متوجه شدم، خیلی وقت ها ذهنم از نگاه بیرونی به زندگی نگاه میکنه. یعنی به جای غرق شدن در تجربه هام، به این فکر میکنم که آیا این اتفاق؛ "خاطره" خوبی میسازه؟ برعکسش هم هست، گاه گاه موج حسرتی میاد با یادآوری خاطره ای که تصویر زیبایی داره اما من به خوبی یادمه در اون لحظه میدونستم چیزی کمه.
مشکل این قضیه اینه که هیچ وقت نمیتونی از زندگی کردن لذت کامل ببری، چون "چنگ زده" ای به فانتزی برای اینده یا مرور تجربه های گذشته. مشکل اینجاست که گذشته و اینده، هیچ وقت اینجا نیستن. تو همیشه چیزی کم داری، چون هیچ وقت نمیتونی در لحظه ات زندگی کنی. انگار نوعی حائل بین تو و لذت فاصله انداخته. نمیتونی به بدنت توجه کامل کنی، چیزی که میشنوی، میبینی، عطرها، حتی اینکه آیا گرمته؟ جایی که نشستی نرمه؟ پوست بدنت چرب شده یا نه اونقدر تنش توی بدنت جمع شده که نیاز به احساس جریان آب داری؟
نبود این حضور در لحظه یا همون mindfullness, هم نتیجه و هم تشدید گر ذهن فانتزی زده است، ذهنی که انگار کارگردانه زندگیه نه بازیگر.
مشکل کارگردانی برای زندگی اینه که واقعیت اینه که تو دیالوگ های هیچ کسی جز خودت رو نمینویسی، پس هزاران بار پلان از چیزی که تو میخوای، متفاوت در میاد، در حالیکه بازیگر، سعی میکنه دیالوگ های خودش رو به بهترین شکل بگه. کار بیشتری هم توی زندگی نمیشه کرد؛ میشه بهترین کاری که میدونی میشه رو انجام بدی، به گمانم این نهایت خیره.
نمیدانم، شاید زندگیم رو بغل کنم، باهاش آشتی کنم و دست از کنترلش بکشم. شاید بهتره آینده رو وابگذارم، و به لحظههام متصل شم.
هام متصل شم.