هیچ کس باور نکرد که من واقعا درد می کشیدم !
پس منم تا جایی که درد من رو از پا می انداخت قدم به قدم باهاشون کار کردم و اجازه دادم با بروز نشانه های جسمی بالاخره ببینن که درد من واقعی بوده .
تا جایی که باور کردم یه فرد سالم و بی دغدغه مثل خودشونم و انتظارات زیادی از خودم پیدا کردم .
همون روزی که از تنگی نفس شدید نتونستم غذا بخورم بازم مثل روز قبل همون اندازه کار کردم .
به هیچ کس نگفتم که دارم خفه می شم تا اینکه چشام سیاهی رفت و افتادم .
چون بار ها می گفتم و همه جوری رفتار می کردن انگار من به خاطر لوس و مامانی بودن دارم بهانه میارم تا از زیر کار در برم .
به خاطر همین می رفتم سراغ کارایی که واسم سخت بودن تا ثابت کنم آدم کاری هستم و ترسو و بزدل نیستم . .
چون اون آشغالای پس فطرت بی دغدغه فکر می کردن من مثل خودشونم .
چه قدر دیگه انجامش بدم ؟
چند روز و ماه دیگه ؟
تا باور کنی من دارم سخت تلاش می کنم و این تمام توان منه ؟
روز تست آمادگی جسمانی دانشگاه استادم حرفم رو باور نکرد و حاضر نشد عذر من رو قبول کنه .
منم با نهایت خشم و غضبم جوری دویدم که صدای باد رو توی گوشام حس می کردم . تمام اون مراحل کوفتی رو رد کردم و بعد از آخریش ....
چرا ؟. چون اون پزشکا نتونسته بودن دلیل منطقی واسه تنگی نفس هام پیدا کنن و یه برچسپ مسخره مثلا علمی روی بیماری من گذاشتن و بدون نسخه رهام کردن .
هیچ سندی نداشتم تا حتی موقع سربازی رفتن به کسی ثابت کنم که واقعا تنگی نفس دارم .
اما فقط خدا می دید . فقط اون بود که باور کرد . و به لطف اون الان روی پاهام ایستادم .
قوی تر از قبل .
و روزی انتقام خواهم گرفت .
از تمام کسانی که به درد من خندیدن و مسخره ام کردن .
دنیا اهمیت نمی ده که من امروز درد دارم یا سالمم
پس من هم اهمیت نمی دم که از نظر اون خوب باشم یا بد !