من ورودی بهمن ۱۳۹۱ دانشگاه فردوسی هستم. من چون یک ترم مرخصی گرفته بودم، بجای بچه های عمومی، با بچه های کودکان استثنایی همکلاسی شدم.
مطمئن هستم که همین یک ترم مرخصی خیلی در سرنوشت من تأثیرگذار بوده است. من با افراد دیگری همکلاسی شدم... فضا و اتمسفر دیگری را تجربه کردم و در کل، شبکه ارتباطی متفاوتی را داشتم...

اولین روز دانشگاه رفتنم با یک سوتی عجیب همراه شد... یک کارشناس گروه داشتیم بنام خانم پروانه کاظمی... کارهای ثبت نام مرا هم همان خانم انجام داده بود... یادم هست که اولین مراسم ساعت ۸ صبح زود و من حوالی ۸:۴۵ دقیقه رسیدم دانشکده...
هنوز کلاس ها را نمیشناختم و نمیدانستم دقیقا باید کجا بروم... فقط رفتم پیش خانم کاظمی و گفتم کلاس فلان کجاست؟ گفت انتهای راهرو دست چپ... دوباره با نگاه معصومانه ای پرسیدم گفتم الان ۴۵ دقیقه از کلاس گذشته... گفت خب چرا اینها را به من میگی؟ چرا واستادی هنوز؟!
و من با شرم، شرم خیلی زیاد و البته استرس کلاس را پیدا کردم... کلا روز اول دانشگاه، نباید آخر از همه وارد کلاس شوی... چون همه چیز برایت نو است و کلی متغیر هست که باید پاسخ دهی...
دو سه بار از جلوی کلاس رد شدم و از پنجره کوچک در، درون کلاس را نگاه کردم: چقدر ترسناک بنظر میرسید!
داخل رفتم و سلام کردم و به گوشه ای خریدم: آخر کلاس، در دورترین صندلی از بقیه بچه ها...
یک کلاس ۴۰ نفره، با یک پسر (مهدی قائم پناه) و منی که اولین روز دانشگاهم بود...
یادش بخیر...