1: شروع شد.
لازم نیست حرفم رو باور کنید. خودم هم نمیدونم اگه این اتفاق برای من نیفتاده بود (برای من؟ از من؟ در من؟) آیا باورش میکردم یا نه. ولی افتاد! و باهاش، طرز فهم و ارتباطم با واقعیت به شکلی بنیادی تغییر کرد و این تجربهایه که، بهنظرم، برای فهمیدن هر چیزی که از این به بعد مینویسم حیاتیه، و حتی به نوعی برای فهمیدن همهچیزی که تا حالا نوشتهم.
پس باید بهتون بگم چی شد، به صادقانهترین شکلی که میتونم و تا حدی که خودم میفهمم چی شد، وگرنه ممکنه منفجر بشم.
بعد از اولین تجربه، یه فوریت وحشتناک داشتم: «باید همین حالا تعریفش کنم! وظیفهمه!»
ولی نه. اینطوری کار نمیکنه. انگار شنیدن یه تجربه، ذرهای شبیه داشتنش نیست.
من نمیتونم کمکی بهتون بکنم، ولی میتونم، خودخواهانه، از اتاق خالی خودم براتون تعریف کنم.
خوابهای من زیادن، طولانیان و پر از نماد. شبها میان سراغم، یا نه! من میرم سراغشون؛ با دقت و احترام ثبتشون میکنم، مثل پروانههایی که با سنجاق نگهشون میدارم.
من عاشق خواب دیدنم. حتی اونهایی رو که بقیه بهش میگن کابوس رو هم، دوست دارم. برای من مرز بین کابوس و خواب معمولی (رویا) برای حادثهای که تو اون مکان اتفاق میافته، زیادی تمیز و صافه ، انگار ترس و شگفتی واقعاً از هم جدا باشن. حتی وقتی محتوای خواب آزاردهندهست، حسش هیچوقت تاریک نیست؛ همهشون با یه حس امنیت و آشنایی میان،
یه «دانستن» مبهم، رگههایی از عمق که منو تا آخر تجربهم همراهی میکنن.
یه چیز دیگه: خیلی وقتها، درست قبل از این که خوابم ببره، تکههایی از رویاهای قدیمی دوباره برمیگردن. فقط تکهها – حس فضا، حالوهوا، منطقشون. هیچکدوم رو نه با کلمه به یاد میارم، نه با تصویر، فقط با حس. گاهی این تکهها مال سالها پیشان، ولی بدون کموکاستی حفظ شدن.
کاملاً واضحه که یه عالمه حس و تجربهی «فراموششده» توی من ذخیره شده که اصلاً پیر نمیشن – طبقهبندی شدن توی یه کتابخونهی عصبی عظیم – و من کلیدش رو دارم،
اما کلید فقط وقتی میچرخه که خودم نخوام بچرخونمش.
از آبان پارسال شروع کردم به مدیتیشن منظم، و خیلی زود دیدن خوابهای عجیب برام شد یه اتفاق عادی، یه لذت غیرمنتظره.
آگاهیای که توی زندگی بیداریم بیشتر شده بود، طبیعتاً توی زندگی خوابم هم بیشتر شد.
بعد توی دیماه، یک اتفاق ویژه افتاد:
یک سالن تئاتر بزرگ و پرنور. روی یکی از صندلیهای مخملی قرمز، وسط تماشاگرها نشستهم.
نمایشی روی صحنه جریان داره، اما بیاهمیته. در دورترین سمت راست سالن، میبینم که ردیف صندلیها میپیچن و میرن روی دیوار، طوری که یک موقعیت هندسی «غریبی» میسازن؛
آدمها در زاویههایی غیرممکن و غیرقابل توصیف نشستهن، و این صحنه در من یک حس عمیق و سنگین ایجاد میکنه همینطور که دارم نگاه میکنم، با خودم میگم:
باید ازش عکس بگیرم!
این فکر جرقهای میشه برای آگاهی در خوابم. (قبلاً هم این الگو رو توی رویاها دیده بودم: دارم به چیزی غیرممکن و زیبا نگاه میکنم و میخوام ازش عکس بگیرم.
جایی عمیق در ذهنم این الگو رو میشناسم و بقیهی وجودم بیدار میشه.
حدس میزنم که این در بیداری هم اتفاق میافته – وقتی از الگویی آگاه میشی، خودش رو از بین میبره.)
حالا میفهمم که چهقدر مسخرهست: نمیتونم عکس بگیرم، چون این یه خوابه. برای این که خودمو بخندونم، وانمود میکنم که از جیبم گوشی درمیارم و از اون بخش غیرممکن سالن تئاتر «عکس» میگیرم. از این مسخرهبازی خوشم اومده و تظاهر میکنم که عکس رو پاک میکنم و زیر لب میگم: «نه، خوب نیست. خوب نیفتاد.»
کل این نمایش برایم خندهدار و بامزهست؛ بیپروا بازی میکنم چون میدونم هیچکدومش واقعی نیست.
حالا که کاملاً کنترل دستمه، پرواز میکنم به سمت بخش غیرممکن سالن تئاتر، جایی که سعی میکنم یه کار اروتیک انجام بدم – ببخشید:)) خیلی کوتاه و کارتونی بود –
و بعد… بیدار میشم.
*** پرواز، تجربهایه که توی خواب زیاد گزارش میشه، ولی من فکر میکنم خود کلمهی «پرواز» یه چیزی رو از قلم میاندازه.
پرواز توی خواب، اون پویایی فیزیکی پرواز پرندهها رو نداره، مثل «بالا رفتن» نیست. هیچجور «جسمی» نیست – قوانین فیزیک غایبن. نه مقاومتی هست، نه شتاب، نه حس کار کردن عضلات.بیشتر شبیه جابهجا کردن یه نقطهی ثابت روی مختصات فضاییه – مثل حرکت دادن یه نشانگر (cursor) توی یه اتاق سه (؟) بُعدی. زیاد کار باشکوه نیست.
برای من این حس تقریباً عین حس حرکت توی creative mode ماینکرفته. تو داری نه یک جسم، که یک نقطهی ثابت آگاهی رو جابهجا میکنی؛ داری خودِ آگاهی رو هدایت میکنی.
بیدار شدن تو خواب شد وسواس من. (مثل اینکه بهش میگن lucid dream) توی تحقیقهام دربارهی خواب، مدام به چیزی برمیخوردم به اسم «سفر روحی» یا Astral Projection.
شنیده بودمش: قصههایی از هوشیاری که از بدن جدا میشه؛ مسافرانی که حالا بیجسم شدن و در سایههای زمین سفر میکنن، خودشون رو میبینن که توی تخت خوابیدن. بعضیها حتی ادعا میکردن به قلمروهای کاملاً متفاوتی سر میزنن.
نسبت به این موضوع، هم حس کنجکاوی داشتم و هم مقاومت. چند ماه قبل، دوستی از یک سفر روحانی حرف زده بود و من توی دلم مسخره کرده بودم. این پدیده بهنظرم چیزی از جنس عرفان نوظهور و به دلایلی مشکوک میاومد – شاید مثلا جرقهش از تجربهای واقعی شروع شده باشه، ولی بعد توسط آدمهایی که رویاهای واضحشون رو اشتباه فهمیدن، تحریف شده. اون موقع اصلاً علاقهای به دونستن بیشتر نداشتم.
اما تجربههای خودم، ذهنم رو خطخطی کرده بودن، مثل گل سفالی که برای چسباندن آمادهست.
من حالا با این قلمرو آشنا بودم: اون حسِ حرکت کردن با یک آگاهیِ بیجسم، این که چطور میتونی از رویات به عنوان راهی برای رسیدن به جای دیگه استفاده کنی.
و این «سفرکنندهها» مدام و مدام تأکید میکردن که این فقط خواب دیدن نیست. تجربههایی رو توصیف میکردن که نه فقط واقعیتر از خواب، بلکه واقعیتر از بیداری بودن. بعضیها از دیدن جزئیاتی حرف میزدن که بعداً تأیید شده بود، یا فهمیدن چیزهایی که به هیچ شکل دیگهای ممکن نبود بفهمن.
طبیعیه که من هم میخواستم تجربهای داشتم باشم. مخصوصا وقتی یک سال اخیر، با خوندن فروید، یونگ و روانگردانها، زمین ذهنم رو شکافته بودم و خودم رو در آستانهی یک کنجکاوی معنویِ رو به گسترش پیدا کرده بودم.
درثانی قدم اول رو هم خوب بلد بودم، و از هر وقت دیگهای بیشتر آماده بودم برای آزمایش کردن چیزی که به نظر غیرممکنه.
شکاکیت من حتی وسط خوابها هم باهام بود. من بهشدت قدردان تأثیری که مطالعات روی روانگردانها روی زندگی درونیم گذاشته بودن، هستم. یک ملایمت تازهای که به خودم هدیه داده بودم؛ اما واقعاً ممکن بود مکانیزمهایی که پشت این تجربهها بودن، ربطی به یک امر «متعالی» داشته باشن؟ آیا اینها فقط یک سری حقههای نمایشی نبودن که روی مغز میمون احمقی میاندازیم که فقط بگه «پشمام»؟
بالاخره یک روزی با «ترنس مککنا» آشنا شدم و به شکل خودآگاه فکر کردم که نابغه است. (الان این فکر رو نمیکنم.) سخنرانیهاش انگار به یک آگاهی درونی و شهودی دست میزد، این حس که همه چیز آنطور که به نظر میرسه نیست. با این حال، هنوز مقاومت داشتم.
مککنا تاکید زیادی روی بیدار شدن آگاهی و معنویت توسط مواد شیمیایی و روانگردانها داشت. و برای من این حرفها خیلی کلیشهای و اعصابخوردکن بودند. انگار امتحانتو با تقلب 20 بشی.
من دنبال یه چیز «پاک» بودم. کنجکاویام من رو کشوند سمت تمرین مدیتیشن، حتی سراغ یه استاد «روان» هم رفتم ولی هنوز اون چیز فوقالعادهای که دنبالش بودم رو نداشت.
سرم رو داشتم میکوبیدم به دیوار مادیگرایی و میخواستم خودم رو تسلیم دنیای جدیدی کنم.
LET ME IN!!
آخرین شبهای زمستان بود. قبل از خواب، یه مدیتیشن انجام دادم که هدفش القای تجربهی خروج از جسم بود. تقریبا هرشب تکرار میکردم این تمرین رو.
خلاصه تمرین اینه که، سعی میکنم آگاهیم رو توی بدنم حرکت بدم، بعد، روزی که گذشت رو دوباره مرور کنم، احساساتم رو شناسایی کنم و سعی میکردم اونها رو خنثی کنم، هدفم حل کردن اون حالات ناخودآگاه عاطفی بود که ازشون خوابها ساخته میشن.
بعدش خوابیدم.
بعد یه وزوزی شروع شد. بدنم خواب بود، ولی یه حس لرزش عمیق — مثل برق گرفتگی — توی من بود، انگار که تسخیر شدم. این حس شبیه هیچ چیزی نبود که تا حالا تجربه کرده بودم. اغلب یه جور لرزش یا هیجان ریز (frisson) رو احساس میکنم، ولی این نبود، هیچ شباهتی نداشت. این حس از پوست نبود. این یه چیز بنیادین بود، سلولی (؟) و داشت منو طلب میکرد.
اگه داشتی یه چیزی میخوندی، مجبور میشدی بس کنی؛ اگه داشتی راه میرفتی، ممکن بود بیفتی. این وزوز بود که همه چیز رو گرفته بود.
ترس مثل آب تیره بالا میاومد، به همون جک قدیمی بشر فکر کردم: «دارم میمیرم؟»
با خودم فکر کردم. این حس مثل مرگه.
بعدش یه چیز دیگه از راه رسید: نه اون تاریکی وقتی چشماتو میبندی، بلکه یه چیز دیگه؛ یه سیاهی با بافت، یه سیاهی گازدار و درخشنده، یه چیزی، یه بودن، هیچ نبود، خلأ هم نبود — یه پرده یا مه، که هوش و غرض خودش رو داشت. بعداً بهش میگفتم «لودینگ اسکرین».
در همون لحظه هم حیرت، هم ترس داشتم. لحظه عمیقتر شد؛ پوستم انگار ضربان میزد. ذهنم جمع شده بود به یه نقطه.
نمیتونم بگم چقدر اونجا بودم، وزوز میکردم، نگاه میکردم. نمیدونستم باید چی کار کنم، این موضوع ترس بهم میداد، و بعدش! درد، تیز و دقیق، توی ران راستم. چرا اونجا؟ نمیدونم، هنوز نمیدونم.
و بعد بیدار شدم، هم ذهنم و هم بدنم.
صاف نشستم و به اتاق تاریک خوابگاه نگاه کردم، مات و مبهوت. اون سکوت عجیب و پر از وقفه که بعد از لحظات غیرمعمول میاد سراغت رو میشناسید؟ اونجا بود. اتاق همون اتاق بود. تاریکی همون تاریکی بود. اما یه تغییر، یه جای خالی توی وجودم باز شده بود؛ همون جایی که شک و تردید قبلاً بود و حالا رفته بود.
همین اتفاق رو برای یکی از دوستانم تعریف کردم. یک دوستی که علاقه زیادی به «روانگرایی» داشت. اون بهم کتابهای رابرت مونرو رو پیشنهاد داد.
رابرت مونرو یه مدیر رادیو از ویرجینیا بود که یک شب بیدار میشه و میبینه داره از سقف اتاق خوابش بالا و پایین میپره. اول فکر میکنه روانی شده یا تومور مغزی داره یا هر فکری به جز حقیقتی که در نهایت معلوم میشه: این که آگاهیاش مثل زرده تخممرغ از پوستهش بیرون زده بوده.
من اسم مونرو رو شنیده بودم، اما هیچوقت با کارهاش درگیر نشده بودم. وقتی شروع کردم به خوندن راجع بهش، از گستردگی کارش غافلگیر شدم: در سی سال بعد از اولین تجربهاش، مونرو سه کتاب نوشت که هم روایت هزاران سفرش بودن و هم تحلیل انتقادیشون.
امروز «مؤسسهی مونرو» هزاران داوطلب رو میزبانی میکنه که با ترکیبی از مدیتیشن و فرکانسهای صوتی مخصوصی که خود مونرو طراحی کرده، با موفقیت و به شکل قابل اعتماد به اون قلمرو غیرممکن فرستاده میشن.
تا جایی که من میدونم، تقریباً همهی دادههای جدیای که دربارهی سفر روحی داریم رو مدیون مونرو هستیم؛ چون اون چیزی رو که «سطوح تمرکز» مینامید رو، محاسبه کرد. سطوح تمرکز چیه؟ حالتهای مشخصی فراتر از فیزیک، قابل مشاهده در آگاهی، با ویژگیهای ثابت و قابل مشاهده.
مثلا تو الان داری این رو از سطح تمرکز ۱ میخونی — مگه این که نخونی — که در اون صورت، پشمام!
وقتی اولین کتابش رو دانلود کردم، فوراً شروع کردم به بالا پایین کردن فایل پیدیاف.
مونرو اون نقطهی آستانه (لودینگ اسکرین) رو دقیقاً همونطور توصیف کرده بود که من حسش کرده بودم. خوندن همین بخش برام حکم یه آغاز رو داشت. خیلی خیلی بهش نزدیک شده بودم.
دقیقا سه روز بعد حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر شروع به مدیتیشن کردم. بعدش که برگشتم و چرت زدم، یک سری خواب عجیب دیدم، یکیش مربوط به خونهای بود که اتاقهای نامحدودی داشت، و یک زیرزمینی پر از وسایل من بودن که نمیدونستم مال منن.
در نهایت رسیدم به مسیری که میشناختمش، و بعد توی حیاط خونهی قدیمیمون بودم، در گرگومیش غروب، و مادرم پیشم بود.
میدونستم که خوابم. نمیخواستم کار جدیای انجام بدم فقط کمکم دلم میخواست با تغییر دادن خواب آزمایش کنم چیزایی که خونده بودم رو و به دلایلی، دقیقاً همین فکر رو کردم:
«ببرم جایی که روز باشه و آفتابی.»
این سری وزوز تقریباً آنی بود. از این که کار کرد، حتی بدون این که واقعاً تلاشی کنم (شاید چون تلاش نکرده بودم؟) سرخوش و هیجانزده بودم. لودینگ اسکرین دوباره ظاهر شد، وزوز به شکل موجی میاومد و بعد شروع کردم به غلتیدن!؟ (حسی کاملاً واضح از چرخیدن مداوم به سمت چپ، بدون هیچ مقاومتی.)
لودینگ اسکرین ادامه داشت و من گیج و کمی نگران شدم. «بالا» و «پایین» دیگه وجود نداشت، فقط یه «چیزی» بود. با خودم فکر میکردم: چرا هنوز دارم میچرخم؟ چرا هیچ جا نمیرم؟
ناگهان با خودم فکر کردم: نکنه توی این فضا گیر کنم، همینطور تا ابد بچرخم و پیچ بخورم و وزوز کنم. ترسی باورنکردنی اومد، ترسی سیاه، چرب و غریزی. وحشت کردم. بعد حسی از لقشدن و بیثبات شدن اومد سراغم. انگار که دارم از دوچرخه میافتم.
نمیدونم این بخش رو خودم تصمیم گرفتم یا چیزی بیرون از من. یه لحظه «منِ» تصمیمگیرنده هم خودم بودم و هم خودم نبودم. با حسی شبیه پرت شدن به عقب، از حالت ارتعاشی بیرون کشیده شدم، و بعد، یک حس شدید خشونتآمیز من رو از میان لایههای متعدد پرت کرد. لایههایی با مرزهای کاملاً قابلاحساس ولی بدون هیچ تصویری.
و بعد بیدار شدم!
وحشتزده، از تخت پریدم و روی زمین راه میرفتم، نفسنفس میزدم، دستم رو روی سینهم گذاشته بودم و سعی میکردم خودم رو پیدا کنم. اطرافم رو نگاه میکردم و فهمیدم این اتاق من نیست. بعد، حسی از سقوط به عقب، یک «پرتاب».
و بعد بیدار شدم، واقعاً بیدار شدم.
حالا یک میل برای ادامه پیدا کرده بودم که بر همهی ارادههای دیگه غلبه میکرد؛ انگار ناتالی پورتمن شده بودم تووی Annihilation. من مسحور شده بودم؛ نه مایل بودم، نه نامایل، بلکه کاملاً غرق شده بودم. حس میکردم لبهی یه چیز عظیم رو لمس کردهام.
و دربارهی ترس هم ( ترس منو متوقف نمیکرد) این رو میتونم بگم که همین حالا هم ما هنگام خورشیدگرفتگی جیغوداد میکنیم، حتی وقتی میدونیم چی هست. به نظر من ترس همون شگفتیه که لباس سیاه پوشیده.
2: باشه، منو ببر.
حالا خودم رو میبینم وسط یه دشت پر از آدمای غریبه که دارن نگاهم میکنن. کل خواب همینه. هم ترسناکه، هم عجیب و من میدونم دارم خواب میبینم. یه لحظه فکر کردم: «کاش تعدادشون کمتر بود!» بعد نصف این نگاها کمکم مثل مه محو شدن، ناپدید شدند. یادم افتاد: آدمای خواب، عروسکن. من اونها رو میسازم، جون میبخشم، بعد یادم میره که دارم این کار رو میکنم. دستهام رو نگاه کردم. خواب، روشن و رنگی شد، پایدار موندم. فکر کردم: «باشه، من رو ببر.» و رفتم.
دوباره صفحهی بارگذاری، این هم وزوزش. من به سمت چپ میچرخم و دوباره نگران اینم که توی این چرخیدن گیر کنم – باید آروم باشم. حالا صدای زنگ میآید. چرخیدن انگار باعث نمیشه اتفاقی بیفته – انگار هنوز واقعاً رها نکردم. فکر میکنم: رها کن، رها کن. حس تسلیم شدن دارم، مثل وقتی که از لبهی پرتگاه خم میشی. از همین حالت تسلیم، نیرو میاد و من میتونم یه چرخش قوی رو به جلو امتحان کنم! – و یه جای جدید کمکم جلوی چشمم شکل میگیره.
هدفم از اول این بود که توی اتاق خودم قدم بزنم. برای همین، وقتی آخرین چرخش به جلو رو انجام میدادم، توی ذهنم مدام میگفتم «خانه، خانه، منو ببر خونه» — اما نه، من روی جسم فیزیکیام نیستم، مثل اون چیزی که انتظار داشتم، بلکه عمیقترم، و این مکانی که داره کمکم دور و برم شکل میگیره (قبلاً هرگز ندیدهبودمش ولی میدونم مال خودمه) میدونم که این خونهمه.
** سلام. برای ادامه داستانم، میخوام مستقیم با خودت حرف بزنم. الان کجایی؟ شاید نشستی. حس کن چی زیرت هست، چطور داره وزن تو رو برمیگردونه. چشمهاتو باز کن، نور روی دیوار رو ببین. اطرافت کسی هست؟ احساس کن که اونها مستقلن، جدا از تو، هر کدوم دنیای خودشون رو دارن. نفس کشیدنتو حس کن، هوایی که میره توی بینیت. صدای حرفهای بیوقفهای که توی ذهنت میچرخه رو بشنو. این لحظه، اینجا بودنتو، چقدر روشن و واضحه. تو دقیقاً اینجایی، نه جای دیگهای.
و میدونی چی میخوام بگم...
میدونی که این کلمات هیچی نیستن...
یه اتاق سفیدِ روشن، مدرن و تمیز، که انگار نورش از جایی عمیقتر از خورشید داره میتابه. نوری هم نرم و لطیف و هم پرنور که آدمو میخواد تو خودش غرق کنه. تمام اتاق پره از پروانهها؛ مجسمهها، قابها، تابلوها؛ انگار هرکدوم یه قصهی پنهون دارن.
حس کاملاً واقعیای داره، واقعاً اینجام. دارم سعی میکنم مثل یه دریاچهی ساکت وسط یه طوفان شلوغ بمونم؛ «آهسته، آروم باش.» حرکت توی این خونه حرکت یه بدن نیست؛ من فقط یه نقطهی آگاهیام، یه کرهی کوچیک و نرم که هر جا چشمام بره، اونم همونجا میره. یا بهتر بگم، انگار فضا داره خودش رو دور این نقطه شکل میده، باهام بازی میکنه.
با کنجکاوی بیشتر، زیبایی، بیشتر خودنمایی میکنه؛ گستردگیای که آدمو بهت زده میکنه. چیزهای عادی خونه: میزها، آشپزخونه (که باعث خندهم میشه — کی اینجا غذا میخوره؟) جاهایی برای جمع شدن آدمها، من کاملاً مسحورم. دلم میخواد برم بیرون، توی حیاط (حیاط!) که ناگهان یه حضور رو توی خونه حس میکنم.
میایستم. مثل مجسمه.
اصلاً انتظار نداشتم کسی اینجا باشه. حتی وقتی داشتم خودمو آماده میکردم، این موضوع توی ذهنم نبود. میخوام به خودم اجازه بدم که بترسم ولی بعد تصمیم میگیرم، یادم میاد. بلند میگم: من امنام، من امنام، من امنام، من امنام. تجربه قویتر میشه، آروم میشم؛ اون حضور هیچ تکونی نخورد، انگار اصلاً لرزش منو حس نکرد. حالا که ترسم کنار رفته، میتونم «ارتباط» برقرار کنم با اون حضور. از دور یه شکل بیتمرکز و بیضی میبینم. یه چیز زنونه داره. به نظر نمیرسه قصد بدی داشته باشه. ترسم کنترل شده؛ تنها چیزی که مونده کنجکاویه (و من حالا قویام، حس میکنم میتونم تجربه رو کنترل کنم اگه چیزی خراب شد) پس تصمیم میگیرم به سمت حضور حرکت کنم (حداقل فکر میکنم این تصمیم منه).
این آدم، این روح، انرژیش کاملاً واضح بود که اومده کمک کنه. خیلی خودکار یه جور حس داشتم که میدونم به نوعی «مسئول» من هست. یه فکر خیلی روشن اومد تو سرم: («دارم دیوونه میشم… عجب غلطی کردم…») و اون روح (راهنما) که انگار همه فکرامو میخونه، خندید. بعد یه شادی رنگینکمانی، پر از امنیت و آرامش، درست وسط وجودم پخش شد. یه حس جنسی هم بود توی اون حضور، خیلی جذبش میشدم، ولی نمیتونستم واضح ببینمش. انگار یه سایه بود، یا یه چیزی ناتمام، شکلی کنار فهم من، یه چیزی که انگار صورت یه نفره که خیلی سعی میکنم یادم بیاد ولی هی نمیشه. مهم نیست. حسش میکنم.
حسی که ازش میگیرم و بهش دارم، عشقیه که قبل و فراتر از تمام چیزهاییه که بهش میگیم «عشق انسانی». اون چیزی که قبلتر بهش میگفتم عشق — با همهی تیغها و رنجهاش — فقط سایهی عشق بود روی دیوار. اینه خودِ واقعی عشق. یه جوشش گرد و نرم، بیلبه، بیآغاز و بیپایان؛ در هم شدن، مثل دو قطرهی آب که روی شیشه به هم میپیوندن. با کمال میل خودمو بهش میسپردم؛ با کمال میل میذاشتم منو به خودش بگیره. دردش از شادی جدا نیست.
منو با خودت ببر.
با هم توی خونه حرکت میکنیم، دو تا نور، و راهنما منو جهت میده؛ هم توی خونه، هم توی شدت و زنده بودن عشقی که حالا یه چیزی در موردش بدیهیه. حرف زدنمون ذهنیه، بیصدا. یه گفتوگوی ساختهشده از دانستنِ شهودی؛ ما کلمه نمیشنویم، ما همدیگه رو میدونیم، همدیگه رو میخونیم. فهمیدن قبل از بیان اتفاق میافته. کلمات در مقایسه با این حس، زمخت و ناشیانهان، حتی توهینآمیز! (مثل اینه که آواز پرنده رو بخوای به کد مورس ترجمه کنی.)
بینمون یه بازیگوشی شیرین جریان داره؛ همهچیز شاد و سبکه. من مدام توی ذهنم این طرف و اون طرف میرم، حواسم پرت میشه از بس که سر میکشم اینور و اونور — راهنما، خوشش میاد، از قبل میدونسته همین کارو میکنم. اون همهچیزو دربارهی من میدونه.
حالا با صبر و مهربونی، شروع میکنه به انجام چیزی که میفهمم انگار آزمونیه برای تست اعتماد من. این آزمونها خیلی شخصیان که الان براتون تعریف کنم، ولی شامل لحظههایی با حسهای ناخوشایندن. برای چند لحظه میترسم و بیاعتماد میشم. حتی کمی وحشت میکنم. ولی درسش واضحه: میشه بهش اعتماد کرد، و من نباید بترسم. میدونم این هم بخشی از عشقه، و هم بخشی از بازی.
میتونی امن بمونی، حتی وقتی کامل خودتو سپردی؟ حس امنیت داری؟ درک میکنی که از درد بزرگتری؟ از ترس بزرگتری؟
بله، بله، بله.
انجامش دادم! یه میلاد خوشحالم. راهنما پر از تایید میدرخشه، بیهیچ تعجبی. حالا میتونیم سفر کنیم. رو به روش ایستادم (هنوز یه کدری توی راهنما هست که نمیتونم واضح ببینمش) و اون منو از شونهها میگیره… یا بهتر بگم، حس میکنم که دستی از شونههام گرفته.
حرکتمون شبیه «عقب رفتن»ه. یه لحظهی کوتاه، تصویرها مثل رنگ روی بوم پخش میشن، و بعد توی یه جای عجیبی ظاهر میشیم.
