اتفاق شگرفی است، ترکیبی زنده از ژنهای من و کسی که انتخاب کرده ام. نیمی که دوست داشتنش را تازه آغاز کرده ام، نیم دیگری که بهترین کار فعلیم این است که دست از جستجویش بردارم.
لحظه ای تصور، دختر یا پسر؟ از پسر داشتن کمی خاطرم میرنجد، الگوی مردانه بودن، برایم دشوار تر است که تا حامی بودن. این تیکه از وجودمرا هنوز نتوانستم بپذیرم. گویا مشکلی ذاتی در این وجود دارد که جنس مخالف را بهتر از همجنس بفهمی، ارتباط بگیری و متمایل باشی. چیزی تابو و شرمناک در پس این ایده وجود دارد، که او انسان ها را به دو چشم نگاه میکنی، براساس قرعه ای کور به نام جنسیت.
دو نصیحت از مارک منسون در خاطرم پر رنگ شده؛ اولی این است که بسیارند کسانی که دنبال شریک ایدهآل می گردند در حالیکه که به چیزی که هستند بی اعتنایی میکنند؛ شاید اصیل ترین راه پیدا کردن شریکی سزاوار؛ بودن کسی است که هم نشینی با او، نصیب هر کسی نمیشود. دوم آنکه؛ عشق را با ازمون دوستی بسنجم. اگر شریکم، بدون توجه به رابطه مان؛ برایم کسی نباشد که بتوانم به عنوان یک دوست، از حضورش، گفتگو، تفریحات، پروژه ها؛ لذت ببرم، جایی از کار میلنگد.
راستی تو چطور خواهی بود؟ آیا ناگهان دوست داشتنم، باعث میشود که در روحت آثاری از رنج نکارم؟ منطقی نیست، بزرگ کردن انسانی، بدون تجربه، کلاس و آموزش خاصی. همه دیوانه اند، سخت ترین کارها را به غریزی ترین شکل ها انجام میدهند، کودک بزرگ میشود، رشد میکند؛ تکامل می یابد، اما بر روحش؛ داغ مینشیند. که مقصر است؟ پدری که نادانسته، بزگترین خرابی ها را به بار آورده، یا کودکی که پدر را مقصر ناکامی هایش میپندارد. جایی نیست که مقصر را به دار اویزند، حتی جایی نیست که یادمان بدهند مقصر نباشیم.
اصلا تصور نمیکنم که میشود جلوی اسیب زدن را گرفت؛ ما نفرین شده ایم که به نزدیک ترین کسانمان؛ بتوانیم عمیق ترین زخم ها را بزنیم، چون کس دیگری چنان بی پناه در برابرمان ظاهر نمیشود، اما نکته همین توانستن است. هیچ کسی مجبورمان نکرده که احمق باشيم؛ ظلم کنیم، بی توجه باشیم، بیش از اندازه حفاظت کنیم.
تو، تو خواهی آمد، سخت است تصور آینده بدون تو، اما من که خواهم بود؟ چه احساساتی بینمان پیوند میزند؟ فرزندم، راهی دراز در پیش است، سفری به نام زندگی...