
بچهتر که بودم دوست داشتم بدانم در روزهایی که حکومتها شکست خوردهاند یا انقلابها پیروز شدهاند یا جنگها شروع و تمام شدهاند به مردم چه گذشته؟ در خانهها چه حال و هوایی بوده؟ کاش در آن لحظات بودم تا بعدها که میشود همین حالا، برای بچهها و نوههایم تعریف کنم که چه وضع و اوضاعی داشتیم. احتمالا آدمهایی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند این لحظات مهم تاریخی را از سر گذراندهاند. اما ما همیشه تاریخی خواندهایم که وقایع را میگوید بدون آنکه احساس و تجربه آن لحظه را بازگو کند.
حالا در سالهایی از عمرم هستم که تجربهای از زندگی ندارم. نمیدانم چطور چِک را باید خواباند به حساب. نمیدانم چطور مطمئن شوم در معامله ضرر نمیکنم. اما تا دلتان بخواهد تجربه بقا دارم. میدانم چطور بیخبر بمانم. میدانم چگونه باید کوله اضطراری درست کنم و آن را کجای خانه قرار دهم تا در دسترس باشد. میدانم اگر خانه آشنایم خراب شد چطور از آوارها وسایل سالم را پیدا کنم. میدانم چه ماسکی برای باران سیاه مناسب است و کدام داروخانه موجود دارد. و هزار میدانمِ دیگر که هریک یک افسوس است از سالهای اشتیاق جوانیام.
و این لحظات تاریخی که بعدها بچههای نداشتهام در کتاب تاریخشان میخوانند هیچ زیباییای درشان نیست، معنایی ندارند و سراسر اضطراب و تپش قلب هستند؛ این را مینویسم چون مردمم را میشناسم. مردم من بعدها درباره صداهایی که نباید عادی میشد، اینترنتی که نباید قطع میشد، آدمهایی که نباید آسیب میدیدند و بحثهایی که نباید میکردند با فرزندانشان صحبتی نخواهند کرد؛ چیزی که به نسلهای آینده از سینههای ما نقل میشود چیزی جز داستان مهربانیهایمان با یکدیگر و کمکهای همیشگی نخواهد بود. این روزها، این لحظات تاریخی، حق من و مردمم نبود (نیست).