اینجا دیگه میفهمم: این محیط اثیری، همونی که الان بهش رسیده بودم، توی یه حالت دائمیِ «ترمینال مانند» کار میکنه. منو به جایی میبره که از نظر انرژی، ذهنم اونو از فیلتر تجربههای زندگیم رد میکنه تا به شکلی قابل فهم برام ظاهر بشه. این ترجمه مدام و خودبهخود اتفاق میفته. همین قاعده برای اون خونهی پر از پروانههام هم صدق میکنه. «پناهگاه شخصی امن» من. و حتی خود راهنما هم داره ترجمه میشه،حالا داره شکل یه زن قهوهموی بهطرز باورنکردنیای فرشتهچهره رو میگیره. (همسن و سال من) (کمی کوتاهتر ازم)
خلاصه، ما توی ایستگاه قطاری که برام آشناست، هستیم. کمی تغییر کرده: سقفش پایینتره، پنجره داره و همهجا توی یه نور صدفی میدرخشه. جلوتر، جمعیت از گیتهای سکوها رد میشن. توی ذهنم به راهنما میگم: «اینجا چقدر آدمه». جواب میده: «معمولاً اینقدر نیستن».
این آدمها دیگه عروسکهای رویایی نیستن. کاملاً معلومه که هر کدومشون یه خودآگاهی جدا برای خودشون دارن، ولی خوابن، خودشون هم دارن خواب میبینن. با هدف حرکت میکنن، ولی بیخبر، مثل خوابگردها رد میشن. هیچ چیز ترسناک یا آزاردهندهای توی این صحنه نیست. معلوم نیست از کجا میان یا کجا میرن (حتی به فکرم نمیرسه بپرسم، مهم به نظر نمیاد) اینجا اونقدر چیز برای دیدن هست که جایی برای این سؤال نمیمونه.
راهنما منو میبره کنار ایستگاه، جایی که یه جعبه هست، یه نور نقرهای رنگ از داخلش میتابه. توضیح میده که میتونه با این جعبه هر لحظهای از زندگیمو، چه گذشته چه آینده، نشونم بده. با خنده توی ذهنم میگم: «آها!».
ایدهی «مرور زندگی» هیچوقت (نه آگاهانه نه ناخودآگاه) برام اونقدر هیجانانگیز یا مهم نبوده، ولی خوشحالم که این اتفاق افتاده، چون حالا میتونم تجربهمو در کنار چیزایی که از بقیه شنیدم، معنا کنم. راهنما با شیطنت میگه: «میدونم همیشه دنبال مدرکی».
اینجاست که راهنما اسمش رو بهم میگه( که فعلاً به دلایل شخصی پیش خودم نگهش میدارم.)
و بعد، میبینم، نزدیک همون جعبه: اوه، دوستام! اینجان! روی صندلیها به شکل یه دایره نشستهن و منتظرمن. میشینم کنار دوستی که دیدنش دوباره خیلی هیجانزدهم میکنه؛ حرف میزنیم انگار هزار ساله همدیگه رو میشناسیم. جمع، این شوخی رو ادامه میده که من «همیشه دنبال مدرکم» (و درباره اینکه وقتی برگردم قراره چطوری کنار بیام، خندهبازی راه میافته.)
خدایا… چقدر دوستشون دارم.
میدونم دارم خالصترین تقطیر عشق رو تجربه میکنم. نورش توی همهچیز هست، توی هر چی میبینم و حس میکنم؛ خودش جزئی از ساختاره، انگار «هوا» از عشق ساخته شده باشه، عشقی محیطی. پنهانکردنش غیرممکنه، ولی اصلاً چیزی برای پنهان کردن نیست.
و اون اعتماد… اینکه چطور حس میکنم همهشون منو در آغوش دارن، اینکه چقدر راحت میتونم دقیقاً خودِ خودم باشم! شرم؟ اصلاً شرم چی هست؟
این لحظه کل زندگی و شادیهاش رو میبلعه — هیچچیزی مثل این نیست، نه سفرها، نه بهترین روزها (هیچچیزی با این حسِ شناخت کامل برابری نمیکنه) من شناخته شدهم، من شناخته شدهم، من شناخته شدهم.
از اینجا به بعد همهچیز تکهتکه میشه. میدونم که همچنان همونطور راحت و صمیمی با هم حرف میزنیم، اما اصلاً یادم نمیاد اون لحظهها چی بودن. (نمیدونم چرا… حتی بعدش هم هر چی ذهنمو زیر و رو کردم، نتونستم به یاد بیارم. همینا اولین چیزهایی بودن که از حافظهم پریدن.)
یک لحظه ولی با وضوح توی ذهنم مونده: نشستهم توی دایره، ظاهراً مشغول تماشای مرور زندگیم، سرمو برمیگردونم (حواسم پرت شده…) و به جمعیت خواببین که از گیتهای ایستگاه عبور میکنن نگاه میکنم. دستم روی پشتی صندلیه وقتی میچرخم و با یک وضوح اعجابانگیزی حس میکنم که چطور «چوب» زیر دستم فرو میره! اینقدر واضح اینجام که باورکردنی نیست. دوستم که کنارمه، با عشق و شادی به حیرتم میخنده.
از این لحظه مبهوت میمونم (توی ذهنم میگذره که بدنم، بدن زمینیم، الان اصلاً توی این حالت نیست و بعد احمقانه سعی میکنم یادم بیاد موقع خوابیدن چه حالتی داشتم و همین فکر کردن به بدن فیزیکیم باعث میشه بهش برگردم، و بعد دوباره همهچیز شروع میکنه به لرزیدن و کمرنگ شدن. تصویر جدا میشه، زور میزنم که ببینم. توی ذهنم میگم: «نه، اگه دیگه هرگز برنگردم چی؟»
یه صدایی توی سرم، یه نفر، با سبکی و شوخطبعی میگه: «معلومه که برمیگردی».
با زور زیاد نگاهمو میندازم به دستام. فایدهای نداره. دارم میرم. تموم شد.

3: من هنوز خودمم.
من هنوز خودمم؟ این فکر انقدر مسخره بود که با صدای بلند خندیدم. چطور میشه خودم رو فراموش کنم؟
چیزی که وقتی بیدار شدم میدونستم:
ما «نمیمیریم». وجود آگاهی من هیچ ربطی به بدن فیزیکیم نداره؛ بدن فیزیکی فقط موقتی آگاهیم رو در خودش نگه میداره، یا ازش عبور میده. (یاد جمله آلدوس هاکسلی افتادم؛ اینکه مغز مثل یه شیر فلکه برای تقلیل بیولوژیک عمل میکنه، فیلتری که آگاهی رو خلق نمیکنه، فقط محدودش میکنه.)
«ترس» دروغیه که لایهی اصلی وجودمون رو ازمون پنهان میکنه؛ لایهای که همون عشقه. (عشقی که توی واقعیت ریشه داره، کاملاً بیقید و شرط، و میشه همیشه بهش برگشت… یا حداقل به یادش آورد.)
خنده تو رو با اصلِ ماجرا یکی میکنه. بازی، شکلی از دانستنه؛ شادی، نشونهی درست بودن. و تسلیم شدن با خنده یعنی گذر (گذر از دلِ ترس) به سمت آزادیِ مطلق.
اینها نه نظریه بودن، نه امید، نه نتیجهگیریهای فکری خودم؛ بلکه دانشی با همون «کیفیت شهودی» که ویلیام جیمز ازش حرف میزد. (دریافتهای مستقیمی که قطعیتشون رو با خودشون حمل میکنند.) اینها رو کامل با خودم برگردونده بودم، سه سنگ زیبا که توی قلبم به هم میخورن و صدا میدن.
وقتی گفتم لازم نیست حرفمو باور کنید، جدی گفتم. میدونم این اطمینانی که من دارم ممکنه برعکس نشون بده، و اینکه دارم ادعاهای خارقالعاده میکنم. ولی این مشکل نهچندان خوشایند منه: تجربهی چیزی که به اندازهی واقعیت زندگیم، واقعیت داره، اما کاملاً غیرقابل اثباته.
جز اینکه بیپرده بگمش، چه کار دیگهای میتونم بکنم؟
خیلی صادقانه: بیدار شدم… و میدونستمشون.
تو تخت گیر کرده بودم به همون جای همیشگیام. میدونستم به محض اینکه دوباره نقش آدم واقعی رو بازی کنم، همه چیز یواش یواش از یادم میره. جزئیات داشت کمکم محو میشدن. هر لحظه برگشتن به اینجا (این جای کمتر واقعی) یه چیزی رو بیشتر از من پنهون میکرد، لایههای فراموشی رو روی هم میچید. مرور زندگی ناپدید شده بود (خیلی از حرفها هم.) صورتم از اشک خیس شده بود.
برای اولین بار داستان رو به خودم گفتم. بعد همه چی که یادم مونده بود رو تایپ کردم، سریع نقشهی خونهم و ایستگاه رو کشیدم، لبخند میزدم، میخندیدم. کاملاً مطمئن بودم که چی شده. فهمیدم که خوشحال میشدم تا ابد توی اون فضا بمونم، و با همین درک بود که واقعاً فهمیدم «ابدیت» یعنی چی. ابدیت دیگه یه راز ترسناک و ناشناخته نبود، بلکه یه وجد قابل تصور بود. حالا چطوری باید این ابدیت رو بین دو سر کتاب زندگیام جا بدم؟ آسمون همهی سنگینیش رو توی وجودم خالی کرده بود. حالا از میلاد لطفی چی مونده بود؟
تخممرغ درست کردم برای صبحانه و بهطرز مسخرهای خندیدم. تخممرغ؟ صبحانه؟ خوابگاه، دغدغهها و بازیهای کوچیکم، همهشون ناگهان وقتی برابر اون چیزی که اونجا حس کردم، اون عشق، پوچ شدن، هیچکدومشون معنا نداشت. واقعاً این دنیا، این زمین، میتونه همچین چیزی رو در خودش جا بده؟ همهجا و همهچیز برام علامت سوال بود. (هست.) حالا چطوری زندگی کنم؟ هنوز باید غذا رزرو کنم؟ چطوری برگردم؟ یه احساس خفهکننده از اینکه «گیر کردم» اینجا و اونجا نیستم، افتاد روی روح و روانم.
تو این لحظات یه حس عمیق و کشسان از دلتنگی برای راهنما به سراغم اومد. بیچاره، دلتنگِ عشق بودم. اما وقتی دلتنگی رسید، یه حس واضح و برابر گفت بهم: تو جدا از اون نیستی. اون همیشه اینجاست. مثل هوا، مثل اشکهای تو، اینجاست. توی توئه، با توئه.
وقتی این داستان رو برای یه دوست مشتاق تعریف کردم، وسط حرفم پرید و گفت: «اگه این از هر آدم دیگهای بود، فکر میکردم یا دیوونهس یا خودشیفته.»
یه توهم بود؟ یه آزادسازی خودجوش DMT؟ یه شکست روانشناختی؟ یا یه خیالپردازی ناامیدانه که دنبال بیان بود؟ همهشون رو بررسی کردم. هیچکدوم وقتی تجربهم رو تا آخرین حدش گسترش میدم، کامل جور درنمیاد. نهایتاً به یه سری جزئیاتش اشاره کردن. و اگه این فقط یه تصویرسازی پیچیدهی مغزی باشه؟ نمیدونم.
