ویرگول
ورودثبت نام
جین آستین مناطق محروم
جین آستین مناطق محرومیه کم از اینور اونور، ولی بیشتر از دل خودم!
جین آستین مناطق محروم
جین آستین مناطق محروم
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

یک نقطه در دل برای شروع حیات یا؟

همین‌طور که نشسته‌ام یکهو ته دلم خالی میشود و از فضای خالی دلم انگار یک دست سیاه بالا می‌آید در حلقم که وادارم می‌کند بخواهم هرچه هست و نیست را بالا بیاورم. بعد سرم سبک و گیج می‌شود و بعد از این حال یک بغض بزرگ گلویم را می‌گیرد و نفسم به شماره می‌افتد. گاهی این بغض میترکد و با صدای بلند گریه می کنم و گاهی که صبورترم سرم را تکیه می‌دهم و می‌گذارم که نفسم آرام شود تا بتوانم از جا برخیزم. بر اساس راهنمایی‌های Chat GBT و دستور پ باید تا این حس تهوع به سراغم آمد خودم را به آشپزخانه برسانم لقمه‌ کوچکی بخورم تا حالم بهتر شود. ولی مشکل ‌اینجاست که وقتی شروع می‌شود دیگر بلند شدن و لقمه‌ای گرفتن و اصلا هر کاری کردن از کنترل من خارج است.
پ می‌گوید این حالت تهوع‌ها طبیعی است. اما برای من حس دیگری دارد. حس جنگیدن با یک نیروی سیاهی عظیم از درون که جان میگیرد و بزرگ میشود و تمام روحم را میبلعد.
مشغول پر کردن فرم NHS هستم که یکی از سوالها در مورد افسردگی است. تیک مربوطه را می‌زنم. بعد شک میکنم که آیا این کار درست است یا نه، که من که هیچ‌وقت به صورت کلینیکال تحت تشخیص و درمان افسردگی نبودم و شایبد به همین دلیل نباید این تیک را بزنم. بعد دوباره فکر می‌کنم اگر چه هیچ‌وقت دنبال درمان و تشخیص نبوده‌ام ولی اگر افسردگی نبود چرا پس از ۴-۵ سال گذشته برایم اینطور گذشت؟ چطور توانستم این همه سال را هیچ کاری نکنم. فقط بنشینم و مطلقا به یک سیاهی بزرگ و ترسناک زل بزنم و تصور کنم که چطور میتوانم از مرز باریک بین این سیاهی و خودم عبور کنم و با این سیاهی یکپارچه شوم!؟
از وقتی خبر را شنیده‌ام دیگر به عبور از آن مرز فکر نکرده‌ام. انگار چشم از سیاهی برداشته باشم (چه اتفاق خجسته‌ای) ولی سیاهی دست از سرم برنمیدارد. از توی دلم شروع به رشد میکند و از حلقم بالا می‌آید و من هی عق میزنم. من با تعجب دست روی شکمی که هنوز برامده نشده میکشم و نمی‌فهمم! نمی فهمم نقطه‌ای از بدنم که الان سرچشمه یک حیات است چرا به این شکل مبدا سیاهی درونم شده و مرا از درون میخورد. دست میکشم روی شکمم و به خودم میگویم که میخواهم دوستت بدارم و این نیروی سیاه بزرگ و بزرگ‌تر میشود و تمام توانم را میگیرد.

زندگی بازی‌های عجیبی دارد. من که تا قبل از خبر این بارداری هفته‌ای ۴-۵ روز باشگاه میرفتم، مدام با خودم میگفتم بعد از بارداری هم همین روند را ادامه میدهم. انقدر ورزش و فعالیت می‌کنم که بدنم در این مدت اصلا افت نکند. طبیعت اما بازی‌های خودش را دارد. روند خودش را میرود و کاری با قول و قرارهای تو ندارد. حالا در همین هفته‌های اول مقهور بازی طبیعت شده‌ام. در برنامه‌ریزی‌هایم به مسیرهای پیاده‌ای که میتوانم بروم فکر میکنم، به اینکه بروم تا کجا و از کجا تا بالای کدام تپه را بروم و بعد از انجا کجا و .... امروز در یک پیاده‌روی در مسیری که به ندرت شیب داشت بعد از ۴۰ دقیقه حالم بد شد و با دلدرد و رنگ زرد و حال بد به خانه آمدم و به خودم و همه برنامه‌ریزی‌ها و خیالاتم فحش دادم. بقیه روز را هم روی مبل دراز کشیدم و به روبرو خیره شدم! شاید بپرسید چرا به روبرو خیره شدم؟ چون مغزم کشش خواندن کتاب ندارد و نگاه کردن به صفحه گوشی هم حالم را بد میکند و حمله‌های حالت تهوع را بیشتر.
تنها دلخوشی امروزم این بود که با مادرم تماس تصویری داشتم، در حیاط نشسته بود و مشغول پختن رب گوجه فرنگی بود. خبر را هنوز بهش نداده‌ام، خواستم کمی زمان بگذرد بعد بگویم. حقیقتش میترسم از اینکه هی برای من فکر و دغدغه پیدا کند، نمیخواهم بداند که چه‌قدر حالم بد می‌شود. که مرده متحرکم این روزها و اگر پ و مراقبت‌هایش نبود معلوم نبود چه بر سر من میامد. نمیخواهم از راه دور غصه بخورد. اما دلم پرمیکشد که الان کنارش بودم. دلم پر می‌کشد برای این که خانه باشم و برایم یک سبزی‌پلوی خوش عطر بپزد و بابا برایم صبح‌ها نان تازه و خوشمزه‌ترین پنیرهای لیقوان را بخرد و من در گرمی آفتاب حیاط دراز بکشم و یادم برود که چه‌قدر این روزها برایم سخت میگذرد.
قرار است راحتتر شود گویا. Chat GBT میگوید! ولی فعلا که زمان متوقف شده و فعلا این موجودی که درون من رشد میکند دارد روح زندگی را کامل در خود میبلعد.

بارداریمهاجرت
۳
۰
جین آستین مناطق محروم
جین آستین مناطق محروم
یه کم از اینور اونور، ولی بیشتر از دل خودم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید