتدا از یک مجموعه تولید پرینتر سه بعدی و بعد هم از مجموعه اسنوا بازدید کردیم. عصر هم سری به میدان امام رفتیم و گشتی زدیم. جمعه صبح هم به فولاد مبارکه و عصر هم به مجموعه بهیار صنعت رفتیم و بازدیدی داشتیم. من در اصفهان از بچهها جدا شدم و راهی جهرم شدم. مادر که ده روزی بود به بخش عمومی بیمارستان سیدالشهدای جهرم منتقل شده بود، روز قبل بالاخره ترخیص شده و بعد از چهل و سه روز به خانه برگشته بود. دو روزی جهرم بودم و دوباره راهی تهران شدم تا آخرین برنامه گروه کوهنوردی در این سال تحصیلی را برگزار کنم.
آخرین برنامه، شاید جذابترین برنامه هم بود. سه شنبه عصر (6 تا 8 خرداد) از دانشگاه راهی استان لرستان و شهر دورود شدیم. کمتر از یک ساعت به اذان مانده بود که به پارکینگ مسیر دریاچه رسیدیم. تا اذان صبر کردیم و بعد از نماز راهی شدیم. درست شش ساعت در راه بودیم و ساعت ده و ربع به ساحل زیبای دریاچه گهر رسیدیم. شب را کنار دریاچه کمپ زدیم و باز هم صبح به مانند روز قبل مسیر را برگشتیم. ناهار هم به تنگ لی لی رفتیم و یادگاری خوبی از لرستان برایمان به جا ماند.
یادم نمیرود، آخرین باری که به صدا و سیما و محوطه زیبای جام جم رفتم، دوشنبه (12 خرداد) بود. همین ایام یک مقاله انگلیسی هم نوشتم تا آخرین امتیازها را برای قبولی در دکتری با استعداد درخشان را کسب کنم. شبها بیشتر در کتابخانه بودم. بالاخره بیستم (20 خرداد) کتاب خاطرات برنامههای کوهنوردی امسال با عنوان «در آئینه کوهستان» هم تکمیل شد و برای چاپ فرستادم.

با اتمام برنامههای معهود گروه کوهنوردی، با مصطفی تصمیم گرفتیم که حسرت ده ساله دانشگاه برای صعود به قله دماوند را تمام تمام کنیم. برنامهای برای تابستان و آمادگی صعود ریختیم . اولین نقطه آن هم 23 خرداد و صعود به قله شاهنشین بود. قرار بود ساعت 3:15 بامداد به سمت امامزاده داود حرکت کنیم. داشتم سلام نمازم را میدادم که انفجار شدیدی در نزدیکی ما رخ داد. بعد هم صدای جنگنده آمد. شیپور جنگ نواخته شده بود. خودم را به مسجد دانشگاه رساندم. دکتر جعفری و مصطفی هم ایستاده بودند. بقیه هم کم کم آمدند. جمع بندیمان این شد که صعود را داشته باشیم. هنوز هیچ کس از ابعاد این حمله خبری نداشت. تقریبا به امام زاده داود که رسیدیم، اخبار کم کم منتشر شد و احتمال شهادت تعدادی از سرداران سپاه در خبرگزاریها آمده بود.
صعود خوبی داشتیم و به دانشگاه برگشتیم. کم کم دیگر ابعاد جنگ داشت آشکار میشد. شش روزی از جنگ دوازده روزه را در تهران گذراندیم. دانشگاه تقریبا خالی شده بود و ما هم شبها یا در اتاق انجمن و یا در دفتر مطالعات صنعت میخوابیدیم. عصرها هم چند باری با بچهها و دکتر نوروزی برای تغییر حال و هوایمان به فوتبال رفتیم. یک عصر، از سه طرف زمین چمن ما دود بلند میشد و صدای پدافند هم در نزدیکی ما میآمد و ما در همان حین مشغول فوتبال خودمان بودیم. تصویری که برایمان به یادماندنی شد.
تابستان، فصل صعود
تابستان را در جهرم شروع کردم. همان اولین روزهای تابستان بود که بصورت مجازی در جلسه مصاحبه رشته مدیریت تصمیم گیری و سیستمهای پیچیده دانشگاه امام صادق (ع) حاضر شدم و فردایش خبر قبولیام را دریافت کردم؛ البته مشروط به اینکه تا آخر تابستان بتوانم از پایان نامهام دفاع کنم. دهه محرم را جهرم بودم. میانه دهه، جنگ دوازده روزه هم تمام شد و آتش بس اعلام شد.
دو سه روز بعد از عاشورا راهی جاده شدم. مسیری که مقصدش باز تهران بود. دو هدف مشخص از این برگشت و کلا از این تابستان برای خودم داشتم. اول اینکه پایان نامهام را جمع کنم و دفاع کنم و دوم هم اینکه برنامه صعود به قله دماوند را پیگیری کنم. لذا هنوز نرسیده، راهی قله کلون بستک (19 تیر) شدیم. صعودی که نود و پنج درصد ابتدایی آن عالی و پنج درصد انتهایی آن افتضاح بود. پای قله اینقدر حالم بد که قید دماوند را همان جا زدم. مصطفی نگذاشت که جا بزنم و هرطور بود مرا به قله برد و صعود تکمیل شد. اما همچنان ترس این حال خراب در جانم ماند.
کم کم روند نگارش پایان نامه و به خصوص مطالعه تطبیقی مسیر توسعه خودرو برقی در کشورهای دیگر را بررسی کردم.
سومین برنامه آمادگی ما برای صعود، شب مانی در قله توچال (26 و 27 تیر) بود. اینبار دکتر جعفری نیابد و به جای او دکتر خندان و محمدامین با ما راهی شدند، البته به قصد صعود به توچال، نه آمادگی دماوند. بعد از صلاه ظهر راهی ولنجک شدیم. یک تیم از دربند (مصطفی، علی و نیما) و ما هم با دکتر از ایستگاه پنج راهی توچال بودیم. درست به هنگام مغرب به قله رسیدیم. هوا خیلی سرد و بادگیرهایمان را پوشیدیم. بعد هم چادرمان را به پا کردیم. تا صبح سه بار باران باردید. تماشای طلوع خورشید از پس قله دماوند، هدیه شب مانی ما روی قله توچال بود.
بعد از شب مانی توچال نظر من این بود که یک برنامه آمادگی دیگر هم قبل از برنامه اصلی، یعنی صعود به دماوند داشته باشیم. دو گزینه جدی هم صعود و شب مانی در قله آزادکوه یا قله سبلان بود. شنبه بعد از نماز ظهر با مصطفی و دکتر جعفری برای مشورت و نظر نهایی نشستیم. دکتر قسوری هم به جمعمان اضافه شد. پس از بحث بسیار و تماس با برخی خبرگان، جمع بندی نهایی ما، علارغم میل باطنی و ترسی که من داشتم این شد که دیگر برنامه آمادگی کافی هست همین سه برنامه آمادگی کافی را در تیم برای صعود به قله دماوند به وجود آورده است. لذا معین شد که آخر هفته برنامه صعود به دماوند را اجرا کنیم. صبح چهارشنبه (1 تا 3 مرداد) بعد از نماز صبح، تیم دوازده نفره ما با سه ماشین راهی روستای رینه و استان مازندران شدیم.
صبح حدود ساعت 7 کوهنوردی را شروع کردیم و حوالی ساعت 14 به بارگاه سوم رسیدیم و شروع به هم هوایی و استراحت کردیم. صبح دوم حدود ساعت 5، به سمت قله راهی شدیم و ساعت 10 بود که نیمی از تیم، یعنی 6 نفر توانستیم به قله دماوند صعود کنیم. تیم ما دوقسمت شد عدهای به تهران برگشتند و من و برخی دیگر در بارگاه سوم ماندیم و روز جمعه حدود ساعت 14 به تهران رسیدیم. این صعود نقطه عطفی در زندگی من بود که تا آخر عمر برایم خواهد ماند.

بعد از صعود موفق به قله دماوند، حالا دیگر کاری مهمتر از جمع کردن پایان نامه نداشتم و روند مصاحبه و بازدیدها به طور جدیتر شروع شد. احسان هم در این مسیر با من همراه شد. از دو جهت. یکی اینکه با صنعت خودرو بیشتر آشنا شود و دیگری اینکه بابی برای برگزاری مدیرشوی 9 پیدا کنیم. هر روز تقریبا با یکی مصاحبه داشتیم. در کنارش هم نگارش فصل دو رو شروع کرده بودم و در حال جمع کردن ادبیات بودم.
در این بین هم جمعه (10 مرداد) با محمد سری به دارآباد زدیم تا خستگی در کنیم.
مصاحبهها عملا تمام شده بود و دهتایی از پرسشنامههایی را هم که توزیع کرده بودم، جمع شده بود و عملا به حداقلهای پایان نامه رسیده بودم (در آخر چهارده پرسشنامه برگشت). بحث اجرای مدیرشو 9 را به جاهای خوبی رسانده بودیم و یک باب جدی در مشهد باز شده بود. دکتر نعمتی برایمان هماهنگی اولیه را با مدیرعامل گروه چینیجات مقصود انجام داده بود. نیاز بود که برای هماهنگی بیشتر و امکان سنجی و طراحی دوره خودمان هم از گروه بازدید کنیم.
در حال و هوای اربعین، با احسان از تهران راهی مشهد (21 تا 24 مرداد) شدیم. یک بازدید مفصل از گروه کارخانهجات مقصود داشتیم و برنامه اولیه را ریختیم. اربعین را هم در حرم امام رضا (ع) گذراندم.
در مسیر برگشت هم، به دامغان که رسیدیم، سری به محمد زدیم و شب را در باغ پستهشان به صبح رساندیم و با هم به تهران برگشتیم. کارها کم نمیشد که بیشتر هم میشد! شنبه عصر که به تهران رسیدیم، یک جمع بندی اولیه از پایان نامهام انجام دادم و شروع به تماس با خبرگان خودرویی کردم تا آخرین گام پایان نامهام را که گروه کانونی بود را تشکیل دهم. از طرفی هم چند هفته از صعود به دماوند گذشته بود و تا انتهای تابستان هم مانده بود و تیم تشنه یک صعود دیگر بود. سبلان را هدف گرفتیم.
چهارشنبه عصر (29 مرداد) گروه کانونی با حضور سیزده نفر خبره خودرویی در دانشگاه برگزار کردم و همان شب (30 مرداد تا 1 شهریور) ساعت 2، یک تیم هشت نفره راهی اردبیل شد.
ساعت 13 بود که به شابیل رسیدیم و چادرهایمان را برپا کردیم. نیمه شب ساعت 1:30 بود که با بازی گوشی سه خرس کنار چادرمان بیدار شدیم. به هوای خوراکی به سمت ما آمده بودند. ساعت 2 بود که سوار پاترول شدیم تا به ایستگاه بعدی برویم و صعودمان را شروع کنیم. صعود به سبلان بسیار راحتتر و کم استرستر از صعود به دماوند بود و ساعت 9 به قله رسیدیم. شب هم به سرعین رفتیم و در آبگرمهای آن خستگی صعود را درکردیم.
نسخه اولیه پایان نامه را برای دکتر نوروزی فرستادم و قبل از بچهها برای هماهنگی نهایی راهی مشهد (5 تا 14 شهریور) شدم. بچهها جمعه شب رسیدند و مدیرشو 9 رسما شنبه (8 شهریور) در مجموعه مقصود شروع شد و بچهها یک هفته درگیر آموزش، اجرا و بازخورد گیری مدلهای عارضه یابی سازمان در یک محیط واقعی بودند. برنامهای پرفشار که سعی کردیم با احسان به بهترین نحو آن را برگزار کنیم.
انرژی که مدیرشو از من گرفت اندازه دوتا دماوند بود اما ارزشش را داشت. همیشه دوست داشتم یک برنامه مدیرشو را صفر تا صد طراحی و اجرا کنم. فرصتی که شاید دیگر پیش نیاید.
در همان ایام مدیرشو اصلاحات پایان نامه را هم انجام داده بودم و حالا منتظر تعیین داور و بعد هماهنگی زمان مشترک برای جلسه دفاع بودم. تا جلسه دفاع دو جمعه در پش بود که یکی را با علیرضا به مزار شهدای کلکچال (21 شهریور) رفتیم و دیگری را هم روز قبل جلسه دفاع با علیرضا و محمد به صعود به قله چین کلاغ (28 شهریور) و ماجراهای بعدش که کمی گم شدیم، گذشت.
