نمیدونم چی بگم...
توی این چند روز که تنها پناهم نوشتن شده، هر بار ویرگول رو باز میکنم و قصد نوشتن میکنم. اما نمیدونم چطور شروع کنم؟! از کجای این روزها بگم؟! کدوم احساسات رو بنویسم؟!
ناتوان از نوشتن، ویرگول رو میبندم و میرم سراغ ورد. شروع به نوشتن میکنم. بدون هدف و تا جایی که ذهنم یاری میده، مینویسم تا بعدا ویرایش کنم. با وجود اینکه سرعت ذهنم وقت نوشتن کمتر شده، اما انبوهی از جملات سخت و تلخ رو توی متن میبینم. به خودم میگم این حرفا برای خودم قابل هضم نیست،چه برسه برای دیگری که میخواد متوجه بشه اون تو چی میگذره...
نوشته هامو مرور میکنم. غم و خشمی هست که از روانم بیرون نرفته.
چرک و خونی بوده که درمان لازم داره.
توی این چندسال، گاهی روزا غم داشتم و گاهی روزها خشم. اما الان هر دوتاش باهم جولان میدن. و چون سرکوب شدن، چون دیده نشدن! احساس بدشون لحظه به لحظه بیشتر میشه. مثل یه زخمکاری که اگه فورا بهش رسیدگی نکنی، خونریزی دردسرساز میشه. اگه بازم مکث کنی، چرکی میشه. زخم و چرکی که رسیدگی میخواد...
زخمی داریم که درمان فوری میخواد.
و یادمون هست، تا ابد جای زخم میمونه.