
این متن کاملا یهویی به ذهنم رسید و اصلا ویرایش نشده پس پذیرا هرگونه نقد هستم
_چی شد که اینطور شد ؟
+ همه چیز از آنجا شروع شد که مادر بر روی پسرش بجای مویه، میرقصید
بو میاد ، بو میاد.
_بوی چیست ؟
+ خون خون .
_ از کجا میآید ؟
+از آن ماه .
_بله؟ از آن ماه ؟ ماه مگر خونی است ؟
+ آری ، آن هم چه خونی .
_چه اتفاقی در آن ماه افتاد ؟
+........
_ چرا سکوت کرده ای ؟
+ سکوت من از درد نشأت میگیرد.
_ بیخیال مگر چه اتفاقی افتاد در آن مان ؟
+ واقعا میخواهی بدانی ؟
_ آری
+داستان به زندگی مردمان سرزمین خورشید بر میگردد .
آنها در شادی زندگی میکردند.
زندگی هایشان عالی بود .
اما طمع کردند .
_ طمع بر چه ؟
+ فردی از لشکریان ضحاک به آنها وعده خوشبختی داد
_ مگر آنها خوشبخت نبودند؟
+ آری ، خوشبخت بودند ، اما طمع کردند.
خوشبختی بیش میخواستند .
بوی طمع در فضا میپیچد.
بوی طمعی که به خون تبدیل میشود.
مردمان طمع کردند.
امپراتور خود را بیرون کردند.
ضحاک پادشاه جدید خورشید شد .
_ خوشبخت شدند ؟
+ از همان روز اول بوی خون از دستان ضحاک می آمد.
او مردمان را بر نیزه کشید ، تا مار هایش را سیر کند
و حاکمیت خود را قوی تر کند
_ پس چرا مردمان او را بیرون نکردند ؟
+ عده ای زنده ماندن خود را در اطاعت کردن از ضحاک میدانستند.
معتقد بودند ضحاک ، نماینده خداست .
_ پس دیگران چه؟
+ آنها بار ها سعی بر بیرون کردن ضحاک کردند . اما هربار بدتر از قبل به صلابه کشید
تا اینکه .....
_ تا اینکه چی ؟
+ تا اینکه آخرین نبرد فرا رسید.
کاوه آهنگر از خورشید برخاست .
_ ضحاک چه شد ؟
+ میگویند عاقبتش یخ زدن بود .
این داستان ادامه دارد ...
ویرگول جان این داستان بر اساس واقعیت نیست و لطفا منتشرش کن
آن ماه نامش چه بود ؟