بالاخره دکتر گودرزی اوکی داد و جلسه دفاع از پایان نامهام را برای شنبه عصر (29 شهریور) هماهنگ کردم. احتمال میدادم که از جلسه دفاع من استقبال شود اما فکر را نمیکردم که اینقدر شلوغ شود که سالن شهید مطهری را پرکند. همه چیز جلسه دفاع عالی بود الا اینکه استاد مشاور نیامد. البته همین استاد داور به موقع آمد و یک ساعت هم نشست از عجایب دوران بود!

از جلسه دفاع مستقیم برای جلسه داوری مدرسه سیاست گذاری و حمکرانی اقتصادی (30 شهریور) به دانشگاه علامه رفتم و در برگشت باید یک عالمه وسایلی که هفت سال کنار هم جمع شده بود را جمع میکردم و از بلوکهای جدید به بلوک نه میبردم. عملیاتی طاقت فرسا که دوازده ساعت به طول انجامید! آن هم ساعتی قبل از شروع سال تحصیلی نو و اولین کلاس دکتری (31 شهریور). دوشنبه، دو روز بعد از دفاع پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد، بر سر سه تا کلاسی که داشتم که حاضر شدم پا به عرصه دکتری گذاشتم.
پدر و مادر به مشهد رسیده بودند و من هم باید خودم را به آنها میرساندم. سومین سفر به سرزمین توس در یک ماه! چه توفیقی بالاتر از این...
پائیز؛ کمی سرد، کمی خشک و پر از دود
ساعت 7 صبح (1 تا 9 مهر) به راه آهن رسیدم تا با قطار راهی مشهد شوم. 12 ساعد در راه بودم تا به مشهد برسم. دو سه روزی مشهد بودیم و بعد راهی قدمگاه شدیم و دو شب هم در یک خانه باغی ماندیم. از قدمگاه راهی شاهرود شدیم و از جاده زیبای جنگل ابر به گرگان رسیدیم نوار ساحلی را در سه شبانه روز طی کردیم تا به آستارا و گردنه حیران برسیم. گردن حیران ابری و بارانی بود و زیبائیش را دوچندان کرده بود. قرار بود شبی را در اردبیل بمانیم اما سرمای پائیزی اجازه نداد بیشتر از یک ناهار و چند ساعت گردش مهمان این شهر زیبا باشیم و شب را در زنجان به صبح رساندیم و روز آخر سفر من با خانواده هم مهمانی در تهران بود تا از تهران دیگر از خانواده جدا شوم. مستقیم و بدون هیچ درنگی به اردوگاههای کاخ سعدآباد رفتم تا در دوره اولیه مدرسه سیاست گذاری اقتصادی (10 و 11 مهر) حاضر شوم.
نیمه مهرماه (14) حکم یک ساله تصدی دفتر مطالعات صنعت دانشگاه برایم منتشر شد و رسما مسئول جائی شدم که از وقتی در دانشگاه چشم باز کردم، حول و اطراف آن زندگیام تعریف شده بود.
پنجشنبه (17 مهر) به دعوت علی آقا جمعی از بچهها دبستانی را برای یک اردو کوهنوردی به تپههای اطراف پارک شهید محلاتی بردیم. فردایش هم برای زیارت مزار شهدای کلکچال رفتم.
خیلی زود سومین سفر به استان اردبیل فرا رسید. اینبار قرار بود با بچههای دانشگاه یک پیمایش جذاب از شهر خلخال به دل جنگلهای هیرکانی و به مقصد اسالم (23 و 24 مهر) داشته باشیم. شب مانی در میان ییلاقات، آن هم با دانشجویان و اساتید تصویری بهشتی بود که ثبت شد.
یکی از آخرین شبهای مهرماه (29) بالاخره به عهد خود وفا کردیم و دورهمی و شب خاطره گروه کوهنوردی را برگزار کردیم و به رفقای تیم کوهنوردی به رسم یادبود عکسهایی که روی شاسی چاپ شده بود و یک کلاه را هدیه کردیم.
باز هم قرار شد بچههای دبستانی را کوه ببریم (1 آبان). اینبار بچهها به منطقه دارآباد و تا نزدیکی آبشار چال مگس بردیم و با هم یک املت درست کردیم. فردایش هم با احسان و دختر کوچکش، زینب، به آبشار زیبای سنگان رفتیم البته آب چندانی نبود اما پائیز سنگان ارزشش را داشت.
