این آخرین نامه من به توئه و این هم یکی از بزرگترین دروغهای دنیاست!
هم من و هم تو میدونیم که هیچ کدوم از اینها پایان حرفهای من به تو نیست.
من هنوز حرفهای نگفته زیادی به تو دارم و هر روز روز این حرفها رو توی دلم به تو میزنم. افسوس دارم. افسوس دارم از روزها و فرصتهایی که کنار تو داشتم و اونها رو هدر دادم. انگار اونها رو کم زندگی کردم. الان هم که نشستم و زندگی از لای انگشتهای باز من میریزه و بیشتر هدر میره..... و من با خودم میگم عیبی نداره.... چون دیگه داشتن و بودن این زندگی اینقدرا برام ارزشمند نیست. انگار بعد از تو خیلی چیزا ارزش نداره.
با خودم فکر میکردم این اخرین نامه رو بنویسم برات و بهت بدم. با خودم فکر میکردم توی این نامه بهت بگم که چه قدر خوب بودی و من چه قدر از تو ممنونم بابت پروازها و شدنها... قدر شدنها رو الان میدونم که دیگه از پس شدنهام برنمیام. دوست داشتم توی این نامه بهت بگم که نبودن تو رو هیچی پر نمیکنه و بهت بگم که ارزشمندتر و بهتر از اون چیزی هستی که فکر میکنی.
دوست داشتم این حرفها رو بهت بزنم تا همه حسهای بدی که نسبت به خودت گرفتی تموم شه. که بدونی مساله بهتر و بهترین نبوده... که عشق و دوست داشتن فارغ از این مقایسههاست. که نرفتم از پیشت چون خوب نبودی. که خوب بودی و من روزگار خوشی رو در کنار تو داشتم. که تو نه جدا از من، که بخشی از من بودی و من بدون تو ناقصم. معلولم.
دوست دارم بدونی... تو دوست نداری بدونی... تو داری فراموش میکنی و هر یادآوری برات عذاب اور خواهد بود. برای همین هم این نامه به دست تو نمیرسه و مثل همه نامه های دیگه نوشته میشه و این گوشه ذخیره میشه و من هیچ وقت باهات خداحافظی نمیکنم.
تو رو... محبتت رو... یادت رو... همین طور که این نامهها رو یه گوشه ریختم و هر از گاهی یواشکی بهش سر میزنم توی دلم نگهمیدارم. اون گوشه... برای عذاب خودم... برای اینکه یادم بیاد که ادم قدرنشناسی هستم و ارزش بعضی از خوبیها رو نداشتم. که بدونم خیانت کردن و گذر کردن راحت نیست.
این اخرین نامه من به تو نیست. نه
من از تو خداحافظی نکردم هیچ وقت
هیچ وقت باهات خداحافظی نکردم و هیچ وقت به این فکر نکردم که روزی خواهد بود که از تو بی خبر باشم و نبینمت. اون روز برای من اخر دنیا بود و الان به طرز عجیبی به اخر دنیام رسیدم.
برای من رفتن مثل شوخی بود. مثل قایم موشک بازی و الکی مهمونی بازی کردن و حالا تو رو و خونه رو گم کردم.
نشستم توی اتاقی که در بالکنش بازه. بالکن خوبی داره و هوای خنک بهاری از در میاد تو.... از پنجره این اتاقم ماه همیشه دیده میشه. به خونه ای که با هم داشتیم فکر کردم. هیچ وقت باد خنک و ماه رو نداشتیم. من و تو اهل زندگی توی همچین خونه ای بودیم و در عوض همیشه توی خونههایی که با ما تناسبی نداشت زندگی میکردیم.
من و تو خیلی لحظه هامون رو برای ساختن اینده قربانی کردیم. آیندهای که فکر میکردیم میاد و بعد که اینده ای با هم نداشتیم همه اون تلاشها انگار پودر شدن و رفتن هوا. گرچه لحظات خوش زیادی با هم داشتیم ولی دلم برای همه سخت گرفتنهای اون روزها میسوزه.
دلتنگی برای تو چیزی نیست که بهش عادت کنم. حتی مطمئن نیستم دلتنگی باشه اسم این حس. کسی که عضوی از بدنش رو از دست میده و به خاطرش درد میکشه دلتنگ اون عضو نیست. نداشتنش براش درد داره و نداشتن تو الان همون درد رو داره. فکرها و نگرانیهای زیادی هستن که میان سراغم. فقط درد نبودنت نیست. خاطرات روزهای تلخی که گذشت و رد خودش رو روی من به جا گذاشت... زخمهایی که هنوز هم دردناکه.... تنهایی که توی بدترین روزها اذیتم کرد و سایهاش هنوز هم با منه. و ترس و نگرانی از اینکه تو هم همینقدر حالت بد باشه! کاش حداقل حال تو خوب باشه
کاش حرف میزدی باهام و حداقل از حالت خبر داشتم و میدونستم که خوبی
بعضی روزا از دستت عصبانی میشم. چند وقت پیش یاد اسباب کشی ام افتادم و از تو عصبانی شدم. میدونم خیلی از این عصبانیتها نابجاست ولی این رو هم میدونم که اون روزها اگر اینقدر تنها و دور از تو نبودم خیلی از اتفاقها نمی افتاد.
من هیچ وقت با تو خداحافظی نکردم. هر چند بارها و بارها تو فکر کردی که من بریدم و برای من همه چیز تموم شده. برای من هیچ وقت تو تموم نشدی. مگه میشه تموم شی؟ تو قلب من بودی.... تو مغز من بودی... تو روح من بودی.. تو سپر محافط من بودی... تو انرژی و انگیزه من بودی
من هیچ وقت باهات خداحافطی نکردم. حتی بعد از جابجایی عکس تو رو روی دیوار گذاشتم و خواستم رسم جدیدی در دنیای جدایی و طلاق ایجاد کنم. که بهترین دوستم باشی و همسر قدیمی... ولی نشد.. شکست خوردم و از این شکست بیشتز از هر چیز دیگه ای نازاحتم.
من میدونستم نمیتونم با تو هیچ وقت خداحاظی کنم. از روز اول میدونستم.
ولی تو خداحافظی ات رو کردی. تو رد من رو از هرجا که میتونستی پاک کردی. تو گفتی " دلم برات تنگ میشه" و من نفهمیدم این خداحافظی تو بود. من نفهمیدم و درجوابش برات گوجه و شامپاین فرستادم و فکر کردم دوستیها و باهم بودنها همینقدر راحته
کاش این نامه اخرین نامه به تو بود. کاش خداحافظی از تو ممکن بود.
کاش این همه جای خالی تو توی زندگی پررنگ نبود.
نه
حرفای من به تو تموم نمیشه. من توانایی خاحافظی با تو رو ندارم. این بار رو هم نامه یکی مونده به اخر حساب کن. بذار بدونم یکبار دیگه این فرصت رو دارم که برات اخرین نامهام رو بنویسم.