
این مصرع سعدی ـ «دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری» ـ چه مطلع عجیبی است برای گفتوگو با خود!
چقدر ساده و روشن میگوید، و بعد تیر خلاص را همانجا میزند:
تو خود چه آدمی کز عشق بیخبری؟!
گاهی فکر میکنم آدمی بدون معنا در زندگی، تاب این همه رنج و محنت را ندارد. اما معنا چیزی است شخصی؛ ممکن است برای یکی عشق باشد، برای دیگری علم یا حتی یک رؤیای کوچک. و عجیبتر آنکه گاه سالها میگذرد و ما حتی از معنای زندگی خود هم بیخبر میمانیم.
یاد حرف فاضل نظری میافتم:
باشد ای عقل معاشاندیش، با معنای عشق
آشنایم کن، ولی ناآشنایی بهتر است...
امشب در سالن فوتسال بودم. زانویم درد میکرد، و برایم جالب بود که چرا باید دروازهبان تیم بیشتر از همه مصدوم شود! برگشتم خانه و اتفاقی گوگل کیپ را روی گوشی همکارم نصب کردم. برای راهاندازی مجبور شدم در گوشی خودم هم بازش کنم. و ناگهان... خاطرات سه سال پیشم پیدا شد! یادداشتهایی که با شتاب و بیفکر نوشته بودم. بعضی را سرسری خواندم و همانجا خشکم زد.
واقعاً شجاعت میخواهد که با فاصلهی زمانی برگردی و خودت را نگاه کنی. شبیه ایستادن جلوی آینهای که همهچیز را بیرحمانه نشان میدهد.
این مواجهه با خود، همیشه خوشایند نیست.
میپرسی: «تصمیماتم چه نتیجهای داشت؟ اگر جور دیگری انتخاب میکردم چه میشد؟ چرا آن روز آنطور رفتار کردم؟»
این صحنه برایم یادآور همان لحظه در فیلم Interstellar بود؛ جایی که «متیو مککانهی» خودش، خودش را میبیند و از شدت درماندگی، حرص میخورد. انگار در بُعدی دیگر با خودش روبهرو شده است.
شاید واقعاً همین باشد: روزی همهی ما با خودمان مواجه میشویم.
شاید در قیامت، شاید در لحظهی احتضار، یا حتی همین حالا وقتی سراغ دفترچههای قدیمی یا یادداشتهای گوگل کیپ میرویم! زندگیمان مثل فیلمی با دور تند جلوی چشممان رد میشود: تصمیمها، اشتباهها، لحظههای روشن و تاریک…
اما در نهایت، یک چیز آرامم میکند:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست.
و من چقدر امیدوارم که وقتی با خودم در آینهی آخرین مواجهه روبهرو میشوم، چیزی جز مهربانی او نبینم.