هفته اول آبان، هفته برگزاری اختتامیهها بود. اول با رفقای انجمن یک مراسم اختتامیه برای دورههای تیزبین 1، تیزبین 2، مدیرشو 8 و مدیرشو 9 (6 آبان) برگزار کردیم و بعد هم نوبت اختتامیه دوره کارآموزی ورودیهای 1403 بود. پس از کلی هماهنگی و زحماتی که محمدامین و تیمش کشیده بودند، بالاخره راهی کاشان (7 تا 9 آبان) شدیم و یک برنامه جذاب را در خانههای زیبا و تاریخی برگزار کردیم. میانش هم بچهها به یک بازدید از فولاد کویر کاشان بردیم. در راه برگشت هم کمی در قم توقف کردیم و زیارت مختصری حاصل شد.
برنامه آهار به آبشار شکراب (15 آبان)، برنامه سبکی بود که خوبی و با زحمات امیررضا برگزار شد. فردایش هم با امیررضا سری به قم زدیم و دیداری تازه کردیم و مهمان خان کرم حضرت بودیم. داستان سریالی قم رفتن ما ادامه داشت. چهارشنبه (21 آبان) بچههای 404 را برای بازدید از یک سری مجموعهها تولید لوازم التحریر بردم. یکی در تهران، یکی در شهرک صنعتی شمس آباد و آخر در شهرک شکوهیه قم. در این میان از یک شرکت تولید موتورسکلیت برقی هم در شکوهیه بازدید کردیم. دو تا از این مجموعهها، در جنگ رمضان و قبل از پایان سال 1404، توسط دشمنان بمب باران و نابود شدند.
به هنگام غروب از قم برگشتیم و سریع وسایلم را جمع کردم تا ساعت 3 نیمه شب باز برای صعود به قله برف انبار (22 آبان) راهی قم و بعد روستای فردو شویم. صعود تمیز و بیچالشی بود. بعد از این صعود هم بعد از پنج ماه راهی جهرم شدم و چند روزی از هوای کثیف و خفه کننده تهران و مرکز ایران دور شدم.
به سبب مسئولیت دفتر، برای اردوی مصباح ورودیهای 404 راهی اردوگاه دماوند شدم (12 آذر) و یک روزی کنار بچهها بودم و سریع خودم را به تهران رساندم تا راهی استان مرکزی و شهر دلیجان شویم. اینبار هدف صعود به سیمرغ استان مرکزی یعنی قله دومیر بود. ساعت از 12 گذشته بود که به روستای مزوش رسیدیم و شب را در خانه کوهنورد تمیز و مرتبش ماندیم و صبح زود برای صعود عازم شدیم (13 آذر) و اولین برف پائیزی را هم دیدیم. صعود به دومیر حس صعود به کوههای آلپ داشت.

آذرماه بیشتر به کارهای دانشگاه و درس و مشق گذشت و در این میان سری به کنفرانس مدیریت در دانشگاه الزهرا (19 آذر)، برنامه برف گشت به مقصد باغ خلیل (21 آذر) و در نهایت صعود سنگین و شب مانی به قله توچال (26 و 27 آذر) طی شد. در این ماه یک اتفاق ویژه هم برای من افتاد. شنبه عصر (22 آذر)، شاید برای اولین بار بود که یک کلاس، آن هم شصت نفره را اداره و در آن تدریس داشتم. به بچههای 404 مبحث مکان یابی را تدریس کردم و تجربه جالبی بود.
زمستان؛ کودتا و سپس جنگ
دی ماه سرد و برفی فرا رسید. از اول ترم به بچههای درس تولید و عملیات قول داده بودم که حتما یک بازدید دست جمعی برایشان هماهنگ کنم. چهارشنبه (3 دی) صبح در حالی که هوا نمیدانست باید ببارد یا نه، بچهها را به شرکت سرحال ایپکو بردیم. همان اوایل دی برای زیارت به قم (5 دی) رفتبم. قله پرسون در این فصل سال حداقل یک متر برف داشت حسابی صعود به آن (11 دی) حال داد. آخر هفته (17 دی) هم بچهها برای بازدید به شرکت ایپکو بردیم.
