ویرگول
ورودثبت نام
آشور
آشورطغیان کن
آشور
آشور
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

لبه ی آشوب

نیزه ها به پشتم

رو به روم صف کشیده دشمن

من زندم حروم زاده ها

اینو میگفتم با لب های خشکم

پاروی عمرم

شکسته تو دریای مواج غربت

آشنا هم حرفامو نشنید

حرفای دلمو با بغضم میخوردم

من همونم که 8 سال تو تنهایی پوسید

همونی که رخ ماه زندگی رو بوسید

مرهمم نشد حتی ودکای روسی

مث گنجشکی که بی قراره رو سیم

چشمامو چرخوندم از آدما

که اشکامو نبینن مبادا

نبینن زخمای عمر رفته ی منو

که دلخوش میکردم به این سرابا

و تو حسرت دریا، تن به آب نخورد

ماهی حوضمون هم اون گوشه میمرد

من این روزا خیلی گفتم نشد

اما یه روز میشه پس خدایا شکرت

که غمامو هیچ وقت مادرم ندید

بابا ممنون ازت که هنوزم به یادمی

خواهرم نیستی ولی تو ستارمی

تو شبایی که میکنه حتی ماه من کمین

ذهن من آشفتس

تورو کجا بردم

واسه اینکه این شبا خوابمون نره

ستاره نشمردم

لبه ی آشوبم

شمشیرم تو دستم

صف کشیده دشمن

هنوزم عاشق و مستم

سادگی رو بشکاف

از سینه ی شعرم

زندگی من جالبه

اما

از دیده ی عبرت

غرورتو بشکن

به دیدنم بیا

نگاه کن

غروب جمعس 🖤

نیزه ها به پشتم/ رو به روم صف کشیده دشمن
نیزه ها به پشتم/ رو به روم صف کشیده دشمن

غروب ج

شعرشعر نودشمنزندگیخانواده
۱۰
۷
آشور
آشور
طغیان کن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید