ساعت 22:36 دقیقه است.
امروز وقتی میرفتم سرکار، به چند چیز فکر کردم: به خودم، به شغلم، به دوران مدرسه... یادم هست که همیشه شاگرد زرنگ بوده ام... اگر شاگرد اول نبودم حتما شاگرد دوم بودم... یعنی در واقع اصلا یادم نمیاید که شاگرد دوم شده باشم...
فقط یک بار فکر میکنم که کلاس اول دبیرستان بود که من با محمدعیسی بیک زاده همکلاسی بودم. خب بیک زاده اخلاق خاصی دارد. یعنی ما نتوانستیم خیلی رفاقت صمیمانه ای با هم ایجاد کنیم. یادم هست که نیم سال اول من شاگرد اول بودم و بیک زاده شاگرد دوم. اما نیم سال دوم او شاگرد اول شد...
همین را یادم می آید. یک بار هم دوران راهنمایی بود. نمیدانم کلاس دوم راهنمایی بودم یا سوم راهنمایی. من با مجتبی طاهرزاده که اتفاقا بعدها جز دوستان صمیمی من شد و این دوستی تا دوره دانشگاه ادامه یافت، هم کلاسی بودم. دقیقا مثل اتفاق بیک زاده، من در نیم سال اول شاگرد اول کلاس شدم اما در نیم سال دوم مجتبی طاهرزاده شاگرد دوم شد.

یعنی مجتبی طاهرزاده بیشتر رفیق هم جلسه ای من بود... با هم کلاس قران میرفتیم... باهم فوتبال میرفتیم... با هم دعای ندبه میرفتیم... با هم حرم میرفتیم و... بعدها او دانشگاه شاهد تهران قبول شد، مصطفی برادر دوقلوی مجتبی هم دانشگاه تهران واحد فومن قبول شد و من هم دانشگاه فردوسی اما بعد از ان دیگر خبری ندارم...
فقط فکر میکنم که مجتبی با همکلاسی اش ازدواج کرد...
این آخرین اپدیت من از اوست...
میخواستم بگویم که امروز در مسیر رفتن به سرکار، به خودم و شغلم و دوران مدرسه فکر کردم... من همیشه جز افرادی بودم که گیرایی بالایی داشتم... یعنی هوش خوبی دارم ... لااقل در درس خواندن... اما خب واقعیت این است که زندگی فقط درس خواندن نیست...
از خداوند متعال میخواهم و درخواست میکنم که به من به زندگی من در همه ابعاد برکت دهد...
به حق محمد و آل محمد