سلام.... من دوباره اومدم
احساس میکنم پر تلاطم ترین زندگی جهان رو من دارم انجامش میدم.
همه چیز روی رواله همه چیز خیلی خوب داره پیش میره و بوم یهو همه چیز میریزه به هم.
بذار با همه از جمله خودم صادق باشم شاید زندگی من پر تلاطم نیست. شاید من دارم همه چیز رو اونقدر پرفکت و عالی جلو نمیبرم و گاهی فقط دارم تظاهر میکنم که زندگی چقدر خوبه.
نزدیک بود کارم رو به خاطر همین تظاهر کردنه از دست بدم. نزدیک بود همه چیزی که توی این پنج یا شش ماه ساخته بودم رو به کل از دست بدم ولی خداروشکر پدر نذاشت و همیشه هم به بابا افتخار میکنم هم به این خاطر هم به خاطر این که پشتم بهش گرمه.
من دیگه تصمیم گرفتم واقعی باشم و این دوباره شروعی برای منه. شروعی برای به خود آمدن شروعی برای درست زندگی کردن و البته شروعی برای ساختن آینده.
خیلی کار عقب افتاده دارم که باید از فردا شروع به انجام آنها کنم و به آنها بپردازم و یکمی زندگی ام را سر و سامان بدهم و شاید این دوباره یکی از آن تصمیم هایی نباشد که فردا از یاد میرود و هیچوقت انجامش نمیدهم.
بگذریم...
برام کامنت گذاشته بودن که نوشتن یعنی همه چیز و وقتی این رو هم از دست بدهی یعنی ته خط! من خیلی وقته که نوشتن رو از دست دادم. من خیلی وقت است که دیگر اون قلم روان همیشگی خودم را ندارم. خیلی وقت است که حل کردن خودم را در جوهر خودکاری که روی ورقه ماندگار میشود ر از دست دادم.
قلمم دیگر گیرا نیست.
قلمم از دست رفته.
ولی دیگر مثل قبل حس تنهایی را ندارم. هم یاد گرفتم که در میان جمع واقعا در میان جمع باشم و هم نگاهم را به اطراف انداختم و ارادت دوستان را متوجه شدم. فهمیدم که آدم ها شاید همیشه ایدهآل من نباشند ولی سعی خودشان را میکنند که با من آنطور که دوست دارم رفتار کنند. من واقعا از آنها متشکرم. کسانی که میتوانند من را تحمل کنند جدا انسان های خاصی هستند.
ولی من یاد گرفتم به دلایلی دیگر خوشحالی هایم را و زندگی شخصی ام را با کسی در میان نگذارم و هرچه را که پیش آمد خودم حلش کنم
این باعث میشود که من دوباره احساس تنهایی داشته باشم ولی حالا که دلیل و درس برایش دارم آنقدرا هم اذیت کننده نیست.
راستش من فهمیدم که حتی ارادتمند ترین آدم های زندگی. هرکسی که میخواهند باشند. اگر پدر یا مادر نباشند، هیچوقت دوست ندارند تو از خودشان موفق تر باشی.
این نه به خاطر ذات آنهاست و نه به خاطر زمانه ای که در آن زندگی میکنیم .
از قدیم انسان ها بر این باور بودند که موفقیت تمام شدنیست و هرکسی که بیشتر از خودشان بردارد انسان خوبی نیست. انسان ها از قدیم باور داشتند اگر تو بیشتر از آنها تلاش کنی حق تو بیشتر از آنها نیست.
من فکر میکردم میتوانم انسان هایی را در زندگی ام راه بدهم که آنها از این قائده پیروی نمیکنند ولی خب تا وقتی که تاثیرش رو به چشم توی زندگیم از طرف اطرافیانم ندیدم باور نمیکردم که این درباره ی همه صدق میکنه.
بگذریم
من چیز دیگری ندارم که بنویسم چون الان تمامی چیز هایی که داشتند توی سرم میچرخیدند و دوست داشتم دربارشان با یک نفر صحبت کنم را برایتان نوشتم.
پی نوشت: خیلی دوست دارم به زودی یکی از رمان هایی که خیلی وقت پیش نوشتنش را شروع کردم و آن را ادامه ندادم را کامل کنم. دو گذینه دارم گیتی و پرویز....
گیتی که یک قسمت کوچکی ازش روی اینترنت هست ولی پرویز حتی تایپ هم نشده و توی دفترمه و نیمه کارست. خوشحال میشم بهم کمک کنید.
پی نوشت دو: تویی که تا اینجارو خوندی یه کامنت هم بذار برام😃😃😃

😃برام