همدردی، همدلی، اهمیت دادن...
به معنای واقعی، نه کارهایی که فکر میکنیم باید انجام بدهیم.
تقریباً هیچوقت تجربهاش نکردهام. همیشه آنقدر در میان روان خودم تنیده شدهام که نفهمیدهام دیگری چه حس میکند. نه اینکه حدس نزنم، اما دردش هیچوقت به من منتقل نشده.
میفهمیدم ناراحت است، اما برای اینکه با او ناراحت شوم، باید تلاش میکردم — در میان رنجهای خودم میچرخیدم تا بتوانم با او حس مشترکی پیدا کنم.
شاید احمقانه باشد، ولی فکر میکنم بخش بزرگی از مشکل اصلیام همین است: دنیای بیرون، دنیای دیگران، هیچوقت برایم واقعاً «خارج از من» نبوده.
همیشه دیگری یا ابزار بوده یا مانع.
دیگری کسی بوده که باید خشمها، کمبودها، امیدها و آرزوهایم را پاسخ دهد.
چطور میشود همدلی کرد؟ نه با نقش بازی کردن، نه با پرسیدن سؤالهایی که فقط برای خوب جلوه کردن است، نه با گوش دادن صرف به امید اینکه طرف مقابل را از دست ندهی... بلکه چون واقعاً اهمیت دارد. چون واقعاً ناراحتیاش میآید و در قلبت مینشیند.
آیا همدلی آموختنی است؟ یا فقط در برخیها هست؟ شاید بخشی از مغزم که برای این کار بوده سوخته. شاید سالها تنهایی، مرا با دیگران آنقدر غریبه کرده که هیچ پلی بین ما دوام نمیآورد. شاید عادتهایم مرا از تجربهی احساسات عادی ناتوان کردهاند.
شاید گیرندههای احساسم، زیر بمبارانهای شدید، حساسیتشان را از دست دادهاند.
ناتوانی در همدردی، حتی وقتی از نظر ذهنی رنج دیگری را درک میکنی، ویژگیای است که گاهی به سایکوز نزدیک است. میبینی که رنج چنبره زده بر شانههایش و فشار میدهد، حتی صدای استخوانهایش را میشنوی. شاید زیر بغلش را هم بگیری — اما نه از نگرانی، بلکه چون فکر میکنی این «کار درست» است یا «به نفع توست».
حرفهی من با جان و سلامتی آدمها گره خورده. میدانم که بیتفاوتی، ممکن است منجر به اهمال و خطا شود. وضعم درست نیست. حتی حالا هم حس میکنم میخواهم یاد بگیرم همدردی کنم نه به خاطر فضیلت، بلکه از خستگی... خسته از محبوس بودن در یک دستگاه احساسی پر تبوتاب و فرساینده.
گاهی فکر میکنم پذیرش احساسات، اشتباه است. شاید باید آنها را آنقدر سرکوب کرد که حتی در خواب هم نتوانند بیایند. شاید باید مثل بعضی روشهای مدیتیشن، فقط نگاهشان کرد و بعد که گذشتند، رهاشان کرد — نوعی بیاهمیتی کامل. مثل بیماری که از درد کلیه مینالد، برایش کفلین میآوری و بعد فراموشش میکنی؛ چون دیگر داد نمیزند، حتی اگر سنگ دفع نشده.
جالب این است که گاهی فیلمی غمانگیز مثل Five Feet Apart مرا میگریاند، حتی روزم را خراب میکند — اما نه به خاطر آدمها، بلکه به خاطر قدرت صدا و تصویر که سدهایم را موقتاً میشکند. نزدیکترین آدمهای زندگیام اما، دردشان برایم اهمیتی ندارد. اینقدر که خودم هم تعجب میکنم.
احتمالا نقطهی روشن این باشد که از این بیاهمیتی پشیمانم. این پشیمانی نشانهای است که چیزی از انسانیت در من زنده مانده.
دنبال دستورالعملی برای همدلیام — انگار دورهای هست که یاد بدهد چطور درد دیگری را حس کنی و بزاری زیر پوستت بیاید. شاید آموزشپذیر نباشد، اما تلاش که میشود کرد.
این چند روز، اگر یادم بماند، همین کار را میکنم.