این درد چیه؟ چرا انقدر بدنم درد میکنه، چرا نمیتونم تکون بخورم. این بوی خاک چیه؟ چرا انقدر تاریکه. چی شده؟ آخرین چیزی که یادم میاد، نشسته بودم، با لپ تاپ کار می کردم و یه صدای مهیب... وای. خودمو باید بکشم بیرون، سنگینه، کسی صدامو میشنوه! کسی صدامو میشنوه!!!

محمدرضا، محمدرضااااا، وای نه. علی اکبر، علی اکبر صدامو میشنوی. بیش از این نمیتونم داد بزنم، به زور نفسم بالا میاد. باید خودمو بکشم بیرون! باید خودمو بکشم بیرون!
دست راستمو حس میکنم، گیر کرده، با انگشتام به بالا فشار میارم و سعی میکنم بکشمش به سمت خودم، خیلی سنگینه، خراشیده شدن پشت دستم رو حس میکنم، به هر سختی بالاخره آزاد میشه. دست چپم زیر رفته و نمیتونم بکشمش بالا.
باید بچرخم، ولی این آواری که رو سینمه ... یا الان انجامش میدم، یا اینجا میمونم. نرم نرم، تا جای ممکن بدنم رو میچرخونم، باید از سمت شونه و بازوم به آوار فشار بیارم و سریع بچرخم، یک، دو، ... ححح . . ح .. ححح . . حح. چرا .. انقدر . . فش .. ار ... بیش ..
به بالا فشارمیارم تا کمی فشار از روی قفسه سینم برداشته بشه. الان میتونم دست چپم رو بکشم بیرون، فقط چند لحظه دوباره باید این فشار رو تحمل کنم، فقط چند لحظه. آآییی آآآآآیی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآییی، ههه . هه . ه . هه، دوباره به بالا فشار میارم، تا فشار از روی سینم برداشته بشه.
دستم رو آزاد کردم، ولی پوست آرنجم به کل کنده شده و پشت بازوم به شکل بدی خراشیده شده. مهم نیست، الان دوتا دستام آزاده، این گرد و خاک داره دیوونم میکنه، الان باید انجامش بدم. دستام رو برای بلند شدن آماده میکنم، کف دستام رو میزارم روی آوارها و دیوانه وار به بالا فشار میارم، بالاخره آزاد شدم. نور چشمامو میزنه، آوار بعد مایل کردن بدنم به سمت چپ افتاد و خودم هم چند متری به پایین غلت خوردم.
پاهامو حس نمیکنم، چرا پاهامو حس نمیکنم، الان که پاهام آزاده. خودمو رو روی آوارها می کشم تا ببینم کسی رو میبنم. محمدرضااا، علی اکبررر، اون پای علی اکبره، اون پای علی اکبره، زیر آواره. با دستام خودمو به سمتش می کشم.
علی اکبر دارم میام، دارم میام داداش. ساکت باش، ساکت باش، الان میرسم بهش، هیچی نشده، الان میرسم بهش و آوارهارو از روش بر میدارم. اول چند تا سرفه میکنه، شاید چند تا زخم کوچیک هم برداشته باشه، ولی خوبه، خوبه، ساکت باش، هیچی نگو.
علی اکبر رسیدم، طاقت بیار، الان اینارو بر میدارم، نگران نباش. اولی رو هل میدم، دومی رو، سومی رو، وای نه این خیلی سنگینه، یکی کمکککک کنه، کسی صدامو میشنوه، کسی صدامو میشنوه، تو رو خدا یکی کمک کنه. داداش الان میارمت بیرون، نگران نباش.
خودمو به اون سمت آوار می کشم، بلکه بتونم هُلش بدم پایین، نه فایده نداره، تو رو خدا یکی کمک کنه، تو رو خدا.
کجایی؟!!
اینجام، اینجا، تو رو خدا بیا، بیا زودتر.
آروم باش دیدیمت.
...
داداشم این زیره، خیلی کوچیکه، تو رو خدا کمک کنید اینو برداریم. اینجاس، ببینید، پاش بیرونه.
سه نفری آوار رو گرفتن و هلش دادن به سمت دیگه، رفتم جلو تا آوارهای دیگه رو برداریم، تمومی نداشتن، شاید هم ثانیه ها، الان، برای من، انقدر طولانی شده بودن.
علی اکبر، داداش بالاخره درت آوردیم، داداش صدامو میشنوی، داداش چرا حرف نمیزنی؟ علی اکبر، علی اکبر یه چیزی بگو، داداش تو رو خدا یه چیزی بگو.
چرا دارین نگاه میکنید، یه کاری بکنید، مگه شما امدادگر نیستید. مگه نمیبینی حرف نمیزنه، اگه بلد نیستید، یکیو صدا کنید. سریع یکی رو بیارید. باید نبضشو چک کنم. دستمو میزارم روی گردنش، چرا نبض نداره. شکمش تکون نمیخوره. نفس نمیکشه. باید تنفس دهان به دهان بدم.
امدادگر جلومو میگیره، توی چشماش اشک حلقه زده، به نرمی همراه شرم و افسوسی که توی صداش موج میزنه، میگه: مگه نمیبینی سینش شکافته شده.
چی داره میگه، مگه نمیبینه نفس نمیکشه، هر لحظه که میگذره حیاتیه، سریع باید تنفس مصنوعی بدم بهش، چرا خودش اینکارو نمیکنه. فرصت این افکارو ندارم. سریعا کنارش میزنم، دهنش رو باز میکنم، خشکم میزنه، خون تو دهنش جمع شده، سرش رو میچرخونم تا خون خارج بشه و راه تنفسش باز بشه.
بینیش رو با دست راستم گرفتم، یه دم عمیق کشیدم و داخل دهنش بازدم کردم، دوباره، دوباره. نفس نمیکشه، باید ماساژ قلبی انجام بدم. این خون چیه، چرا انقدر خون گرفته سینش رو.
دو نفر از امداگرا دستام رو میگیرن و منو به عقب میکشن.
ولم کنید، چیکار می کنید، ولم کنید، فرصت زیادی نداره، باید سریع یه کاری کنم نفس بکشه. امدادگر با عصبانیت میگه: " اون مرده، خون زیادی از دست داده، نفس نمیکشه، خودتم وضعیت خوبی نداری ".
چی داره میگه، سریعا خودم رو میکشم جلو. شروع میکنم به ماساژ دادن قلبش، نفس نمیکشه. دوباره ماساژ میدم، نفس نمیکشه، دوباره، نفس نمیکشه، نفس ...
مامان کجاااااایی؟! علی اکبرت نفس نمیکشه، هر کاری میکنم نفس نمیکشه، مامان هر کاری میکنم نفس نمیکشه، مامان علی اکبرت نفس نمیکشه. مامااا... چرا صدام قطع شد، چرا نمیتونم داد بزنم، چرا دارن روی علی اکبر پارچه سفید میکشن، میخوام بگم نکنن ولی صدام در نمیاد.
یه نفر از چند متر اونوتر داد میزنه یدونه اینجا پیدا کردیم، چی پیدا کرده، راستی محمدرضا کجاس؟ چرا نمیاد کمک کنه، چرا ...
با صدای انفجار از خواب میپرم، یعنی کابوس بود، خداروشکر کابوس بود.
شیشه ها تا مرز شکستن میلرزه، این یکی چقدر نزدیک بود، یعنی علی اکبر کی الان زیر آواره؟!