سر صبح بود، از وسط هزار و یک خواب دیده و ندیده توی رختخواب بیدار شده بودم و به یه نقطه سیاه درونم زل زده بودم. وسط کش و قوسهای اول صبح و از هر دری حرف زدن بودیم که پرسید تو یه زمانی خیای بیپروا بودی، نترس و دیوونه، چی شد اون دختر دیوونه؟ گفتم سرم خورد به سنگ! گفتم و بعدش یه رود بزرگ روون شد توی قلبم، روون شد و روون ششد و تبدیل شد به یه آبشار بزرگ،به آبشار بزرگ و بلند و وحشی، با آبشار درون قلبم یکی شده بودم، با تک تک قطرات آب توی آبشار نه، با خود آبشار،جوری که هی میریزه و کف میکنه و غرق میشه توی جریان قویای که از پرتاب خودش ایجاد میکنه و تموم نمیشه،دوباره میریزه و میریزه،با هم ترسش میریزه، با همه وجودش میریزه،میریزه و تموم نمیشه...
دلم میخواست داد بزنم بگم که من دیگه اون آدم قبلی نیستم، که شکستم، که دیگه انقدر شکستم که حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم. که چن ساله خرده شکستههام رو بغل کردم و کز کردم یه گوشه، نشستم زل زدم به این تکههاش شکسته و منتظر معجزهام، معجزهای که بیاد و این تیکهها رو به هم بچسبونه و منی رو بهم نشون بده که میشناسمش. که دلم برای رها و بی دغدغه زندگی کردن تنگ شده،برای زندگی توی لحظه، برای نگران نبودن،برای راضی بودن به چیزی که هست.
من معنی رضایت از لحظه رو خوب میدونم! یه روزی بود که میگفتم اگر الان بهم بگن که یه ماشین زمان هست که میتونه من رو برگردونه به یه زمانی توی قبل و بذاره یه تصمیمی رو عوض کنم من هیچ گزینهای ندارم، از هر اتفاقی که تا الان برام افتاده راضیم!
الان من انقدر با اون ماشین زمان گزینه دارم برای رفتن و تغییر دادن که از تصورم خارجه. اصلا یه قسمت از من الان توی گذشته و تصمیماتش نشسته، چشم امید داره با ماشین زمان برم و نجاتش بدم. ولی نجاتدهندهای در کار نیست. این رو میدونم و هنوز یه قسمت از من نمیتونه بگذره. انگار هیچ راهی نداره اون قسمتی از خودت رو که در گذشته جا گذاشتی دوباره پس بگیری!
پیاس: خیلی وقته نیومدم و ننوشتم. شاید دوباره تونستم شروع کنم. از کجا معلوم!؟