حالا حس میکنم باید دلیلی بیارم که تجربهم واقعی بوده. (این برای من خستهکنندهس و یه جورایی مخرب) واقعیت اینه که اگه بتونی منو بشنوی، میشنوی و اگه نتونی، نمیشنوی. مهم نیست از کی نقل قول کنم یا چقدر زرنگ باشم. اون آشکارسازی سر جاش میمونه؛ فقط جویندهس که حرکت میکنه.
حس گمگشتگی میکردم، دنبال یه نشونه برای خودم بودم. رفتم سراغ کتابهای رابرت مونرو، سهتا کتابش رو خوندم، انگار داشتم آینهای رو میدیدم که خودم توش بازتاب شده بودم. چقدر این کتابها بوی آشنا میدادن! اگر من یه دیوونه بودم، پس لابد اونم یه دیوونه بود.
کار مونرو به تجربهم چارچوبی داد.به گفته اون من از «تمرکز ۲۲» رد شدم. (جایی که یه جورایی کنار دنیای فیزیکی بود، جایی که انتظار داشتم برم خونه) ولی من مستقیم پریدم توی «تمرکز ۲۷»، که اون اسمشو گذاشته بود «مرکز پذیرش»؛ جایی که مثل یه ایستگاه انتظار برای آدمهاییست که تازه دارن از زندگی فیزیکی عبور میکنن، آزاد از هر گناه، درد یا پشیمانی.
دوستی که قبلتر گفتم، داستانم رو تا ته گوش داد، مودبانه، با حوصله، و آخرش پرسید: «فکر میکنی رفتی بهشت؟» — و عجب سوال خوبی بود.
یه لحظه فکر کردم. آستانههای وزوزکننده، راهنماهای روحانی، اون ارتباط تلپاتیک، اون عشقی که از توصیف فراتر بود (اینها همه توی جهنای بوداییها، سنتهای شمنی، عرفان اسلامی و مسیحیت هم پیداست.)
اون «متریالیست» درونم سرشو از زیر خاک در میاره و میگه: «دیوونه شدی!»؛ فیلسوف درونم نگاه میکنه به ادراک بیواسطهی ذهنم؛ و ابله معنویام میگه: به نظر من، همهمون انگار توی زبانهای نمادین و فرهنگی خودمون جدا افتادیم، هرکدوم برای توصیف یک اتفاق مشترک واژههای متفاوتی رو به کار میبریم. انگار همه ما، مثل قطرههایی که توی یک قیف ریخته شدن، جستجوگرها، چشم پر از اشک، روی همون نقطهی مرکزی فرو میریزیم.
از اون موقع فقط دوبار تونستم دوباره عبور کنم. سفرهای کوتاهتر به جاهای دیگه، نه تمرکز 27. تونستم برم خونه خودمون. حتی شکل بدنم زیر پتو رو هم دیدم (تا حدی آزاردهنده بود، دقیقاً همونجوری که داری تصور میکنی، اما در عین حال فوقالعاده، فوقالعاده بود.)
الان دارم سعی میکنم این حالت رو با کنترل و دقت بیشتری به دست بیارم. کلی سؤال و کنجکاوی دارم.خیلی چیزها مونده برای کشف کردن.
گرسنگی برای برگشتن هیچوقت از بین نمیره. هر شب بهش فکر میکنم. چطور میشه نکرد؟ اینجا در مقایسه با اونجا مثل یه قطرهی شبنم کوچیکه. وقتی میخوابم، اون چشمک جادویی، اون تپش ملایم هست. شاید امشب بشه.
شاید حالا بفهمید چرا اینقدر عجله داشتم که به همه بگم! نمیتونم دانستههامو مثل قلبم و صداقتم بهتون بسپرم. اما باور دارم، هرکسی میتونه اون نوری که من دیدم رو ببینه، همون احساسی که توی وجودم رقصید رو تجربه کنه و دانستهی خودش رو پیدا کنه. فقط لازمه آماده باشی هر چی فکر میکنی میدونی رو رها کنی، ترسها رو بذاری کنار، و با کنجکاوی و دل باز به سمتش بری. اینها همون کلیدهای جادویی توی دست توئه. برو و خودت ببین.
زندگیم ظاهراً همونه، همون روزمرگیها، همون عادتها. میشینم پشت میزم، میرم پارک، هنوز حشرهها رو دوست دارم، کتاب میخونم... اما یه چیز فرق کرده.
یه حس بزرگتر دارم؛ انگار خودم، هم بازیگر این نمایشم، هم تماشاگر خوشذوقش.
وقتی اوجِ حال خوبم رو دارم، زندگی رو مثل یه خواب میچرخونم: سبک و آزاد، شوخ و بازیگوش، بیخیال قفل شدن به هیچ چیزی.
خیلی خوشحالکنندهست، واقعاً.
به نظر میرسه وقتی مرگ دیگه یه ترمز وحشتناک نیست، بلکه یه در کنجکاویه که باز میشه، تازه اونوقته که میفهمی زندگی همیشه قصدش اذیت کردن یا تنبیه نبوده؛ فقط میخواسته قلقلکت بده، بازی کنه باهات.
اعتیاد به زندگی، نقشهاش، بازیهاش، خیلی واقعیه (من هم میافتم توش) یا از یه حرفی ناراحت میشم، یا دلتنگ کسی میشم، نه کسی که توی دنیای متافیزیکی باشه، بلکه کسی که بتونم با دستام لمسش کنم.
اینها «گناه» نیستن که بخوای ازشون فرار کنی، بلکه بخشی از تجربهاند، بخشی از «خودِ بازی».
وقتی یک انسانم، فقط میتونم یه انسان باشم.
هنوز دارم یاد میگیرم چطور آدمی باشم که اینها براش اتفاق میافته. نه، اشتباه گفتم. دارم یاد میگیرم چطور اون آدم نباشم.
یه روند بینظیر کم شدن، مثل پوستهریزی روح. من دارم میروم دور، آرام آرام.