ویرگول
ورودثبت نام
Hooman Torki
Hooman Torkiکم حرف تر از همیشه... هفت پشت غریبه.... با خودمو بقیه....
Hooman Torki
Hooman Torki
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

اندر احوالات جوان ایرانی قسمت سوم (ویژه)

سلام به تمام دوستان عزیز

این نوشته با چهار روز تاخیر داره تایپ میشه و از این بابت من متاسفم

اینکه بعد از سه روز که از شب یلدا گذشت و شروع کردم این رو نوشتم بی تاثیر نیست به هر حال الان اینجام با یه نوشته

از کجا شروع کنم را نمی‌دانم در واقع تمام مشکلات من همین است که از کجا شروع کنم را نمی‌دانم. بگذریم.

شب یلدا برای من که اصلاً خوش نگذشت.

در واقع همیشه برای من یادآور دعواهای خانوادگی و زخم زبان‌هایی است که خانواده و اعضای فامیل به هم و به من می‌زدند.

البته حسم به تمام مناسبت‌ها همین است. الان از همه چیز احساس تنفر دارم. تشدید این احساس هم که می‌دانید به چه وسیله‌ای است و نیازی نیست قلم بچرخانم و بخواهم درباره‌اش بنویسم. البته که اسلام و ویرگول هم دست و پای من را بسته و صد البته دوست ندارم دردسر برای خودم بتراشم.

شب یلدا برای من اصلاً خوش نگذشت. پیشرفت فاحشی نداشتم که بخوام آن را در شب یلدا جشن بگیرم. مشکل من این است که نه خودم و نه آن‌هایی که باید از پس توقعشان بر بیایم به کم راضی نیستیم. وانمود می‌کنم که انتخاب خودم بوده که انقدر فشار روانی را تحمل کنم ولی انگار که این کار اصلاً آسان نیست.

مشکل من نه اعتیاد به آدرنالین است نه چیز دیگری. حتی انگار بیماری روانی هم ندارم. مشکل من این است که صد در صد توانم را نشان همه دادم. همه هومن را می‌شناسند و همه می‌دانند که هومن چقدر توانمند است.

با این حال دیگر دوست ندارم مطابق با پتانسیلم رفتار کنم چون هیچ ربات یا هوش مصنوعی ای را هم نمی‌شناسم که از صد در توانش استفاده کند حتی قلم دستم هم پیش نیامده که تا آخرین قطره جوهرش را روی ورقه بنویسد کاش الکی برای خودم توقع نمی‌خریدم.

و البته کاش راهی بود که بتوانم به بقیه بقبولانم که هیچ چیزی نیست یا حتی هیچ ربات یا ماشینی وجود ندارد که بتواند همیشه همه توانش را وسط بگذارد .

یا نمی‌پذیرند یا با منطقی که به نظرشان درست است عی می‌کنند حرف من را غلط کنند.

بدتر از همه دلایل محکمی دارم که نمی‌خواهم و نمی‌توانم خانواده‌ام و اشخاص خاصی را ناراحت کنم نمی‌توانم بعضی‌ها را ناامید کنم.

به یاد دارم که در ۱۸ سالگیم یک نوشته نوشتم که یک جمله در آن هنوز به یادم است نمی‌دانم آن نوشته را منتشر کردم یا یکی از آن نوشته‌هایی شد که سرنوشتش سوختن با آتش فندکم بود ولی آن جمله‌ای که به یاد دارم این است:

تا ۳۰ سالگی برایم ۱۲ سال زمان باقی مانده و امیدوارم بتوانم تا ۳۰ سالگیم به زندگیم حداقل یک ثبات نصفه نیمه بدهم.

اما الان اگر بخواهم بنویسم باید اینگونه بنویسم:

تا ۳۰ سالگی برایم ۱۰ سال زمان باقی مانده کاشت آن موقع بتوانم بپذیرم که یکم بیش از حد انتظارم از خودم توقع داشتم و انگار یکمی بیش از حد بلند پروازی کردم

این دردناک‌ترین جمله‌ای است که هنوز آن را ننوشته ام

در ضمن درباره شغل داشتن هم باید بگویم که شغل وحشتناک‌ترین جبری است که بشریت ابداع کرده. مثلاً امروز داشتم این گربه رو نوازش می‌کردم که صاحب کارم کلی بهم توپید که چرا دست به گربه می‌زنی مشتری به من میگه که من دیگر از این قهوه نمی‌خرم دست به گربه می‌زنه.

این عکس خودم گرفتم همون گربه‌ایه که درباره‌اش حرف می‌زنم
این عکس خودم گرفتم همون گربه‌ایه که درباره‌اش حرف می‌زنم

و آره صاحبکار خیلی ناراحت شد از از دست دادن چنین مشتری نجیب‌زاده و تمیزی.

من با اینکه آن مشتری از کثیفی خوشش نمی‌آید ناراحت نیستم اما تا حالا نشده که من با دست کثیف سفارشی را آماده کنم.

امروز غلط یا درست از این موضوع دلم گرفت.

در ضمن این رو هم بگم که من می‌خوام از ویرگول به بلاگیکس که خیلی به نظرم رابط کاربری جذاب‌تر و بهتری داره مهاجرت کنم البته الگوریتمش هم طوریست که پست‌های ۱۰ سال پیش برای آدم ساجست نمی‌شه.

الان دیگر چیزی برای اینکه بخواهم روی ورقه بیارم ندارم جز اینکه کاش توی اون دنیای موازی بودم که جبر شغل داشتن داخلش وجود نداشت.

گربهیلدازندگی
۹
۵
Hooman Torki
Hooman Torki
کم حرف تر از همیشه... هفت پشت غریبه.... با خودمو بقیه....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید