
خب خب خب
مثل این که ویرگول دوباره میذاره ملت داخلش پست منتشر کنن و نمیدونم این توی یکماهی که سرویسش رو از دسترس خارج کرده بود کاملا از یاد کاربرها رفته یا نه.
سر زدم بهش و دیدم که پست هایی وجود دارن که چند ثانیه پیش منتشر شدن و از این بابت خوشحالم.
از دست ویرگول ولی همچنان ناراحتم با اینکه هیچ جایی مثل ویرگول برای نوشتن من نبود انگار هرجایی که میخواستم بنویسم مثل ویرگول صفا نداشت ولی باز هم دلیل نمیشه که ویرگول رو به خاطر این حجم از بیمرامی ببخشم. از ویرگول بگذریم.
کلا حالم اصلا خوب نیست. احساس پوچی ای که دارم خرمو گرفته و ول هم نمیکنه و من میخوام که این وضعیت رو تغییر بدم. واقعا دلم میخواد این وضعیت رو تغییر بدم ولی نمیتونم تغییرش بدم.
صبح پا میشم ساعت شش صبح میرم سر کار و بعدش هم ساعت هشت شب خسته و کوفته با سه قرون پولی که تهش خرج یه پاکت سیگار بشه برمیگردم خونه و خب واقعا این نشد زندگی.
این واقعا نشد زندگی. هیچ معنایی نداره.
وضعیت زندگیم اصلا تعریفی نداره و خستم.از بی پولی خستم از این حجم از سوال های بی معنی خستم.
از این که آدمای دورم فقط باعث میشن بیشتر احساس کنم که برای هیچ کس اصلا و ابدا مهم نیستم خستم.
میدونی؟ از آدمای دورم انتظار فداکاری دارم و میخوام که برام یکمی فداکاری کنن.گاهی میخوام که اگه حالشون هم خوب نیست تظاهر کنن به حال من اهمیت میدن و میخوان کنارم باشن. نه این که وقتایی که حالم خوبه غم هاشون رو بیارن توی صورتم بکوبن. مامان و بابا که دائما این کارو میکنن. این روزا خیلی نیاز به شنیده شدن توسط آدمایی که دوستشون دارم.
از مرور کردن چند باره گذشته توی روز هم خستم.
نمیدونم انگار قبلا خیلی همه چیز بهتر بودش.با این که اون موقع هم اصلا حالم خوب نبوده ولی فقط حالم بهتر از الان بوده.
بهتر از الان که فقط دست به کیبورد نشستم روی صندلی و دارم تایپ میکنم.
میدونی؟ کلی کار هست که انجام بدم و کلی گار هم توی زندگیم کردم ولی انگار نه انگار.
معیار من مثل خونوادم برای این که بخوام پیشرفتم رو بسنجم اینه که چقدر پول توی جیبام دارم.
و الان هیچی پول توی جیبام ندارم و خب....این بده. این یعنی من هیچ پیشرفتی نکردم.
هیچ استقلالی ندارم. تنعا بخشی از زندگیم که میتونم خودم داخلش فقط تصمیم بگیرم و مستقل باشم اینه که ایا اونقدری نیاز به سیگار دارم که آخرین تراول صد هزارتومانی داخل جیبم رو خرج یه پاکت سیگار بکنم یا نه.تازه گاز فندکمم تموم شده.
میدونی؟ تنها اتفاقی که الان منتظرشم اینه که این جنگ تموم بشه تا بتونم این زندگی رو یه طور دیگه رقم بزنم مثلا این که بتونم یه کافه برای خودم روال کنم و داخلش وایسم کار کنم.
تا شاید اون موقع بتونم برای رپم خرج کنم و سرمایه گذاری کنم و نمیدونم یه کارایی بکنم دیگه.
دوست دارم حتی وام بگیرم بعد از این که کار و کاسبیم رو راه انداختم و توی بیزنس های دیگه هم سرمایه گذاری کنم.
ولی خب مثل این که این جنگ حالا حالا ها تموم نمیشه و من باید همینطوری پا در هوا بمونم و هیچ کاری هم از پیش نبرم.
دانشگاهم که کلا پا در هواست و استادای درس های تخصصی هم هیچ ری اکشنی نشون ندادن تا الان که دو ماهی از این جنگ و شروع ترم میگذره با اینکه ما پول دادیم برای دانشگاه و خب این اصلا چیز خوبی نیستش.
میدونی؟ درمورد کار کاسبی هم چون که الان وضعیت زنده موندنمون هم مشخص نیست نمیتونم ریسک کنم و از خونواده بخوام که یه حرکتی بزنن برام و سرمایه بهم بده تا بتونم باهاش کار کنم.
فقط منتظرم که این داستان تموم بشه.امید وارم تموم بشه. امیدوارم همونطوری که میخوایتم تموم بشه. بدون خرابی بیشتر بدون خسارت بیشتر بدون ارزش ذاتی بالای ۱۵۰ هزارتومانی دلار.
بدون فراموش شدن دوستامون که رفتن تا نموندنو یادمون بدن
به هرشکل.
این آپدیتی بود که میخواستم از فکرام و حال و هوای روانم به دوستای ویرگولی بدم.
درمورد زندگیم هم خبری نیست
هنوزم داخل همون کافه مشغول به کارم.
یه کسیو توی زندگیم دارم.
و همین. همین. داشنگاهمم تعطیله
باطریی گوشیمم خراب شده و دائما به شارژ وصله.
و پول هم ندارم