ما حتی بدبخت ترین مردم زمین هم نیستیم که حداقل جام سیاه بخت ترین مردم این کره خاکی در رقابت " چه کسی از همه بدبخت تر است؟ " گرفته، به همه مردم جهان نمایش دهیم، کمی بر مظلومیت خود اشک ریزیم، تا تسلی خاطر کوچکی باشد بر رنج هایی که میکشیم.
نیامدم از این بگویم که بیداری های سه صبحم به بیداری سه از بعد از ظهر بدل شده. یا موشک هایی که خوشحالم آمال و آرزوهایم را به همراه خودم نگرفت، ولی شرمگین از اینکه مال یکی دیگر، شاید هم چندتا، در چند خیابان آنطرف تر را گرفت. یا اینکه دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. وضعیت این روزهای همه ماست، برای هر کسی به شکلی، درد مشترکی که گریبان گیر همه بوده.
اینکه وقتی به " دنیای یک آدم " نگاه میکنم چقدر بزرگ است و چقدر " عدد یک " بزرگ مینماید و چقدر " هر عدد بزرگ تر از یک " از توان درک آدم خارج می شود. آخر مگر می توان فهمید " صد و شصت و هشت کودک " چقدر است. آدم بزرگ ها اعداد را برای همین اختراع کردند تا بتوانند درکی از چیز هایی که فرای درک آن هاست، داشته باشند.
اما این تلاش مذبوحانه هم کمکی به فهم بزرگی یا تفاوت " صد و شصت و هشت" " سه هزار و اندی نفر " " چند ده هزار نفر " " میلیون ها نفر " نمی کند. همه صرفا عددهایی هستند، که توصیف و درک درستی به انسان، این موجود شکننده نمی دهد، چرا که اگر آدم تکه های باقی مانده " ده نفر " " زندگی " دنیا " را از نزدیک و با چشم غیر مسلح ببیند، قالب تهی می کند.
میخواهم بگویم قصه تازه ای نیست، قصه زمین و آدم هاست. در اصل مصائب زمین. دو روزی فرصت رنج کشیدن و زندگی داده شده، تنها دارایی و چیزی که داریم، داشته ای که رغبت نگاه به آن هم نیست ولی محکوم به گذران آنیم. این هم میگذرد و رنج و روزهایی جدیدی جای آن را می گیرد و به امید اندک زندگی میان این رنج ها شاید بتوان ادامه داد.
ما بدبخت ترین مردم زمین نیستیم، فضیلتی هم در آن نیست. این فقط قصه زمین و آدم هاست