ای کاش حداقل جنگ تمام آن چیزی می بود که از شر میپنداشتیم، ولی کاهی از خروار مصائب این کره خاکی بود.
اینطور فکر میکنم که جنگ با ذات آدمی گره خورده.
به حال آدمی باید گریست و خندید.
مگر رایحه آهن پخش شده در فضا چه لذتی دارد؟
در سمع زجه های آرزوی مرگ هم لطفی نیست.
تماشای این اجزا و تکه گوشت ها دل فریب نیست.
چه می گذرد در سر آدمی؟
و چه حقیر و بزرگ است. و چه ناسپاس.
چه مشتاقانه و باحوصله ابزار نیستی خود را فراهم می کند.
و ای کاش آدمی به همین بسنده می کرد، ولی چه می توان کرد که این کاهی از خروار مصائب زمین است.