
دوست من
اینجا همهچیز خوب است؛ خیالت راحت. اما بعضی وقتها فکر میکنم کاش زندگی من هم مثل تو بود. کاش دغدغههای تو را داشتم بهجای اینکه دغدغههای تو به علاوه هزار دغدغه دیگر در ذهنم را شلوغ کنند. اشتباه نکن نمیگویم مشکلات تو واقعی نیستند؛ اما دوست داشتم مشکلات تو را بهجای مشکلات خودم داشته باشم. دوست داشتم از اینکه پدرم برایم ماشین نمیخرد ناراحت باشم تا اینکه برای کسی که نمیشناسمش گریه کنم. دوست داشتم دغدغهای غیر از وطن و هموطن داشتم و بابتش احساس گناه نمیکردم. کاش پیگیری علایقم انقدر هزینه نداشت و کسانی بودند که تشویقم میکردند بدون اینکه زیر فشارهای مالیاش له شوند. من همیشه دوست داشتم در مهمانیهای دبیرستانی شرکت کنم با اینکه احتمالا خوشگذارنیام بیشتر در تنهاییست؛ اما خوب است آدم گزینهاش را داشته باشد.
اینجا همهچیز خوب است اما هیچکس خوشحال نیست. اینجا گاهی وقتها ما از خوشحالی خودمان غمگین میشویم. حتی گاهی وقتها خجالت میکشیم که زندگی میکنیم. پیش میآید که از عاشق شدن پرهیز میکنیم، بعضیهامان نمیتوانند بار یک نفر دیگر را بهدوش بکشند. ما اینجا هرکدام یک کوله سنگینِ سیاه روی دوشمان است و نمیتوانیم آن را زمین بگذاریم. اولش همه قرار بود کولهای به دوش بکشند تا این بار سنگین را همهمان با هم به مقصد برسانیم و سبکبال برگردیم به زندگیمان. سرت را درد نیاورم، گذشت و گذشت و دیدیم کسانی هستند که باری به دوش ندارند و به ریش ما، با کمرهای خم، میخندند.
راستش را بخواهی اینجا هیچچیز خوب نیست. خانه برایم خانه نیست. شاید جایی که تو زندگی میکنی تنها کسانی که هنوز در خانه پدریشان زندگی میکنند بیعرضهها باشند. شاید ازدواج برای تو گزینه باشد نه راه فرار. میدانم که زندگی برای تو هم سخت است، بیصبرانه میتوانم پای درد و دلت بنشینم تا برایم از سختی زندگی بگویی. وقتی سفره دلت را پیش من باز کردی بهت نمیگویم که مشکلات تو آرزوی من است. به زبان نمیآورم که چیزهایی که دلت را شکستهاند را بهجان میخرم تا یک روز جای تو زندگی کنم. سعی نمیکنم با تو مسابقه بدهم تا ببینیم کداممان زندگی سختتری دارد؛ میدانم که کلا زندگی سراسر pain است. این کارها را نمیکنم. اما اگر از صورتم خواندی و حس کردی که همدلی نمیکنم لطفا این را بدان که همدلیهایم را اینجا در کشور خودم خرج کردهام. اگر دیدی تعجب نمیکنم از اینکه زندگیات چقدر سخت است، برای این است که چیزهای زیادی هستند که دیگر تعجبم را برنمیانگیزند.
دوست من! درکت میکنم وقتی میگویی زندگی تو هم چندان خوب نیست؛ اما زندگی خوب چیست؟ مگر همین که میشود زندگی کرد خوب نیست؟ ببخش اگر نتوانستم بیشتر بنویسم. قول میدهم اگر نوشته دیگری از من به دستت رسید پر از امید باشد، اما فعلا برای امید و امیدهایمان عزا گرفتهایم. ببخش اگر حالم آنقدری خوب نیست که با هم درباره هنر و موسیقی و کلاسِ ورزشیات صحبت کنیم، از من بپذیر که هرکدام از اینها من را یاد کسی میاندازد که نمیشناختم اما برایش گریستهام. امیدوارم هیچوقت درک نکنی از چه حرف میزنم. امیدوارم زندگیات سخت بماند اما بتوانی زندگی کنی.
ارادتمند،کسی که هنوز ایستاده