به اواخر دی نزدیک شدیم و حوادث هم به ما نزدیکتر شدند. دولت شبه کودتای اقتصادی خودش را با آزادسازی قیمتهای اقلام خوراکی انجام داد و نتیجه آب شب سرد پنجشنبه (18 و 19 دی) بود. با محمدامین و علیرضا مشغول مباحثه در دفتر مطالعات بودیم که ابتدا اینترنت قطع شد و بعد هم نگهبان آمد و درهای را بست. فردای آن روز بود که فهمیدیم در تهران چه جریانی تا صبح گذشته و جمهوری اسلامی بار دیگر معجزه وار از این کودتا عبور کرد. دست خدا با ایران بود و حمله آمریکا به تاخیر افتاد و الا شاید اتفاقات بسیار بدتری میافتاد.
تهران برف خیلی خوبی آمده بود و حیف بود که قندیل عظیم یخی آبشار سنگان را از دست بدهیم. با دکتر جعفری و محمدامین و محمد صبح زود (3 بهمن) راهی سنگان شدیم و برنامه جالبی شد.
بعد از این داستانها بود که احسان تماس گرفت و از برنامه مدیرشو 10 خبر داد؛ مدیرشویی که دیگر پا را فراتر از مرزها گذاشته بود و قرار بود در عراق و شهر مقدس کربلا برگزار شود. چهارشنبه شب (8 تا 16 بهمن) راهی مرز شدیم و صبح به پایانه مرزی مهران رسیدیم. مستقیم به راهسپار سامرا شدیم و شب را هم در سرداب حرم به صبح رساندیم. روز بعد هم به کاظمین رفتیم و قبل از غروب به کربلا رسیدیم. چهار روزی در شرکت کاله عراق بودیم و تجربه خوبی رقم خورد. نیمه شعبان کربلا حس و حال دیگری داشت. بعد هم به پابوس شاه نجف رفتیم و این سفر هم تمام شد.

یک روز قبل از بیست و دو بهمن، یک برنامه بازدیدی مفصل را برگزار کردیم. اول به شهرک صنعتی ماموت رفتیم و از شش شرکت خودروسازی و ساندویچ سازی و تریلی سازی این مجموعه بازدید کردیم. بعد هم به پیشنهاد مهندس کرمی به کارخانه شرکت پل آستارا صنعت رفتیم و با مدیران باصفای آن هم گپی زدیم.
آخر هفته (24 بهمن) آخرین برنامه کوهنوردی امسال را رفتیم. با دکتر جعفری، محمد، امین و معین رضا عازم قله کلکچال شدیم. هواشناسی هشدار داده بود و برف زیادی باریده بود. وقتی به ارتفاع 3100 رسیدیم، باد جهشی در حال وزش بود و به حدی شدید بود که هرلحظه ما را تکان میداد و از صعود به دویست متر باقی مانده منصرفمان کرد.
ماه مبارک رمضان که شروع شد، بیشتر برنامههایم به سمت مطالعه سوق پیدا کرده بود. آخرین بازدید سال 1404 دفتر مطالعات صنعت هم، بازدید از شرکت پارس خودرو (6 اسفند) بود. بازدید بدی نبود اما تکراری بود.
اسفند و ماه رمضان به خوبی در حال طی شدن بود که ناگهان باز هم شیپور جنگ نواخته شد.اینبار و در اولین روز جنگ (9اسفند) پاکترین و بزرگترین رهبر آزادگان جهان با دستان کثیفترین و شقیترین رهبران زمین به شهادت رسید. خونی که خود تضمین کننده پیروزی حق بر باطل بود.
دو روزی در تهران ماندم. نه حس ماندن بود و نه حس رفتن. دنیا تیره و تاریک شده بود. تماس پشت تماس. همه اصرار به بازگشت داشتند و دانشگاه هم به فشار میآورد که تخلیه کنیم. برگشتیم؛ اما دلهایمان جا ماند...
..
به رسم همهی این سالها آمار را دوست دارم و معتقدم باید حساب و کتاب کرد که چقدر دیدی و چقدر خواندی و چقدر شنیدی. سی و یک هزار و چهارصد و شصت و پنج کیلومتر را در این سال پیمودم تا شهرهای و کوههای و تاریخ و مردم هجده استان را ببینم و پنج هزار و نهصد و پنجاه و دو صفحه کتاب خواندم تا از داستان سی و دو کتاب باخبر شوم و شاکرم که خدا در این سال بیش از صد نفر دوست جدید در مسیرم نهاد.
شاید کم بود، اما راضی هستیم به رضایش ...
الحمدلله
1405.01.11