ویرگول
ورودثبت نام
علی ریموس
علی ریموس«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
علی ریموس
علی ریموس
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

گل یخ

مال رویی به ده بالا، مثل رد مار روی شن‌های صحرا، سنگ ریخته، نه آن‌قدر که کفش رهگذر زمستان؛ به گِل آلوده نشود.

جاده پیچی داشت در کمرکش کوه، در کنارش جوی کوچکی جدا مانده از رود‌. خودِ رود، زاده چشمه ای نیم‌جان، که تابستان‌، مرگش بود.
اما قهرمان داستان ما، گل یخ‌، اینجا سر براورده بود.

در این گوشه، تنها و بی صدا. گل یخ، نه جفتی داشت، نه زنبوری که همدمش باشد، کلاغ های دور دست را نمیشناخت.

گل یخ به رود حسودی میکرد، رود پا داشت، میرفت و از اینجا، به جای دیگری میرسید.

گل یخ غم داشت، در خیالاتش، درختی میشد، با سایه ای بزرگ، شاخه هایی ستبر، میوه های رنگی‌، کودکان ده بالا بازی‌شان را دور او می‌کردند.

گل یخ باهوش بود، میدانست آسمان، که آن بالاست؛ که همه جا را دیده، او هم دلگیر است، گاه گاه اشک هایش را میریزد به دشت.

گل یخ شک میکرد، که چرا او تنهاست؟ چرا هست و اگر هست، چه باید بکند؟

گل یخ نمیدانست، که چه خواهد شد.

گل یخ روییده بود؛ از دل سنگ، در کنار جوی اب، نزدیک گردنه، زیر آسمان.

گل یخ تقلا میکرد...

گل یخداستانک
۲
۰
علی ریموس
علی ریموس
«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید