
همهمون یه جایی از مسیر، با یه جملهی ساده گول خوردیم: «بزرگ میشی، میفهمی.» اما بزرگ شدیم و فهمیدیم فقط که «هیچکس» واقعاً نمیفهمه.
نه پدر و مادرمون، نه معلمهامون، نه اون آدمهایی که از پشت دوربین و تریبون سعی میکنن برامون نسخه بپیچن. هرکدومشون یه تکه از جهان خودشون رو میفهمن، همون تکهای که خودشون ازش زنده بیرون اومدن. اما زندگی من، زندگی تو، نسخهی خودش رو میخواد.
یکی میگه «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»، یکی میگه «همهچیز تصادفه».
یکی میگه «عشق مقدسه»، یکی میگه «فقط یه واکنش شیمیاییه».
یکی میگه «کارما وجود داره»، یکی میگه «عدالت فقط یه افسانهست چون شیر وقتی گرسنهست باید یه آهوی بیگناه رو بدرّه تا زنده بمونه.»
بزرگتر که میشی، متوجه میشی پدر و مادرها همیشه از روی ترس نصیحت میکردن، معلمها از روی قاعده، و جامعه از روی منفعت. و تو، وسط این صداها، باید بفهمی کی قراره از خودت یاد بگیری. من عاشق خوندنم. عاشق اندیشههام. ولی یه روز فهمیدم کتابها «چراغ»اند، نه «راه». راه رو باید خودت بری. همهچی وقتی معنا پیدا میکنه که بخوای اون اندیشه رو توی خاکِ زندگی خودت امتحان کنی.
شاید این حرفام فقط یه یادداشت از زخم فهمیدن باشه. اما اگه تهش حس کردی چیزی درونت تکون خورد، اونجاست که ما به هم رسیدیم. و اگه دلت خواست این مسیر رو تا آخر بری، من توی کانال یوتیوبم به اسم نوتِکس،
دقیقتر و عمیقتر همین مسیر رو با جزئیات و مثالهای واقعی باز کردم.