ویرگول
ورودثبت نام
جواد محمودی
جواد محمودیدانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
جواد محمودی
جواد محمودی
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار...

شروع شد...
شروع شد...

یکی‌دو روزی است که روزگار با من سر سازگاری نداشته. امروز هم چندان روشن و شیرین نگذشت. اگر بخواهم راست بگویم، تنها بخش دلنشین امروز، قدم‌هایم در صحن جمهوری حرم بود. وگرنه از صبح، افکار پراکنده و گرفتاری‌های ریز و درشت، مثل سایه‌ای سنگین بر من افتاده بودند؛ چیزهایی که بسیاری‌شان گفتنی نیستند و شاید هم هرگز گفتنی نباشند.

اکنون، پشت این میز و رو‌به‌روی لپ‌تاپ نشسته‌ام. کلمات، بی‌وقفه از ذهنم می‌گذرند و انگشتانم، بی‌آنکه چندان بیندیشند، بر کلیدها سر می‌خورند. نمی‌دانم این نوع نوشتن برای کسی جذابیتی دارد یا نه؛ گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید این کار تنها به عبث و بیهودگی نزدیک باشد. اما باز هم می‌نویسم، چون نوشتن، فرصتی است برای آنکه ذهن آشفته‌ام، هرچه در خود انباشته دارد، بیرون بریزد و سبک شود.

امروز، وقتی دستم به ضریح امام رضا رسید، در دل گفتم: «آقا جان! من عقل و تدبیر آن را ندارم که تشخیص دهم چه برایم خیر است و چه برایم شر. چه بسا آنچه امروز خوش می‌پندارم، فردا مایه خسرانم شود، و آنچه امروز ناخوشایند می‌دانم، فردا به صلاح و نفعم تمام گردد. شما پدرانه، برایم از خداوند چیزی بخواهید که خیر حقیقی من در آن باشد.»

چندی است با خود می‌اندیشم که اگر می‌خواهم عمیق بنویسم، باید عمیق بخوانم. و راستش را بخواهی، شرمنده‌ام؛ چرا که بارها به‌جای کتاب، دست به سوی اینستاگرام برده‌ام! و این عادت، مثل غباری نشسته بر روح من. باید برای مطالعه و انس با کتاب، برنامه‌ای روشن داشته باشم. از خدا می‌خواهم چراغ علم و فهم را در دلم روشن کند.

و باز… دلم بی‌سبب برای قم تنگ شده است. نمی‌دانم چرا، اما شنیدن نام قم، در من شوری غریب می‌انگیزد. انگار بخشی از قلبم را در آن شهر گذاشته باشم. عجب است! من سالیان سال ساکن قم نبوده‌ام؛ حتی سفرهایم به آنجا اندک بوده است. اما نمی‌دانم چرا، هربار که نام قم را می‌شنوم، گویی همه خاطره‌های نگفته‌ای که هرگز نداشته‌ام، زنده می‌شوند!

مستی نه از پیاله، نه از خم شروع شد
از جاده‌ی سه‌شنبه شب قم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم «السلام علیکم»، شروع شد

ان‌شاءالله، به‌زودی فرصتی دست دهد که راهی قم شوم و در کنار ضریح بی‌بی فاطمه معصومه (س) آرام بگیرم.

نمی‌دانم این حرف‌ها را چرا می‌نویسم؛ تنها می‌دانم که این کلمات از ریا تهی‌اند و از ژرفای قلبم می‌آیند. ائمه، تنها تکیه‌گاهی‌اند که دلم به آن‌ها آرام می‌گیرد.

نمی‌دانم…
خدا می‌داند…
و خداوند، آگاه به ظاهر و باطن همه ماست.

قممشهدفاضل نظریامام رضاحضرت معصومه
۶
۲
جواد محمودی
جواد محمودی
دانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید